خبیر‌نیوز | خلاصه خبر

چهارشنبه، 03 تیر 1405
سامانه هوشمند خبیر‌نیوز با استفاده از آخرین فناوری‌های هوش مصنوعی، اخبار را برای شما خلاصه می‌نماید. وقت شما برای ما گران‌بهاست.

نیرو گرفته از موتور جستجوی دانش‌بنیان شریف (اولین موتور جستجوی مفهومی ایران):

آن نیم دیگر من که تصویرسازی می‌کند به ازدحام فکر کن!

مهر | فرهنگی و هنری | چهارشنبه، 03 تیر 1405 - 17:33
آن نیمه‌ تصویرسازم، بیش از من زیسته. حالا از خواب پریده، دیوارها را کنار زده و از زینبیه، قتلگاه را می‌بیند؛ گویا چهل و دو سال، فقط یک چشم‌برهم‌زدن بوده است.
توي،علي،زينبيه،خيابان،زندگي،روضه،تشنه،اكبر،تصور،شب،خلقا،كشور ...

یاداشت مهمان- مرتضی درخشان؛ زینبیه را نمی‌دانم چه‌طور و چه‌کسی نام‌گذاری کرده است، اما کدام‌مان تصور می‌کردیم که تبدیل به یک بلندی کنار گودالی شود که قتلگاه است؟
فکر کن!
به آن‌چه که اگر دیوارها نباشد پیداست فکر کن، به این فکر کن که آن گودالی که انفجار درست کرده از زینبیه چه شکلی است؟
که یک نفر آن وسط تنها باشد، که ازدحام است، که موشک و دیوار و سقف و هرچه که تصور می‌کنی به یک نقطه هجوم برده است.
آن نیمی از من که تصویرسازی می‌کند سهم بیشتری از این چهل و دو سال گذشته را زندگی کرده است و همین حالا که نباید، از خواب بیدار شده و دارد این‌ها را مثل روز می‌بیند، دیوارها را برداشته است و از زینبیه به قتگاه نگاه می‌کند!
ایستاده‌ام و سرم بی اختیار به سمت جاذبه‌ای بزرگ چرخیده و جاذبه آنقدر زیاد است که دوسوم بدنم را دارد از چشم‌هام بیرون می‌کشد.
شب علی اکبر است و یکی با صداش توی گوش‌ام می‌زند:" یه لطفی در حق من می‌کنی؟!
امشب منو دعا کن!" چه می‌گویی آقای محترم؟!
من اینجا نیستم که!
من کربلام!
علی‌اکبر ما بود پیرمرد
دنیا علی‌های زیادی از ما گرفته است، علی‌هایی که بخشی از زندگی ما بودند، علی‌هایی که نبودن‌شان حفره‌های بزرگی توی زندگی ما ایجاد کرد، علی‌های بزرگ و کوچکی که رفتن‌شان را به چشم دیدیم و آوردن اسم‌شان هنوز هم بغض را به گلوهای پیر شده ما دعوت می‌کند.
توی این همه علی اما بزرگ‌ترین داغ، مربوط به علی اکبر بود، بزرگ‌ترین علی که خلاف تمام آن‌چه که شنیده بودیم جوان نبود، که پیرمردی بود و حوالی خیابان کشوردوست زندگی می‌کرد، با محاسنی سفید و بلند و لبخندی که همیشه‌ به سمت ما نشانه‌گیری شده بود و اخمی که به سمت دشمن شلیک می‌کرد، همین بود که «اشبه‌الناس زمانه ما(خلقا و خلقا)» به رسول خدا شد.
از آن پیرمردها که فکر می‌کردی همیشه چای‌شان دم است، از آن‌ها که تصور می‌کردی همیشه منتظر مهمان است، پیرمردی با حیاطی کوچک پر از گل‌های عطری که بوی خوب‌شان را به همه تعارف می‌کنند.
گفتم گل عطری، یادم افتاد که یکی توضیح می‌داد گل‌ها که تشنه می‌شوند عطر خودشان را آزاد می‌کنند تا این‌شکلی آدم‌ها را صدا بزنند، بوی عطر توی تمام خیابان فلسطین، تمام خیابان کشوردوست، توی تمام خیابان‌های شهر و توی تمام شامه‌ها پیچیده بود، یکی داشت ما را صدا می‌زد و تشنه بود.
هنوز تشنه بود.
ما اینجا مردیم
فصل مشترک تمام روضه‌خوان‌های شب هشتم یک شعر است که همه حفظ شده‌اند، که همه مثل اسم خودشان بلدند، که دو بیت است، که دو بیت است و قدر یک کتاب روضه دارد، که روضه‌خوان‌ها فقط اول‌اش را فقط می‌خوانند و مستمع باقی ماجرا را خودش بلد است، از آن روضه‌ها که به دهان و قلم من بزرگ است، کافی است یکی بگوید: «جوانان بنی‌هاشم...» و ما خودمان تا ته ماجرا را می‌خوانیم.
می‌خوانیم که علی اکبر ما را، همان پیرمرد سپیدموی را حرمت نگه نداشتند و چند روز دیگر باید برویم و «علی را بر در خیمه رسانیم...»
من نباید آن شب به زینبیه می‌رفتم، درست نبود که بروم توی قتلگاهی که خاک‌اش هنوز خیس خون است، حالا آمده‌ام کربلا تا سینه‌ام را بچسبانم به ضریح، شاید قلب‌ام آرام شود.
آن‌چه که ما توی روضه علی اکبرمان علیه‌السلام دیدیم و شنیدیم بزرگ‌تر از ظرف ما بود، اگر یک روزی خواستید روضه مرگ ما را بخوانید اینطور بخوانید که ما ته خیابان فلسطین مردیم، یک جایی نزدیک یک گودال!