خبیر‌نیوز | خلاصه خبر

سه شنبه، 05 خرداد 1405
سامانه هوشمند خبیر‌نیوز با استفاده از آخرین فناوری‌های هوش مصنوعی، اخبار را برای شما خلاصه می‌نماید. وقت شما برای ما گران‌بهاست.

نیرو گرفته از موتور جستجوی دانش‌بنیان شریف (اولین موتور جستجوی مفهومی ایران):

بهترین هدیه به فرزندم!

مهر | اجتماعی و حوادث | سه شنبه، 05 خرداد 1405 - 11:00
مرتضی درخشان در یادداشتی با اشاره به نگرانی‌های اقتصادی و اجتماعی برای فرزندآوری، تأکید کرد: مهم‌ترین هدیه به فرزند «دعوت‌نامه زندگی» است
مسعود،محمد،؟!،خدا،وانت،توي،حرف،بدهيد،بچه،نگاه،زندگي،فلاني،عج ...

یادداشت مهمان - مرتضی درخشان: «زندگی یک معمای پیچیده است، یک جشن عجیب که به آن دعوت شدیم، پر از شادی‌ها و غم‌های عجیب و غریب که می‌توانیم بین قرار گرفتن در موقعیت خوب و موقعیت بد انتخاب کنیم.
در هر سن و سالی که هستید یک بار به فرزند داشته یا نداشته تان فکر کنید، یکی که از صمیم قلب دوست‌اش دارید و بخشی از وجود شماست، یکی که وقتی به او نگاه می‌کنید درک می‌کنید که از جایی به بعد برای او زندگی می‌کنید و مادر یا پدر بودن شغل اصلی شما خواهد بود.
دختر یا پسری که حتی در اوج عصبانیت باز هم یک رشته اتصال باریک از او در سینه شما هست، یک رشته اتصالی که در دورترین حالت هم نمی‌توانید بگویید که ظرف محبت شما خالی است!
حالا تصور کنید که بهترین هدیه‌ای که می‌توانید به این موجود بدهید چیست؟
بیش از همه به این دقت کنید که سوال در خصوص توانستن است، به این فکر نکنید که چه می‌خواهید، در طول مطالعه به این که چه می‌توانید به او بدهید فکر کنید.
به ما می‌گویند فرزند بیاورید، آن هم در روزگاری که دو نفر زیر یک سقف لقمه‌ای را با هم نصف می‌کنند تا بار مخارج زندگی کمر دونفر را با هم نشکند و حالا دارند از نفر سوم و چهارم و پنجمی صحبت می‌کنند که برنامه‌ای برای آنها نداریم.
سایه جنگ آفتاب آرامش را از ما دور کرده است و شاید همین الان که شما این جملات را می‌خوانید بمباران دوباره شروع شده باشد، همه این‌ها منهای هزینه‌هاست، ما با موجودی طرف هستیم که لباس‌هاش را باید تندتند عوض کنیم و تا چشم روی هم می‌گذاریم تغییر سایز داده است، شهریه مدرسه زیاد است، خورد و خوراک به‌جای خود و از همه مهم‌تر نگران آینده کسی هستیم که روزی تبدیل به تنها نگرانی ما خواهد شد.
آدم برای اینکه فرزند بیاورد انتظار امنیت دارد، تضمین می‌خواهد، تضمینی که برای ما وجود ندارد و ممکن است هر لحظه دیوارهای آرامش ما با لرزه‌ای کوچک فرو بریزد، باید چه کار کرد؟!
مسعود و یک وانت بچه
محمد دانش آموخته اروپا بود، یک دور در اسلواکی و دور بعدی را در پاریس درس خوانده بود و بعد از پایان تحصیلات عالیه در اروپا به تهران برگشته و برای خودش کاسبی فروش قهوه دست و پا کرده بود.
یک مدل اروپایی ایرانی عجیب داشت، از آن مدل‌های بی‌قیدی که نمی‌توانستی تشخیص بدهی کدام اصول را قبول دارد، اصولی که در آن زیسته یا اصولی که در آن تحصیل کرده است.
محمد عاشق آبادان بود و بعد از سه سال که به ایران آمده بود از من و مسعود خواست در یک سفر نیمه توریستی همراهی‌اش کنیم.
توی راه، وقتی از اهواز گذشتیم خانواده‌ای شلوغ به زور پشت یک وانت نشسته بودند، از آن عیال‌وارها که فقط وانت کفاف جابه‌جا کردن‌شان را می‌داد، پسر بزرگ‌تر که نهایتا شانزده سال داشت با دشداشه نشسته بود و دوتا دختر دیگر که معلوم بود بعد از او بودند یکی یک نوزاد به بغل داشتند، بقیه بچه‌ها هم کف ماشین برای خودشان بازی می‌کردند، نزدیک غروب بود، اما آفتاب داغ خوزستان داشت آسمان را تبدیل به کوره‌ای می‌کرد که پوست از تن آدم می‌کَند، یک جوری که انگار روبه‌روی سشوار ایستاده‌ای!
ما شیشه‌ها را تا آخر بالا کشیده بودیم و زیر باد کولر ماشین داشتیم از خوبی‌ها و بدی‌های بچه‌داری صحبت می‌کردیم.
مسعود چهارسال از ازدواج‌اش می‌گذشت و هنوز تصمیمی برای بچه‌دار شدن نداشت.
مشکل هم مسائل مالی و اجتماعی بود.
محمد خبری داد که من و مسعود شوکه شدیم:« آقای ...(یکی از پولدارهای بسیار معروف ایرانی) گفته به اونایی که می‌خوان بچه‌دار بشن کمک می‌کنه، بلاعوض!
گفته خورد و خوراک شون با من!
تحصیل و بقیه چیزاشون با خودتون!
می‌خوای معرفیت کنم؟!»
مسعود به وضوح پاش را از روی گاز ماشین برداشت و به محمد گفت:« فلانی به من قول بده عید نشده با یه وانت بچه دم دفترش ایستادم!»
ما که احمق نیستیم، می‌دانیم که بعضی چیزها در دنیا هستند که تاریخ انقضا دارند، شما نمی‌توانید تصمیم بگیرید که فعلا کار دیگری انجام بدهید، بعد که سی و پنج سال تان گذشت ورزش را شروع کنید و قهرمان المپیک بشوید.
شاید بعضی ها الان دارند به این جمله فکر می‌کنند که هر کس تلاش کند به نتیجه می‌رسد، ولی مولوی در دفتر پنجم مثنوی معنوی می‌گوید:«خربزه چون در رسد شد آبناک، گر بنشکافی تلف گشت و هلاک!»
هر چیزی زمانی دارد، میوه‌ای که برسد و چیده نشود ارزش ندارد، می‌گندد و مهم نیست که ما چه‌طور در مورد آن فکر می‌کنیم.
همه ما این‌ها را بلدیم، همه می‌دانیم که اگر امروز برای فرزندآوری تعلل کنیم بعدها شاید که نه، بدون شک برای رسیدن به آن دچار مشکل می‌شویم، کافی است یک مقاله علمی در مورد خطرات بارداری در سنین بالا را بخوانید، یا از آن ساده‌تر، سری به مراکز درمان ناباروری بزنید تا آدم‌های بسیاری را ببینید که از تصمیم‌های گذشته‌شان پشیمان شده‌اند و حالا برای جبران آن باید راه طولانی و سخت و پرهزینه‌ای را طی کنند، علت آن هم تعلل است، همه ما این را می‌دانیم، اما وقتی شرایط مناسبی برای ما وجود ندارد چه باید کرد؟!
دو واحد مسلمانی فشرده
محمد پوزخندی به مسعود زد، خنده تلخی بود، خیلی تلخ!
خیلی ریز زد روی شانه مسعود و گفت:« یا ایها الذین آمنو، آمنوا!
ای آقا مسعودی که فکر می‌کنی مسلمونی، ایمان بیار!» مسعود قشنگ به‌اش بر خورده بود که این بچه اروپایی دارد پنبه مسلمانی‌اش را می‌زند!
محمد ادامه داد:« چه مسلمونی هستی که حرف خدا رو قبول نداری، اون وقت حرف آقای فلانی برات سنده؟!
مشکل از ایمان ماست داداش، وگرنه خدا گفته که روزی رو می‌ده، ولی ما به آقای فلانی و حساب بانکیش بیشتر از خدا اطمینان داریم!
خدایا ما رو ببخش!»
تا خود خود آبادان یک کلمه حرف نزدم، محمد هم همینطور و مسعود بود که یک ریز داشت حرفی که زده بود را توجیه می کرد و معلوم بود خودش هم می‌داند آسمان را دارد به ریسمان می‌بافد!
مگر می‌شد از زیر بار این حرف در رفت؟!
محمد یک اسلام‌شناسی دو واحدی را با چهارجمله کوتاه تدریس کرد و ما را نشاند توی خودمان!
یادم نیست که آن وانتی چندتا بچه داشت، اگر هم شمرده بودم با آن حرف‌ها مثل خواب از سرم می‌پرید، ولی شک ندارم که ایمان آن راننده وانت از من قوی‌تر بود، از مسعود و حتی از محمد که از اروپا آمده بود و به ما درس دین‌داری می‌داد، معلوم بود یک جوری از ته‌ته دل‌اش می‌گوید خدا می‌رساند که شک کردن به حرف‌اش از پس هیچ‌کس بر نمی‌آمد.
به سوال اول یادداشت فکر کردید؟!
من فکر می‌کنم مهم‌ترین هدیه‌ای که می‌توانید به فرزندتان در مهم‌ترین مهمانی دنیا (که زندگی نام دارد) بدهید یک دعوت‌نامه است، یک دعوت‌نامه که بدون آن هیچ هدیه‌ای دیگر کاربرد ندارد.
شما نمی‌توانید دوستی که ندارید را به شام دعوت کنید، کتابی که ندارید را بخوانید یا محبوبی که از دست داده‌اید را به آغوش بکشید، به پدر و مادرتان(اگر زنده هستند) یک بار برای امتحان هم که شده بیش از اندازه محبت کنید و توی چشم‌هاشان با دقت نگاه کنید، بعد تصمیم بگیرید که خودتان را از این لذت محروم می‌کنید یا نه!
ما توی شرایط بحرانی جمعیت هستیم، رسانه‌های جهت‌دار سال‌ها به ما تلقین کرده‌اند که نمی‌توانیم شرایط مناسبی برای فرزندان‌مان دست و پا کنیم و بهترین کار این است که بی‌خیال فرزندآوری شویم.
آن‌ها خدا را از توی محاسبات ما حذف کرده‌اند و ما حالا هزار دلیل می‌آوریم که حرف خدا را نپذیریم
یک نگاه به اطراف‌تان بیاندازید، اگر پدر و مادر ما هم به این حرف‌ها گوش داده بودند این کشور چند معلم، چند کارمند، چند نویسنده، چند مهندس، چند پزشک و چند قهرمان کم می‌آورد؟!
خاک را آدم‌ها می‌سازند و حفظ می‌کنند، وگرنه دورتادور این کره خاکی چیزی که زیاد است خاک است!
پویش «جان ایران» یک یادآوری است، یک دعوت‌نامه که میلیون‌ها نفر آن را دریافت کرده‌اند تا برای فرزندان‌شان ارسال کنند، فرزندانی که در راه هستند، با نگاه به این یادآوری خودتان و آینده‌تان را فراموش نکنید.
یک‌بار دیگر فکر کنیم، اگر فرصت برای چیدن این میوه گذشت و اوضاع درست شد، اگر مشکلات اجتماعی و مالی‌تان حل شد برنامه چیست؟!
میوه‌ای که رسید، چیده نشد و روی درخت باطل شد کود می‌شود، حتی اگر به خوردن آن مشتاق باشیم، مواظب میوه‌های عمرتان باشید.»