سامانه هوشمند خبیر‌نیوز با استفاده از آخرین فناوری‌های هوش مصنوعی، اخبار را برای شما خلاصه می‌نماید. وقت شما برای ما گران‌بهاست.

نیرو گرفته از موتور جستجوی دانش‌بنیان شریف (اولین موتور جستجوی مفهومی ایران):

ترامپ و آمریکا در وضعیت «اَرّه»؛ چرا شکست در ایران، ترامپ را به مسیری هولناک‌تر از هیتلر کشاند؟

مشرق | بین‌الملل | شنبه، 06 تیر 1405 - 09:43
در واقع، این متن در پی واکاوی این پارادوکس تاریخی است: چرا امپراتوریِ در حال افول، دقیقاً همان داروی مهلکی را مصرف می‌کند که خود، عامل اصلی شتاب‌بخشی به زوالش است؟
آمريكا،جنگ،اقتصاد،افول،ايران،تريليون،دلاري،نظامي،صنايع،وضعيت ...

به گزارش سرویس جهان مشرق، جنگ اخیر آمریکا، رژیم صهیونی و متحدانشان علیه ایران (که از فوریه ۲۰۲۶ آغاز شد و در ژوئن با آتش‌بس و امضای تفاهمنامه‌ موقتا پایان یافت)، از منظر اکثریت تحلیل‌گران، نقطه‌ی عطفی در تاریخ هژمونی واشنگتن محسوب می‌شود.
برخلاف تمامی قدرت‌نمایی‌های روی کاغذ، ایالات متحده نتوانست ایران را به زانو درآورد، در تحقق اهداف تمام‌عیار خود ناکام ماند و متحمل ضربات سنگینی به دارایی‌ها، منافع و وجهه‌ی جهانی‌اش شد.
با این حال، واکنش دونالد ترامپ به این شکستِ راهبردی، نه کاهش هزینه‌ها و بازنگری در رویکرد، بلکه درخواست بودجه‌ی حیرت‌انگیز ۱.۵ تریلیون دلاری برای وزارت جنگ و شتاب‌بخشی به نظامی‌سازی صنایع غیرنظامی بوده است.
این متن در پی واکاوی این پارادوکس تاریخی است: چرا امپراتوریِ در حال افول، دقیقاً همان داروی مهلکی را مصرف می‌کند که خود، عامل اصلی شتاب‌بخشی به زوالش است؟
پاسخ در مفهوم «وضعیت اَرّه» (Dilemma) نهفته است؛ وضعیتی که در آن، هر حرکت، خودِ بدن را بیشتر پاره می‌کند.
بازصنعتی‌سازی دروغین؛ وابستگی به مجتمع نظامی-صنعتی (MIC)
سال‌ها پیش از ریاست‌جمهوری، ترامپ قول داده بود که کارخانه‌های تعطیل‌شده‌ی آمریکا را احیا کند و چرخ‌های اقتصاد را به دوران طلایی صنعتی بازگرداند.
اما وعده‌های او با موانع سخت‌افزاریِ عظیمی روبه‌رو شد: نیروی کار ماهر وجود نداشت، زنجیره‌ی تأمین از بین رفته بود و هزینه‌ی بازگشت صنایع سنگین، نجومی بود.
در این خلأ، ترامپ «تنها راه باقی‌مانده» را یافت: تغییر کاربری صنایع غیرنظامی (به‌ویژه خودروسازی) به خط تولید تسلیحات.
جنرال موتورز و فورد، که با ظرفیت مازاد و بحران اشتغال دست‌وپنجه نرم می‌کردند، ناگهان به تولید موشک‌های «تاماهاوک» و رهگیرهای «پاتریوت» روی آوردند.
این اقدام، گرچه در ظاهر «بازصنعتی‌سازی» نامیده شد، اما در باطن، تزریق مرگبار وابستگی به اقتصاد بود.
اکنون نه سیاست، که «حقوق بازنشستگی کارگران خودروساز» به بودجه‌ی جنگی گره خورده است.
به‌عبارتی، ترامپ برای اینکه نگوید «وعده‌ام را شکست‌خورده می‌دانم»، اقتصاد را در کام مجتمع نظامی-صنعتی (MIC) قفل کرد.
شباهت تاریخی با آلمان نازی؛ اما با تفاوتی مرگبار
این استراتژی، یادآور راهبرد هیتلر در سال‌های پیش از جنگ جهانی دوم است؛ جایی که کارخانه‌های تولیدکننده‌ی چراغ نفتی به خط تولید مهمات تبدیل شدند.
اما تفاوت بنیادین در هدف تاریخی نهفته است:
آلمان نازی، این تغییر کاربری را برای توسعه‌طلبی و آغاز جنگ دست‌کم‌کرد تا ضعف‌های اقتصادی خود را پنهان کند.
ترامپ، این تغییر کاربری را برای بقا در برابر جنگ فرسایشی انجام می‌دهد؛ جنگی که نشان داد انباشت موشک، به‌تنهایی نمی‌تواند بر کشوری با عمق راهبردی و اقتصاد مقاومتی پیروز شود.
با این حال، شباهت تاکتیکی، یک پیامد هشداردهنده دارد: وقتی اقتصاد یک کشور به پایگاه جنگی تبدیل می‌شود، موجودیت آن کشور به‌طور خودکار به تنش‌های بین‌المللی وابسته می‌شود.
به‌بیان دیگر، «صلح» برای آمریکا به معنای تعطیلی کارخانه‌های خودروسازی و موج بیکاری است؛ بنابراین، «ادامه‌ی درگیری» به یک ضرورت اقتصادی بدل می‌شود.
وضعیت «اَرّه»؛ بن‌بستی که راه گریز ندارد
نکته‌ی کلیدی در اینجا، دامنه‌ی باریک انتخاب‌های ترامپ است.
جنگ ایران ثابت کرد که سلاح‌های دقیق‌اصابت و موشک‌های پاتریوت، در برابر راهبرد فرسایشی و پهپادی دشمنان، کاراییِ تبلیغ‌شده را ندارند.
با این حال، واکنش واشنگتن به این ناکارآمدی، افزایشِ تعدادِ همان سلاح‌های شکست‌خورده با بودجه‌ی ۱.۵ تریلیون دلاری است.
اینجا مفهوم «اَرّه» یا همان سرنوشت دوگانه معنا می‌یابد:
لبه‌ی اول (کاهش بودجه‌ی نظامی) : این اقدام، اگرچه از ورشکستگی مالی جلوگیری می‌کند، اما به تعطیلی فوری کارخانه‌های خودروسازی و زنجیره‌ی تأمین منجر می‌شود.
موج بیکاری و رکود عمیق، پایه‌های سیاسی ترامپ و حزب جمهوری‌خواه را در ایالت‌های کلیدی (مانند میشیگان) فرو می‌ریزد.
به‌عبارتی، «صلح» به قیمت فروپاشی داخلی تمام می‌شود.
لبه‌ی دوم (افزایش بودجه‌ی نظامی) : این اقدام (که ترامپ انتخاب کرده است)، اقتصاد را به‌طور کامل در گروِ سفارشات پنتاگون نگه می‌دارد.
سرمایه‌گذاری در زیرساخت‌های واقعی (آموزش، بهداشت، جاده‌ها) متوقف می‌شود و بدهی‌های ملی به سطحی بی‌سابقه می‌رسد.
علاوه بر این، این سیاست، رقبای آمریکا (چین، روسیه و محور مقاومت) را به اتحاد نزدیک‌تر واداشته و هزینه‌ی بازدارندگی را به‌شدت افزایش می‌دهد.
در این وضعیت، ترامپ نه از اشتباه درس می‌گیرد و نه راه دیگری دارد؛ او صرفاً «به‌خاطر زنده ماندن در بازی سیاسیِ امروز»، راهی را ادامه می‌دهد که فردا، سقوط سنگین‌تر آمریکا را رقم خواهد زد.
تسریع افول به جای جلوگیری از آن
پاسخ به پرسش نهایی این مقاله روشن است: بودجه‌ی ۱.۵ تریلیون دلاری، نه تنها جلوی افول آمریکا را نمی‌گیرد، بلکه آن را با شتابی بی‌سابقه تسریع می‌کند.
دلایل این شتاب عبارتند از:
۱.
غفلت از نبرد نرم‌افزاری: آمریکا در حال تبدیل شدن به «تولیدکننده‌ی دستپاچه‌ی موشک‌های رُعب‌آور» است، در حالی که رقبای اصلی‌اش (چین) روی هوش مصنوعی، زیرساخت‌های دیجیتال و جاده‌ی ابریشم سرمایه‌گذاری می‌کنند.
هزینه‌ی فرصت بودجه‌ی نظامی، به‌معنای عقب‌ماندگی علمی و زیرساختیِ اجتناب‌ناپذیر است.
۲.
انزوای راهبردی: در سناریوی جنگ با ایران، آمریکا مشاهده کرد که حتی متحدان اروپایی‌اش نیز از ورود تمام‌عیار به جنگ خودداری کرده و به سمت چندجانبه‌گرایی متمایل شدند.
نظامی‌گریِ افراطی، تصویر آمریکا را از یک «صلح‌بان» به یک «جنگ‌افروزِ درمانده» تغییر داده و فاصله‌ی آن را با شرکای سنتی‌اش عمیق‌تر می‌کند.
۳.
شکست در جنگ‌های ناهمطراز: جنگ اوکراین و سپس درگیری با ایران نشان داد که در قرن بیست‌ویکم، پیروزی از آنِ کشوری نیست که بیشترین موشک را انبار کرده، بلکه از آنِ کشوری است که بتواند طولانی‌ترین مدت تولید و تاب‌آوری کند.
اقتصاد آمریکا که به سفارشات نظامی وابسته است، نه تنها انعطاف‌پذیری خود را از دست داده، بلکه با فشار تورم و کسری بودجه‌ی مزمن، توانایی اداره‌ی یک جنگ فراگیر را نیز ندارد.
نتیجه‌گیری: تراژدی هژمونیِ گرفتار در بن‌بست
داستان ترامپ و آمریکا، روایتِ کلاسیکِ «امپراتوری‌های رو به افول» است؛ امپراتوری‌هایی که برای حفظ ظاهرِ قدرت، دست به اقداماتی می‌زنند که در عمل، ماهیّتِ ضعفِ خود را برملا می‌کنند.
نظامی‌سازیِ صنایع غیرنظامی، در کوتاه‌مدت، چرخ‌های اقتصاد را می‌چرخاند و کارگران را سر کار نگه می‌دارد، اما در بلندمدت، آمریکا را به «جزیره‌ای در حال سوختن» تبدیل می‌کند که برای خاموش کردن آتشِ افول، بنزینِ بیشتری بر آتش می‌ریزد.
در نهایت، بودجه‌ی ۱.۵ تریلیون دلاری، نه یک راهبرد هوشمندانه برای احیای عظمت، که یک اعتراف ضمنی به شکست تمامِ گزینه‌های جایگزین (دیپلماسی، تحریم، نفوذ فرهنگی) است.
ترامپ در وضعیت «اَرّه» گیر کرده است؛ جایی که هر حرکتِ او، چه به سوی صلح و چه به سوی جنگ، خودِ بدنِ امپراتوری را بیش از پیش پاره می‌کند.
این تراژدیِ مدرنِ هژمونی است که نمی‌تواند بپذیرد پاسخِ بحران‌های قرن بیست‌ویکم، در موشک‌های بیشتر نیست، بلکه در بازتعریفِ نقشی فروتنانه در نظمِ چندقطبیِ نوظهور است.
اما پذیرش این واقعیت، نیازمندِ شجاعتی است که سیاستمدارانِ در آستانه‌ی سقوط، هرگز از خود نشان نمی‌دهند