خبیر‌نیوز | خلاصه خبر

جمعه، 01 خرداد 1405
سامانه هوشمند خبیر‌نیوز با استفاده از آخرین فناوری‌های هوش مصنوعی، اخبار را برای شما خلاصه می‌نماید. وقت شما برای ما گران‌بهاست.

نیرو گرفته از موتور جستجوی دانش‌بنیان شریف (اولین موتور جستجوی مفهومی ایران):

کتابی که فرمانده را از اسطوره به برادر نزدیک می‌کند

مهر | فرهنگی و هنری | جمعه، 01 خرداد 1405 - 17:02
محمود کاوه در کردستان خیلی زود خود را اثبات کرد. او ابتدا به عنوان یکی از نیروهای تحت امر شهید بروجردی فعالیت می‌کرد.
محمود،كتاب،كاوه،شهيد،كردستان،رفتن،جنگ،خانه،زندگي،روايت،فكور، ...

یادداشت مهمان، سروش غلامی: جنگ تحمیلی هشت ساله، فقط یک درگیری مرزی نبود.
زخمی بود که بر پیکره تک‌تک شهرها و روستاهای این سرزمین نشست؛ از آن زخم‌هایی که هرچقدر هم زمان بگذرد، جای آن می‌ماند و هر نسلی به فراخور حال خود، درددل‌هایی با آن دارد.
شاید به همین دلیل است که هنوز پس از چهار دهه، قصه‌های ناگفته این جنگ تمامی ندارند.
انگار هر بار که گوشه‌ای از تاریخ این هشت سال را ورق می‌زنیم، با حماسه‌ای تازه روبه‌رو می‌شویم؛ حماسه‌هایی که نه از جنس افسانه‌های کهن، بلکه از جنس جان‌فشانی آدم‌هایی است که شاید هیچ‌وقت دیده نشدند.
اینجا وظیفه ادبیات پایداری مشخص می‌شود: بیرون کشیدن این نام‌های مغفول از زیر غبار فراموشی و ثبت آنها در قالب آثاری که هم سند تاریخی باشند، هم روایت‌هایی انسانی و ماندگار.
در سال‌های اخیر، تلاش‌های ادبی ارزشمندی برای روایت زندگی فرماندهان شهید جنگ تحمیلی شکل گرفته است.
یکی از منظم‌ترین و پربارترین این تلاش‌ها، مجموعه «قصه فرماندهان» است که توسط حوزه هنری انقلاب اسلامی منتشر می‌شود.
این مجموعه با تمرکز بر شخصیت فرماندهانی که هرکدام در برهه‌ای از جنگ، نقشی کلیدی ایفا کرده‌اند، سعی دارد تصویری چندلایه از آنها ارائه بدهد.
فرماندهانی که جدا از درجه و مسئولیت نظامی، هرکدام روایت‌هایی از جنس ایمان، شجاعت، تدبیر و گاهی حسرت و دل‌تنگی دارند.
آنچه این مجموعه را از بسیاری آثار مشابه متمایز می‌کند، نگاه انسانی به قهرمانان است؛ نگاهی که فرمانده را نه در جایگاه یک اسطوره دست‌نیافتنی، بلکه در قامت یک رزمنده با همه ویژگی‌های یک انسان معمولی به تصویر می‌کشد.
در این یادداشت قصد داریم به سراغ یکی از جلدهای این مجموعه برویم؛ کتابی با عنوان «حالا وقت رفتن به خانه نیست» که روایت زندگی سردار شهید محمود کاوه، از فرماندهان جوان و تأثیرگذار دوران دفاع مقدس در منطقه کردستان است.
شهیدی که متولد مشهد بود، اما بیشتر روزهای فرماندهی‌اش در کوه‌ها و گردنه‌های سرد کردستان گذشت.
فرمانده‌ای که در قامت بنیان‌گذار تیپ ویژه شهدا، نقشی بی‌بدیل در آزادسازی مناطق کردنشین از چنگال گروهک‌های ضد انقلاب و نیروهای بعثی ایفا کرد.
آنچه نام این کتاب را رقم زده، جمله‌ای است که راویان متعددی در مقاطع مختلف از زبان محمود کاوه نقل کرده‌اند: «حالا وقت رفتن به خانه نیست».
جمله‌ای که هم اشاره به روزهای پرالتهاب انقلاب دارد، هم به سال‌های حضور در جبهه‌های کردستان و هم به سبک زندگی فرمانده‌ای که همیشه خود را در میدان مسئول می‌دانست.
اصغر فکور، نویسنده «حالا وقت رفتن به خانه نیست»، از نویسندگان حوزه ادبیات پایداری است که پیش از این نیز آثاری در همین زمینه منتشر کرده است.
آنچه در کار او دیده می‌شود، تلاش برای فراتر رفتن از روایت‌های خطی و صرفاً نظامی است.
فکور در این کتاب، برخلاف بسیاری از آثار مشابه که صرفاً به بازگویی عملیات‌ها و تاریخ‌های نظامی بسنده می‌کنند، سراغ لایه‌های پنهان زندگی شهید رفته است.
او در مصاحبه‌های خود اشاره کرده که نگارش این کتاب حاصل ماه‌ها تحقیق میدانی و گفت‌وگو با همرزمان، خانواده و نزدیکان شهید محمود کاوه بوده است.
یکی از مهم‌ترین دستاوردهای این تحقیقات، دسترسی به روایت‌هایی است که تا پیش از این جایی ثبت نشده بودند؛ روایت‌هایی از کودکی، نوجوانی، خواستگاری و سال‌های کوتاه زندگی مشترک شهید.
نکته قابل تأمل در کار فکور، توجه او به جزئیات روزمره و به‌ظاهر ساده است.
او در جایی از مصاحبه‌های خود گفته که گفت‌وگو با خواهران شهید کاوه، به ویژه «زهرا» و «طاهره»، یکی از کلیدی‌ترین بخش‌های تحقیقش بوده است.
همان گفت‌وگوهایی که باعث شده تصویری از محمود کاوه در کتاب نقش ببندد که نه فقط یک فرمانده، بلکه یک برادر کم‌حوصله، یک پسر فراری از خانه و یک شوهر عجول هم باشد.
شاید اگر این مصاحبه‌ها نبود، ما هیچ‌وقت آن صحنه معروف کتاب را نمی‌دیدیم که محمود در آستانه رفتن، بند پوتین‌هایش را باز می‌کند و خواهرانش دورش حلقه می‌زنند.
با این حال، یک فقدان تلخ در این کتاب وجود دارد که نویسنده هم به آن اشاره کرده است: شهید محمود کاوه تنها یک فرزند به نام «زهرا» از خود به جای گذاشته که هنگام شهادت پدر، تنها چند ماه داشت.
در متن کتاب، از زبان همسر شهید می‌خوانیم که زهرا تا سال‌ها بعد، پدرش را فقط در چند نوبت کوتاه دیده بود.
این خود قصه دردناک دیگری است از نسلی که در جنگ پدرانشان را از دست دادند و حالا خاطراتشان از آنها، فقط در چند خط از همین کتاب‌ها خلاصه می‌شود.
سردار شهید محمود کاوه، در بیست و هشتم تیرماه سال ۱۳۴۰ در محله «خیابان ضد» مشهد دیده به جهان گشود.
او از همان نوجوانی نشانه‌های یک شخصیت تأثیرگذار را بروز داد؛ حافظ قرآن بود، در محافل مذهبی سخنرانی می‌کرد و به گفته پدرش، از دوازده سالگی پای منبر روحانیونی مثل آیت‌الله خامنه‌ای می‌نشست.
همین آشنایی زودهنگام با فضای انقلابی بود که مسیر زندگی او را تغییر داد.
محمود کاوه در نوجوانی، از توزیع‌کنندگان اعلامیه‌های امام خمینی(ره) بود و چندین بار توسط ساواک دستگیر و شکنجه شد.
پدرش در بخشی از کتاب روایت می‌کند که پس از یک دستگیری، محمود از زندان فرار می‌کند و با موهای خیس و بدنی خسته به خانه برمی‌گردد؛ بی‌آنکه ذره‌ای از تصمیمش برای ادامه راه کوتاه بیاید.
او پس از پیروزی انقلاب، جزو نخستین کسانی بود که لباس پاسداری پوشید.
در حالی که تنها هجده سال داشت، آموزش‌های نظامی را زیر نظر مربیان باتجربه گذراند و خیلی زود به عنوان یک فرمانده میدانی شناخته شد.
اما نقطه عطف زندگی او از وقتی شروع شد که خبر گرفت کردستان درگیر ضد انقلاب و گروهک‌های مسلح است.
محمود کاوه با اصرار فراوان، اجازه رفتن به کردستان را از امام خمینی گرفت و در حالی که نوزده سال بیشتر نداشت، پا به سرزمینی گذاشت که بسیاری از فرماندهان آن را خطرناک‌ترین منطقه عملیاتی می‌دانستند.
محمود کاوه در کردستان خیلی زود خود را اثبات کرد.
او ابتدا به عنوان یکی از نیروهای تحت امر شهید بروجردی فعالیت می‌کرد، اما بعد از مدتی، با تشخیص درست موقعیت و ارائه طرح‌های عملیاتی موفق، مسئولیت تشکیل «تیپ ویژه شهدا» را به عهده گرفت.
تیپی که بعدها به لشکر تبدیل شد و در آزادسازی مناطق مهمی مثل سد بوکان، دیواندره، سقز و مریوان نقش کلیدی ایفا کرد.
از او به عنوان فرمانده‌ای یاد می‌شود که هرگز پشت جبهه نماند؛ همیشه در خطرناک‌ترین نقطه درگیری حاضر بود، شب‌ها تا صبح راه می‌رفت و نیروهای خسته را با حرف‌هایش به ادامه جنگ امیدوار می‌کرد.
اما حضور پررنگ او در میدان نبرد، پایانی تلخ داشت.
محمود کاوه در دهم اسفندماه ۱۳۶۵، در حالی که هنوز بیست و پنج سال بیشتر نداشت، در منطقه عملیاتی ماووت عراق بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید.
پیکرش به مشهد منتقل و در حرم مطهر امام رضا (ع) تشییع باشکوهی شد.
او در کنار مزار شهید بروجردی به خاک سپرده شد؛ همان کسی که سال‌ها قبل راه کردستان را به او نشان داده بود.
نکته دیگری که در این کتاب به چشم می‌خورد، نگاه نویسنده به شخصیت شهید کاوه از زوایای مختلف است.
اصغر فکور با انتخاب راوی‌های گوناگون – پدر، خواهران، همسر و همرزمان – تصویری چندبعدی از او ساخته است.
هر فصل از کتاب، از زبان یکی از این راویان پیش می‌رود و همین تنوع، باعث شده شخصیت کاوه نه از بالا، بلکه از نزدیک و از درون خانواده و میدان جنگ روایت شود.
با این حال، بار اصلی داستان بر دوش «روایت» است تا «نمایش».
نویسنده بیش از آنکه صحنه‌ها را به خواننده نشان بدهد، آنها را بازگو می‌کند.
این ویژگی، کتاب را به یک مستند داستانی نزدیک می‌کند تا یک قالب داستانی.
از سوی دیگر، همین سبک ساده و روان، باعث می‌شود مخاطب عام به راحتی با اثر ارتباط برقرار کند.
چه بسا نقطه ضعفی که در نگاه حرفه‌ای به نظر می‌رسد، در عمل به نقطه قوتی برای جذب خوانندگان غیرمتخصص تبدیل شده است.
در گفتگوهای داستانی، اصغر فکور سری هم به گویش مشهدی و اصطلاحات محلی زده است.
جملاتی مثل «الغر شدی»، «پدرناخوش»، «تو فرمانده حلب‌نفتی» و «الهی دل درد بگیری» به متن حال و هوایی داده که خواننده را بی‌واسطه به فضای زندگی شهید کاوه در بافت بومی مشهد می‌برد.
این شمایل‌های زبانی، به خصوص در فصل‌هایی که راوی پدر یا خواهران شهید هستند، شیرینی و صمیمیت خاصی به کتاب بخشیده است.
برای آشنایی بیشتر با فضای روایت، نگاهی می‌اندازیم به بریده‌ای از کتاب؛ جایی که محمود پس از ماه‌ها دوری به خانه برگشته و خواهرانش دورش حلقه زده‌اند:
نمونه متن از کتاب:
«مادر گفت: «الغر شدی!»
محمود پوتین به پا نشسته بود توی درگاهی اتاق.
طاهره لقمة دوم را داد دستش و گفت: «آره الغر شده!»
محمود اخم کرد و لقمه توی دهانش ماسید: «حالا مگه گوسفندم که الغر و چاقیم قیمتم را پایین بیاره؟»
مادر سینی و استکان چای را سُر داد جلو زانوی او.
از آخرین باری که پسرش آمده و گفته بود دو ساعت دیگر برمی‌گردد، سه ماه می‌گذشت.
زهرا ساک لباس زهواردررفته را گذاشت کنار محمود و گفت: «کلاه پشمی و کاپشتم گذاشتم.
می‌گن کردستان سرده!»
طاهره از تندی حرف برادرش قهر کرد و صورتش را نیم‌رخ گرفت سمت دیوار.
محمود لقمه‌اش را قورت داد.
نگاهش که به طاهره افتاد، اخم پیشانی‌اش باز شد.
مادر دید که تند تند دارد بند پوتینش را باز می‌کند.
تعجب کرد.
از وقتی جنگ شروع شد، پسرش رفته بود.
یادش نمی‌آمد یک بار بیاید و با صبر و حوصله کنارشان بنشیند...»
کتاب «حالا وقت رفتن به خانه نیست» در هفت فصل با عناوین «محمود وقتی کوچک بود»، «یک رویای ساده»، «ضد کمین»، «راز زمستان شصت و سه»، «نجات شهری که نمی‌خواست غرق شود»، «سربازی که می‌خواست پاسدار باشد»، «ترور» و «حالا وقت رفتن به خانه است» در ۱۰۸ صفحه روانه بازار نشر شده است.
این اثر را انتشارات سوره مهر در قطع رقعی در سال ۱۴۰۴ منتشر کرده و استقبال مخاطبان از آن، باعث شده چاپ دوم کتاب هم به زودی راهی بازار شود.