خبیر‌نیوز | خلاصه خبر

یکشنبه، 14 تیر 1405
سامانه هوشمند خبیر‌نیوز با استفاده از آخرین فناوری‌های هوش مصنوعی، اخبار را برای شما خلاصه می‌نماید. وقت شما برای ما گران‌بهاست.

نیرو گرفته از موتور جستجوی دانش‌بنیان شریف (اولین موتور جستجوی مفهومی ایران):

انگشتری که مرا به آسمان‌ها می‌برد؛ روایت شاعر از رهبر شهید

مهر | فرهنگی و هنری | یکشنبه، 14 تیر 1405 - 07:00
«وقتی آن را به دست می‌کنم، در آسمان‌ها سیر می‌کنم»؛ این روایتِ فاطمه نانی‌زاد، از لحظه‌ای است که رهبر شهید در یک دیدار روحانی، دعای خیر بر انگشتر او خواند.
آقا،دعا،سفره،حضرت،انگشتر،افطار،حسينيه،بلند،كرونا،آقايون

به گزارش خبرنگار مهر، فاطمه نانی‌زاد، شاعر، در گفتگو با مهر به بیان خاطره‌ای از شب‌های شعر نیمه رمضان در محضر رهبر شهید پرداخت و گفت: سال ۱۴۰۱ بعد از ایام کرونا و یک سال وقفه‌ای که پیش آمد و دیدار برگزار نشده بود، دیدار برگزار شد و ما موفق شدیم که به محضر آقا برسیم.
طبق روال همه دیدارها، اول نماز جماعت خوانده می‌شد و افطار و بعد هم مراسم شعرخوانی.
وقتی که نماز جماعت را خواندیم به امامت ایشان، رفتیم سر سفره‌های افطار.
سفره‌های افطار را به موازات هم چیده بودند؛ یک سفره خانم‌ها، سه چهار تا سفره هم آقایان بودند.
وی ادامه داد: آقا بالای اولین سفره آقایون نشسته بودند که می‌شد کنار سفره خانم‌ها و ما هم آن بالا نشسته بودیم و تمام حواسمان به حرکات و سکنات حضرت آقا بود و لذت می‌بردیم.
پیش خودم تصور کردم وقتی که آقا بلند می‌شوند و قبل از اینکه بقیه دوستان و شاعرها بخواهند وارد حسینیه شوند، من هم خودم را به حضرت آقا برسانم و با ایشان چند کلمه‌ای صحبت کنم و التماس دعا بگویم.
خب فقط من این فکر را نکرده بودم؛ دوستان دیگر هم حتماً این را در سر پرورانده بودند، چون وقتی که ایشان بلند شدند که به حسینیه تشریف ببرند، ما هم بلند شدیم و من پشت چندتایی از دوستانم قرار گرفتم.
وارد حسینیه شدیم؛ یک‌سری صندلی چیزی بودند.
گفتم اگر از جلوی صندلی‌ها بیایم، به جای اینکه از پشت صندلی‌ها بروم، حتماً می‌توانم و موفق می‌شوم که زودتر به آقا برسم و ایشان را ببینم.
او افزود: همین اتفاق هم افتاد؛ من خودم را به نزدیکی آقا رساندم.
فاصله دو متری آقا که رسیدم، ایشان نیم‌رخ‌شان به سمت من بود و خادم‌های جلسه داشتند هدایت می‌کردند به سمت صندلی‌شان، و به هر حال محافظت می‌کردند محافظان از اینکه خانم‌ها یا آقایون شاعر بخواهند نزدیک شوند و ایشان را بگیرند.
من آمدم جلو؛ در حالی که به سمت آقا می‌آمدم، انگشترم را از دستم درمی‌آوردم که وقتی به نزدیکشان رسیدم بدهم حضرت آقا برای من دعا بخوانند.
در همان فاصله دو متری محافظان به من گفتند که خواهش می‌کنیم جلوتر نروید.
من هم با توجه به شرایط کرونا و اینکه هنوز آن نگرانی‌های بیماری وجود داشت، توقف کردم و جلوتر نرفتم.
حضرت آقا با اینکه داشتند به سمت صندلی‌شان می‌رفتند و نیم‌رخ‌شان به سمت من بود، متوجه شدند و خودشان برگشتند سمت من، چند قدمی جلو آمدند، دستشان را دراز کردند و اشاره کردند که انگشتر را به ایشان بدهم که دعا بخوانند.
خب دادم دستشان؛ انگشتر را دعا خواندند و به من برگرداندند.
این یکی از شیرین‌ترین خاطراتی بود که از ایشان در این دیدارها داشتم و برایم بسیار لذت‌بخش بود.
من آن انگشتر را دارم و وقتی آن را به دست می‌کنم، در آسمان‌ها سیر می‌کنم.