روایت شنیدنی و جنجالی همآتاقی پرویز قلیچخانی / او همه پلها را پشت سرش خراب کرده بود
اصغر شرفي گفت: او تمام پلها را پشت سرش خراب كرده بود و ديگر پلي باقي نگذاشته بود.
کد خبر: 775031 | ۱۴۰۵/۰۳/۰۵ ۱۵:۱۶:۴۹
روزبه دلاور-پرویز قلیچخانی یکی از اسطورههای فوتبال ایران پس از سپری یک دوره بیماری سخت سرانجام در ۸۲ سالگی درگذشت.
قلیچخانی به لحاظ فنی و کسب نتایج درخشان در تاریخ فوتبال ایران یک نام ماندگار خواهد بود، اما زندگی او در خارج از مستطیل سبز درگیر مسائل سیاسی شد تا جایی که در نهایت دور از وطن به خاک سپرده خواهد شد.
وی یک جدایی ناخواسته با فوتبال ملی داشت و یک خداحافظی غریبانه با زندگی و این تقدیر تلخی از هشت دهه زیستن در کره خاکی برای پرافتخارترین بازیکن تاریخ آسیا بود.
به گزارش اعتماد،برای توصیف از شرایط زندگی به خصوص فوتبالی قلیچخانی فقط یکی مثل اصغر شرفی هماتاقی و همبازیاش میتواند حق مطلب را ادا کند.
اولین برخورد یا دیدار شما با مرحوم پرویز قلیچ را به یاد میآورید؟
اصلا من با قلیچخانی رفیق نبودم!
با یک قلیچخانی یک زمانی آشنا شدم در دوره آموزشگاهها که انتخاب شدن در آن خیلی سخت بود.
بازیکنانی در سطح جوانان تیم ملی جمع میشدیم که بعد همه ما به تیم ملی رسیدند.
قلیچخانی از یک مدرسه دیگر و من از چهارصد دستگاه.
آن زمان محل اقامتمان در هتل نبود و در مدرسهها میخوابیدیم!
در یک سالن رختخواب پهن میکردند و ۲۰ تا ۳۰ نفر میخوابیدیم.
اولین برخورد ما در مسابقات آموزشگاههای رضاییه شروع شد.
قلیچخانی چاق و چله بود!
از آنجا رفاقت ما شکل گرفت و قهرمان آموزشگاهها هم شدیم و آقای نوریان هم مربی ما بود.
آن وقت رفاقتها خالص بود و وقتی یا علی میگفتیم تا آخرش میرفتیم و آخرش هم به زندان کشیده شد و بعد آن سر دنیا همدیگر را دیدیم.
قلیچخانی از لحاظ فنی و شخصیتی دارای چه خصوصیاتی بود که نسبت به بقیه بازیکنان فرق داشت؟
او یک آدم سختکوش بود.
ما فقط دستمان به دهانمان میرسید!
وگرنه آدمهای پولداری نبودیم و از خانوادههای متوسط بودیم.
خدا به او یک قدرتی داده بود که از آن خیلی خوب استفاده کرد.
شاید به لحاظ فنی کمبودهایی داشت، اما از نظر من بهترین فوتبالیست تاریخ ایران بود.
اتفاقا چند ماه پیش با حسن روشن درباره همین مسائل صحبت میکردیم و روشن میگفت: آقای شرفی!
این قلیچخانی همه چیزش خوب، اما تک به تک را نمیتوانست بردارد و من هم گفتم: او یک کوه عضله بود مگر میتوانست بپیچد و رد شود، اما با همه وجودش بازی میکرد.
او گلریاش هم خوب بود مثلا ما قبل از شروع تمرین عادت به شوتزنی داشتیم و او دستکش دست میکرد و عین یک گلر توپها را میگرفت.
ما هیچ بازیکن بیعیبی نداریم، اما تا حالا بهتر از او نداشتهایم.
منصفانه باید گفت و با اینکه بینمان دوری افتاد، اما هنوز هم رفیق بودیم.
بیرون از زمین شخصیت او چطور بود؟
فن کلامش خوب بود و هوش زیادی داشت و مطالعه هم میکرد.
ما یکسری از بازیکنان آن نسل کتابخوان بودیم.
لواسانی و مصطفوی و من و قلیچخانی دور هم بودیم و کتاب هم میخواندیم.
تحصیلاتمان هم بد نبود و دانشگاه رفته بودیم و در سن و سالی قرار داشتیم که مخمان بوی قرمهسبزی میداد!
اما رفاقتمان سالم بود.
گریزی بزنم به مصطفوی که رکگو و هوش خوبی داشت و با آدمهای گُنده یکی بدو میکرد و طرف تا میآمد او را بزند، میگفت: مادرم من را دست اصغر شرفی سپرده و اگر من را بزنی به اصغر شرفی میگویم!
درباره علت خط خوردن او در آستانه جام جهانی ۱۹۷۸ حرف و حدیث زیاد است.
به نظر شما دلیل کنار گذاشتن او چه بود؟
قلیچخانی یک فرد معمولی نبود که بشود او را با یک مصاحبه شناسایی کرد!
ما همیشه با هم و هماتاق بودیم و حتی در هواپیما هم در مسافرتها کنار هم مینشستیم و او شروع به نوشتن میکرد و بعدها در یونان متوجه شدیم داستانش چیست که در ادامه میگویم چی بوده.
او شب نوشتههای سیاسیاش را هم بدون اینکه من متوجه شوم کنار من مینوشت!
علت کنار گذاشتن او از تیم ملی همین بود؟
نه، یکی از دلایلش سن بالای او بود.
او در سنخوزه فوتبال بازی میکرد، اما تقریبا برای جامجهانی خودش را آماده کرده بود بعد حشمت مهاجرانی به او گفت در دو، سه تا بازی دوستانه حاضر شوی و ببینمت تا انتخابت کنم.
ما فوتبالیستها هم رفیق داشتیم و هم دشمن و قلیچخانی هم مثل بقیه.
آقای دیدهبان که خیلی به فوتبال ایران خدمت کرد به برادرش که در آنجا تحصیل میکرده، میگوید: برو نزد قلیچ خانی.
قلیچ خانی هم گفت: من دیگر فعالیت سیاسی ندارم.
این وسط یک چیزی هم بگویم؛ بعضی از خبرنگارهای این دوره فقط از پرسپولیس و استقلال میگویند انگار نه انگار عقاب و هما و پاسی وجود داشتند.
مثلا این جواد خیابانی خجالت نمیکشد همیشه از استقلال و پرسپولیس میگوید!
خب اگر آن رژیم اشتباه میکرد تو چرا داری از آن نتبرداری میکنی؟
حالا از بحث اصلی خارج نشویم.
برادر دیدهبان با یکی که علاقهمند به فوتبال بود و کنار تیم حضور داشت، میروند به خانه قلیچخانی در سنخوزه بعد عکس چهگوارا و کاسترو و تعدادی دیگر چپی را میبینند.
قلیچخانی گفته بود من دیگر کاری به مسائل سیاسی ندارم و همین را دیدهبان به مهاجرانی منتقل کرد و بعضی از بازیکنان هم با حضور قلیچخانی خوشحال نمیشدند بدون هیچ علتی!
قلیچخانی خودش روانشناس فوتبال بود و خیلی خوب ارتباط میگرفت.
بعد برای بازیهای دوستانه او نیامد بازی کند و دیگر هم حشمت به او نگفت که عکس کمونیستها را در خانهات دیدند بعد او را دیگر انتخاب نکردیم.
یک چیزهایی هست نمیدانم بگویم، مینویسید یا نه!
بگویید ما مینویسیم!
قلیچخانی آخر عمری خوب زندگی نکرد!
یک عده مگسان دور شیرینی دور او بودند.
حتی او درباره من در لفافه گفت که مامور ساواک بودم در حالی که من مامور شهربانی بودم که اگر ساواک بودم که من را زندانی و بیچاره میکردند!
من و مصطفوی و لواسانی احساسی بودیم و فقط قلیچخانی بود که ما خبر نداشتیم!
مثلا یکبار در باشگاهمان دور هم جمع شدیم و قلیچخانی کمی دیر آمد و اتفاقا یک صندلی کنار من خالی بود، آمد و بغل دست من نشست با یک اورکت ارتشی!
بعد که همه سرشان گرم بود یواشکی یک کتاب به من داد، پرسیدم: این چیست؟
گفت: کتاب سرخ مائو!
گفتم: فلان فلان شده اینجا لانه زنبور است و من افسر شهربانیام، اگر من را بگیرند بیچارهام میکنند و نشستم روی کتاب که به او خیلی برخورد!
گفتم: بیخود حرف نزن ما را بگیرند بیچاره میشویم!
شاید یک مقداری هم خودش میخواست تا زندانی شود!
آن موقع شلوغکاری بین مجاهدین و سلطنتطلب و ...
بود مثلا یارو از خیابان رد میشد به پاسبان میگفت: چرا من را نمیگیری!
چون آن زمان هم هر کسی را که میگرفتند، مشهور میشد!
آخرین بار که همدیگر را دیدید، کی بود؟
کمونیستها میگویند برادری و برابری یک همچین چیزهایی و من هم در سنخوزه یک تیم داشتم با جوانانی که نابغه بودند مثلا بازیکن داشتم با سیزده سال دیپلم گرفته بود.
طرفدار هم داشتیم که به تیم کمک کردند یک اتومبیل فروش به نام ژرژیک بود که هنوز هم هست و به بازیکنان خیلی کمک میکرد و آنجا پاتوق ما هم بود.
یک روز رفتم ماشینم را سرویس کنم بعد دیدم قلیچخانی با سینی چای آمد!
بلند شدم و او را ماچ کردم و سینی را از او گرفتم و گفتم: یعنی چی؟
گفت: اصغر زندگی دیگر عوض شده و از خجالت هیچی نگفتم.
بعد ژرژیک را صدا زدم.
او گفت: او همینطور زندگی میکند و در خدمت خلق است دیگر!
متاسفانه این اواخر خوب زندگی نکرد.
برادرش در تیم ما بود و خیلی خوب هم بازی میکرد، سعید برادرش مهندس کامپیوتر بود، اما به خانه او هم نمیرفت.
پرویز در ماشین ون هم میخوابید و هم با آن کار میکرد!
در یک پارکینگ بزرگ در همان ماشین ون با ژرژیک و پرویز مینشستیم و ۵ ساعت بحث میکردیم!
یک عده آدم بیخودی دور او جمع شده بودند و الان هم یکسری حرفهایی میزنند که اصلا چنین چیزی نبوده مثلا در بیبیسی حرفهایی میزدند که اصلا درست نبوده.
پرویز پای اصولش ایستاد، اما استفادهای نکرد و یک مقدار اینور و آنوری شد!
در اینجا میخواهم یک موضوع دیگر را هم بگویم.
بفرمایید!
کیهان یک سردبیر داشت که بتسازی میکرد مثلا در بسکتبال و کشتی و هر رشته یکی را بت میساخت.
در فوتبال هم قلیچخانی بود و ماها هم میشدیم نفرات بعدی.
البته آنهایی که بت میساخت واقعا همخوب بودند، اما یکسری دشمنتراشی برای اینها میشد.
پرویز را یک عده گمراه کردند وگرنه او باسواد بود و مجله پرمحتوایی تولید میکرد که به چپ گرایش داشت.
یادم هست وقتی به شوروی میرفتیم پرویز یک جوری با زبان ترکی با اینها ارتباط میگرفت که چمدان همه را در گمرک باز میکردند جز او!
برای من خیلی عجیب بود!
یک بازی هم فکر کنم با کویت داشتیم که با توجه به تهدیدهای آن زمان لحظه آخری به مصر منتقل شد.
بعد مصر هم نتوانست امنیت ما را قبول کند!
در نهایت یونان پذیرفت.
ما دوست داشتیم در این کشور تاریخی اروپایی سیاحتی هم داشته باشیم، اما تنها مسافرت ما در آن زمان بود که فقط ۴۸ ساعت طول کشید.
رنجبر سرمربی تیم ما بود.
بعد از برد مقابل کویت به من گفت: بیا برویم کاباره!
این را هم بگویم با ما در زمان اعزام حدود ۴۰ نفر خبرنگار اعزام شدند که خیلیهایشان را نشناختم، اما پرویز میدانست آنها مامور ساواک هستند و به من نگفت.
در هواپیما میگفت: از کنارم تکان نخور.
بعد فهمیدم که همسرش هم شبنامه مینویسد و حتی میدانستم کتابهایش که چپی بود در کجای خانهاش پنهان است!
حالا در یونان را بگویم که با سرمربی به نایتکلاب رفتم و خواستم پرویز که هماتاقم بود را ببرم که گفت: من خستهام و نمیآیم و هر چه هم اصرار کردم، نیامد.
در زمانی که ما رفتیم این چپیها وارد اتاق هتل میشوند و داد و ستد خود را انجام میدهند و ماموران هم آنها را زیرنظر داشتند.
صبح که شد برگشتیم.
دو، سه روز بعد در دانشکده پلیس آمدند دنبال من.
در اطلاعات شهربانی بازجوییام میکردند و ساواکیها به روش خودشان میخواستند از من حرف بکشند و گفتند: نزدیکترین فرد به قلیچخانی هستی و از اتفاقات در آتن بگو.
من هم گفتم: نایتکلاب بودم و اطلاع ندارم.
دو، سه شب من را نگه داشتند.
رییس اطلاعات ما تیمسار سجادی هم فوتبالی بود و وقتی ماموران ساواک از اتاق من بیرون رفتند، او آمد.
به من گفته بودند که تیمسار سجادی همیشه زیر میزش یک ضبط صوت دارد و همانجا از من پرسید: هر کاری کردی و هر اتفاقی که رخ داده را به من بگو پسرم!
چون آن زمان مشکلاتم را به شاه منتقل میکردم، گفتم: چه میگویید؟
پرسید در خانهات چی داری؟ گفتم: مجسمه برنز استالین را دارم.
گفت: اینها اشکالی ندارد.
پس اینها که برگشتند اصرار کن که خانهات را بگردند من هم تازه همسرم بچه اولمان را به دنیا آورده بود و در منزل بود.
گفت: ساواکیها میخواهند خانه تو را بگردند، اما رویشان نمیشود!
ساعت ۱۲ شب بود، گفتم: اگر میخواهید بروید خانهام را بگردید تا همسرم بیدار هست بروید که گفتند: از رییس شهربانی اجازه بگیرم.
آن زمان هم رییس شهربانی به دلیل کشته شدن مستشاران امریکایی در ادارهاش بازداشت بود تا زمانی که آن ده نفر را بازداشت نکرده بودند باید شبها در شهربانی میخوابید!
من که افسر شهربانی بودم باید با اجازه تیمسار شهربانی خانهام را میگشتند.
خلاصه تماس گرفتند و گفتند که ماموران ساواک طبق درخواست ستوان شرفی میخواهند خانهاش را بگردند و تیمسار اداره شهربانی گفت: غلط کرده!
بگویید بروند بخوابند و حق ندارند به منزل افسر من بروند!
بازجویی من همانجا تمام شد.
لواسانی و یکی، دو نفر دیگر را فردای قبل از آزادی من گرفتند.
برادر من افسر ساواک بود و آمده بود اطلاعات حرف میزد که صدای فریادش را میشنیدم، اما او را بیرون کردند.
وقتی خواستم بیایم بیرون به من گفتند: با این فلان فلان شده قطع ارتباط کن.
گفتم: فحش نده او رفیق من است و برای من آنچه شما میگویید ثابت نشده.
من میدانستم کتابهای پرویز در کجای خانهاش پنهان شده.
به برادرم گفتم: من را به خانه پرویز ببر، گفت: مگر ندیدی که چی گفتند؟
خانه او تحت کنترل است.
گفتم: باشد من با اینها رفت و آمد خانوادگی دارم.
خواهر قلیچخانی در شهربانی در قسمت عکاسی بود و وقتی آنجا رسیدم، دیدم خانه پرویز ماتمکده است.
آنها میترسیدند که من از طرف شهربانی باشم و به شکلی چوب دو سر طلا شده بودم.
نه آنها و نه اینها هیچ طرف قبولم نداشتند، اما به خواهرش آدرس کتابها را دادم و رفت آورد و چندتایش را سوزانیدم و باور کردند من از طرف شهربانی نیامدم.
بعد رابطه من و قلیچ کمی سرد شد، چون یک حرفهایی ماموران ساواک به من زدند که من خبر نداشتم و او به من نگفته بود!
خیلیها او را گول زدند.
در صحبتهایی که با او داشتید از او نپرسیدید که دوست دارد به ایران برگردد؟
او تمام پلها را پشت سرش خراب کرده بود و دیگر پلی باقی نگذاشته بود، یکبار آمد و اردشیر لارودی مطلبی نوشت با عنوان پرویز کبیر برگشت!
در اوایل انقلاب بود.
بعد مصاحبه تلویزیونی کرد.
بعدش گفت: یک دکتر در کمیته به من آمپولی زده بود که از من هر چی میپرسیدند، نمیدانم چه جوابی میدادم!
نمیدانم واقعیت داشت یا نه.
گفته بود از پدرم یعنی شاه توقع دارم یک پشت دستی به من بزند!
ما در اردو بودیم که رنجبر به من گفت: رفیقت به زودی آزاد میشود!
پرسیدم: رییس!
تو از کجا میدانی؟
گفت: ما را بردند تا یک مصاحبه تلویزیونی کنیم و سوال کردیم و پرویز هم جواب داد.
وقتی پرویز آمد بیرون او دیگر عوض شده بود.
دکتر حسینزاده نامی بود که در ساواک کار میکرد.
آن ساواکی یکبار آمد شهربانی که تا پرویز او را دید، گفت: این فلان فلان شده خیلی دست بزنی دارد.
یک قد کوتاهی داشت و دست کوچک و گفت: این یک چکهایی میزند!
ما به خانه فرخزاد هم میرفتیم.
فریدون فرخزاد یکبار گفت: ساواکیها من را که گرفتند، گفتند آفرین آقای فرخزاد!
کتاب شعر هم که داری و حالا آن شعر که گفته بودی کشور من گل و بلبل است را میتوانی بخوانی؟ گفت: بله!
شعر را خواند: کشور من کشور گل و بلبل، بلبلهاش لال و گلهایش پژمرده!
تا این را خواند دکتر حسینزاده یک چکی زیر گوشش زد که برق از چشمانش پرید.
لحظهای که خبر فوت قلیچخانی به شما رسید چه حسی داشتید؟
ما نزدیک ۵۰، ۶۰ سال رفاقت داشتیم.
من فقط در یک مصاحبه از قلیچخانی ناراحت شدم، اکیپ ما، من و پرویز و محمد بیاتی (کمک مربی) و محمود آقا هم مربی.
ما سه تا خیلی با هم مینشستیم.
کدورت ما از چه زمانی شروع شد؟
بیاتی خیلی روی اصولش معتقد بود و علنی خودش را کمونیست خطاب میکرد مثلا در لسآنجلس یک ایرانی که خانهاش را از دست داده بود، دیدیم که کفش نداشت، کفش خودش را به او داد و پابرهنه به خانه رفت!
ما که قهرمان آسیا شدیم ما را نزد شاه بردند.
من که دانشگاه پلیس بودم.
اول کاپیتان تیم حسن حبیبی بود و بعد عزیز اصلی و همینطور نفرات بعد.
من و پرویز کنار هم بودیم.
اما شاه اول با من دست داد بعد پرویز.
وقتی شاه در حال احوالپرسی با نفرات جلویی بود، پرویز آرام به من گفت: اصغر!
تو دست شاه را ماچ میکنی؟ گفتم: من دست مرد را ماچ نمیکنم، اما دست خانم را ماچ کردم!
از آن طرف، وقتی در حال رفتن با اتوبوس بودیم، تیمسار خسروانی گفت: خاطر ارباب را مکدر نکنید!
به شاه میگفت ارباب.
گفت: هر چه خواستید به من بگویید.
در اتوبوس هیچ کسی حرفی نزد که دیدیم شاه خیلی با عزیز اصلی حرف میزند، اما رنگ از رخ خسروانی پریده!
عزیز اصلی به شاه میگوید: ما خونه، مونه نداریم!
شاه رو به خسروانی میگوید: خسروانی!
چرا به وضع اینها نمیرسی؟
خسروانی هم میگوید چشم.
خلاصه که هر کس میخواست دست شاه را میبوسید و هر کسی هم نمیبوسید، توبیخ نمیشد.
ما چند نفر بودیم که ماچ نکردیم یکی از آنها بیاتی بود، اما قلیچخانی بعد از چند سال مصاحبه کرد و گفت: همه دست شاه را ماچ کردند غیر از من.
من هم گفتم: ما که کنار هم بودیم چرا این حرف را میزنی!
بعدش دیگر محمد بیاتی هیچ وقت با قلیچخانی حرف نزد و کدورت شکل گرفت.
اما بعد از شنیدن خبر فوت او تا صبح نخوابیدم و آلبومهایم را آوردم و خاطراتم را ورق زدم.