خبیر‌نیوز | خلاصه خبر

شنبه، 26 اردیبهشت 1405
سامانه هوشمند خبیر‌نیوز با استفاده از آخرین فناوری‌های هوش مصنوعی، اخبار را برای شما خلاصه می‌نماید. وقت شما برای ما گران‌بهاست.

نیرو گرفته از موتور جستجوی دانش‌بنیان شریف (اولین موتور جستجوی مفهومی ایران):

برو روضه خودت را بخوان!

مشرق | سیاسی | شنبه، 26 اردیبهشت 1405 - 08:14
خیابان کشوردوست حالا تبدیل به حسینیه شده است، بعد از آن موکب‌ها، توی آن خرابه‌های باقی‌مانده از حسینیه هنوز بوی شهید می‌آید، قصه مردی که با تمام خانواده‌اش به قربانگاه رفت و هیچ‌گاه با یزید بیعت نکرد.
روضه،؟!،گريه،توي،كشوردوست،روز،خيابان،آب،حسينيه،آدم،شهيد،كوتا ...

به گزارش مشرق، مرتضی درخشان طی یادداشتی در روزنامه فرهیختگان نوشت:
نام خیابان شهید کشوردوست کلیشه تمام روایت‌اولی‌هاست، آن‌هایی که برای اولین‌بار به حسینیه امام خمینی رحمت‌الله‌علیه می‌رفتند و دستی بر قلم داشتند و می‌خواستند از دیدار با رهبری روایت بنویسند.
من اما هیچ‌وقت روایتی را با این عنوان شروع نکردم، هیچ‌وقت روایتی از دیدار با رهبری ننوشتم، من هیچ‌وقت به دیدار رهبر نرفتم و این حسرت را تمام عمر باقی‌مانده (هرچند کوتاه) مثل سنگی بزرگ با خودم حمل می‌کنم.
حسرتی که مثل یک کودک روی دوشم است، بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود و هیچ‌گاه روی پای خودش راه نخواهد رفت، حسرتی که هر روز سنگین‌تر می‌شود، اما چاره‌ای جز حمل آن ندارم.
بچه بودم، قد عقلم به زنگ در این خانه نمی‌رسید و روزی که فهمیدم و تصمیم گرفتم زنگ خانه رهبر را بزنم نه خانه‌ای بود، نه زنگی و نه رهبری!
من به کشوردوست دیر رسیدم، همان‌طور که به جماران!
من جا ماندم و آدم‌هایی که جا می‌مانند باید روضه بخوانند.
این‌که می‌خوانید روضه من است، روضه کسی که آن‌قدر دیر رسید که عاشورا تمام شد، آن‌قدر دیر رسید که بساط را جمع کردند، آن‌قدر که نامش را توی خسرالدنیا و الآخره‌ها نوشتند.
اینجا خیابان کشوردوست است، خیابانی کوچک و کوتاه با کلی روضه‌خوان که هرکس می‌آید روضه خودش را می‌خواند.
شما روضه نیستید؟
روضه‌خوان رسید، زنی سی و چند ساله که مثل لرها با ناخن صورت می‌کَند، جیغ می‌کشید و خودش را عین تازه جوان از دست داده‌ها می‌زد.
این رسم لرهاست که وقتی به خانه صاحب‌عزا می‌روند صورت می‌کَنَند و یکی از خانواده صاحب‌عزا می‌آید به پیشواز و همان کار را می‌کند، بعد دستان او را می‌گیرند تا آرامش کنند.
هیچ‌کس اما از خانواده صاحب‌عزا نبود، همه از کشوردوست رفته بودند و هیچ دستی دستان زن را نگرفت، آن‌قدر صورتش را خراشید تا به سکوی انتهای خیابان رسید.
سکویی با زیلوی آبی و سفید که روی آن یک صندلی بود، با عکس آقای شهید این خانه!
روضه می‌خواند: «آقای من...
بابای من...
کجا رفتی؟
چرا ما رو ول کردی؟
به گریه‌هامون خندیدن بابا...
بابا...»
گفتم که روضه خودش را می‌خواند، آدم‌های توی کشوردوست خودشان روضه هستند، مثلاً همین زنی که شصت - هفتاد روز هم نتوانسته بود آرامش کند روضه نیست؟!
زنی که می‌رسد و خودش را می‌زند و کسی نیست که آرامش کند روضه نیست؟!
شما خودتان روضه نیستید که هنوز یک دل سیر گریه نکرده‌اید؟!
همسرش چند قدم عقب‌تر است، پسر جوانی که می‌خواهد دست‌هایش را بگیرد، زن؛ اما حالش بدتر از این حرف‌هاست.
روضه‌خوان لال!
خیابان کشوردوست یک حسینیه کوچک است، یک جایی که بیشتر شبیه تکیه‌های محرم است که توی خیابان بساطشان را پهن می‌کنند و یکی روبه‌روی جمعیت می‌نشیند و روضه می‌خواند.
روضه‌خوان بعدی اما لال است، مردی که لب‌هایش تکان می‌خورد، اما چیزی نمی‌گوید، مردی میان‌سال که حرف‌زدن بلد است، اما زبانش توی آن چهاردیواری دهان گیرکرده و فلج شده است.
دست‌به‌سینه ایستاده و طوری گریه می‌کند انگار که تازه خبر را شنیده است، طوری گریه می‌کند که فکر می‌کنی چند دقیقه دیگر دنیا را اشک می‌برد، نفسش مثل آدم‌هایی بند آمده که انگار توی محیط بدون اکسیژن سعی می‌کنند نفس بکشند.
تازه می‌فهمی که بعضی‌ها اوتاد نیستند که زمین و آسمان را سر پا نگه دارند، بعضی‌ها از آن هم بیشترند و آدم‌ها بدون آن‌ها از نفس می‌افتند.
ساعت برای رسیدن به نیمه‌شب راه زیادی ندارد و صورت مرد مثل یخی که در ظهر تابستان آب می‌شود خیس است.
به او نگاه می‌کنم، به قطره‌های اشک روی صورت او نگاه می‌کنم، به تکان‌های تن او نگاه می‌کنم و از خودم می‌پرسم که آدمی که دو سوم بدنش از آب است و این‌طور گریه می‌کند خیلی زود آب می‌رود، خیلی زود تمام می‌شود و آدمی که دو سوم بدنش از آب است اگر گریه را همین‌طور ادامه بدهد یک‌سومی که از او باقی خواهد ماند موجود عجیبی به نام غم است، غم خالص!
غمی که از آدمی حسرت‌زده استخراج می‌کنند!
گفتم حسرت!
یاد خودم افتادم، از این به بعد هر جای دنیا که یکی گفت حسرت یاد من بیفتید.
من که روضه‌خوان بعدی هستم.
حکایت آن شب در مقتل
روح‌الله کرونا گرفته بود، توی آی‌سی‌یو بود و ما که هیچ دستاویزی جز دعا و روضه نداشتیم بعد از چند روز تصمیم گرفتیم توی فضای باز مقابل کهف‌الشهدا جمع شویم و با رعایت فاصله روضه بخوانیم.
نشستیم، مداح جوانی آمد، نشست روبه‌روی جمع و برای این‌که شروع کند بدون هیچ لحن خاصی گفت بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم!
و ناگهان همه زدیم زیر گریه!
مداح هنوز روضه نخوانده بود، حتی یک کلمه!
گریه ما اما بند نمی‌آمد.
مداح پرسید: «شما با این حالتان روضه‌خوان می‌خواهید چه‌کار؟» راست می‌گفت!
آدم بعد از این‌همه بی‌روضه‌ای روضه‌خوان می‌خواهد چه‌کار؟!
همین‌که عکس پدرش را ببیند که دارد از بالای پرده‌های آبی لبخند می‌زند، درحالی‌که کنار تصویر نوشته است: «من تک‌تکِ مردم را دوست می‌دارم و برای همه دعا می‌کنم.» و آن طرف پیش از نام او نوشته باشند «شهید» دیگر روضه‌خوان به چه کاری می‌آید؟!
خودت را ببین!
چند روز است به همه می‌گویی وقت برای گریه هست، بعد که تنها می‌شوی یواشکی گریه می‌کنی؟!
چند روز است که تصویر او را که می‌بینی ریزریز اشک می‌ریزی و وقتی می‌پرسند چرا چشم‌هایت قرمز شده بهانه جور می‌کنی؟!
چند روز است برای گریه هر تلنگری را می‌چسبی؟!
تو روضه‌خوان می‌خواهی چه‌کار؟!
حکایت شب‌های کشوردوست همین بود، یکی نشسته بود روی صندلی و پشت میکروفون و روضه می‌خواند، غافل از این‌که من و آن زن پیری که روی زمین کنار واکر نشسته بود و آن پسربچه‌ای که پرچم تکان می‌داد و آن روحانی که مثل خادم‌ها پر دست گرفته بود و آن جانبازی که روی ویلچر نشسته بود و حتی آن نوجوانی که عکس می‌گرفت نمی‌شنیدیم چه می‌خواند، داشتیم به حال خودمان گریه می‌کردیم.
آن شب نشسته بودیم و داشتیم روضه خودمان را توی مقتل می‌خواندیم.
به‌قدر یک‌نفس
آدم‌ها چطور به فقدان هم عادت می‌کنند؟
آدم‌ها چطور می‌پذیرند؟
آدم‌ها چطور کنار می‌آیند؟
من باورم نمی‌شود که توی باقی‌مانده عمرم یک روز از خواب بیدار شوم و به شهادت او فکر نکنم.
بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم که سیدعلی حسینی خامنه‌ای واقعاً وجود نداشت، یک رؤیای کوتاه بود که ما در یک بعدازظهر رمضانی دیدیم.
روزه بودیم و خوابمان برده بود، در غیر این صورت مگر می‌شود آدم خبری این‌قدر مهیب را بشنود و نمیرد؟!
مگر می‌شود آدم دق نکند؟!
بعضی داغ‌ها از ظرف آدم بزرگ‌تر هستند و این بزرگ‌ترین آن‌ها در زندگی ما بود، اگر واقعی بود چرا تا حالا آب نشدیم؟!
نسوختیم؟!
چرا وقتی صدای او از بلندگوها پخش می‌شود که می‌گوید: «نسئلک اللّهمّ و ندعوک باسمک العظیم الاعظم...» پیراهنمان را چاک نمی‌دهیم؟!
چرا نفس می‌کشیم؟!
بعد یادم می‌افتد که خدای ما قدیم است، از کربلا که سنگین‌تر نیست!
او خدای زینب کبری سلام‌الله‌علیهاست و بلد است چطور آدم‌ها را از این غم‌های بزرگ بیرون بیاورد، بعد آخر گریه به حال خودم این بیت را می‌خوانم: «می‌میرم از این غصه که کشتند لعیمان، آقای کریمان جهان را به دو من جو...» و دفتر روضه خودم را می‌بندم و برای آقای شهیدان تاریخ گریه می‌کنم.
بیشتر از این هم روضه خواندن بزرگ‌تر از دهان و قلم من است، بزرگ‌ترها بهترش را می‌خوانند.
خواستم بگویم این شب‌ها، دلتان که گرفت، درد که مغز استخوانتان را نشان داد، ارتفاع آسمان که خیلی کوتاه شد یک‌نفس بروید و در حسینیه خیابان کشوردوست دل سبک کنید، اینجا، بعد از آن موکب‌ها، پشت آن پرده‌های آبی و توی آن خرابه‌های باقی‌مانده از حسینیه هنوز بوی شهید می‌آید، شهیدی که به دنیا آمده بود تا برای ما قصه کربلا را تعریف کند، قصه مردی که با تمام خانواده‌اش به قربانگاه رفت و هیچ‌گاه با یزید بیعت نکرد.