اگر مردم نبودند آشوبگران مرا میکشتند
هر روز که از اغتشاشات اخیر فاصله میگیریم رفتهرفته ابعاد جدید و قابل تأملی از واقعیتهای یک آشوبگری هدایت شده آشکار میشود. مواردی که هر کدام صحت اینکه این بار هم پای ضدانقلاب و بدخواهان همیشگی کشور در میان است تأیید میکند.
هر روز که از اغتشاشات اخیر فاصله میگیریم رفتهرفته ابعاد جدید و قابل تأملی از واقعیتهای یک آشوبگری هدایت شده آشکار میشود.
مواردی که هر کدام صحت اینکه این بار هم پای ضدانقلاب و بدخواهان همیشگی کشور در میان است تأیید میکند.
مجله فارس پلاس: هر روز که از اغتشاشات اخیر فاصله میگیریم رفتهرفته ابعاد جدید و قابل تأملی از واقعیتهای یک آشوبگری هدایت شده آشکار میشود.
مواردی که هر کدام صحت اینکه این بار هم پای ضدانقلاب و بدخواهان همیشگی کشور در میان است تأیید میکند.
مردم هم که از این بازی ناجوانمردانه ضدانقلاب آزردهخاطرند، روایتهایی را بیان میکنند که حتی باور کردن بعضی از آنها دشوار است.
این بار هم پای صحبت یکی از قربانیان اغتشاشات اخیر نشستهایم.
فحاشی آشوبگران به ناموس مردم
تازه از سرکار به خانه آمده بودم که دوستم، علی زنگ زد و گفت که خیابان ولیعصر(عج) (شهریار) خیلی شلوغ است و بانک را آتش زدهاند.
خیلی صحبت کرد ولی من چیزی متوجه نشدم.
فکرم پیش دختر و همسرم بود.
آنها دقیقاً در همان خیابان بودند.
زهرا کلاس داشت و با مادرش هر روز به آنجا میرفت.
حیران بودم.
دست و پایم را گم کرده بودم.
نمیدانم وقتی تلفن را قطع کردم اصلا با علی خداحافظی کردم یا نه.
هرچه با تلفن همراه همسرم تماس میگرفتم امکان برقراری تماس نبود.
سوار موتور شدم و به طرف خیابان ولیعصر(عج) حرکت کردم.
وقتی به آن خیابان رسیدم خشکم زد.
مثل میدان جنگ شده بود.
نمیدانم چرا بغض کردم.
دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.
نگرانیام از وضعیت دختر و همسرم بیشتر میشد.
وسط خیابانها لاستیک آتش زده بودند و هوا مثل روز روشن شده بود.
نگاهم به پیادهرو خیابان بود و خداخدا میکردم بچههایم میان جمعیتی باشند که در حال فرار هستند.
ناگهان تعدادی جوان را دیدم که با ماسک صورتشان را پوشاندهاند و در حال اهانت به خانمی هستند که از روی ترس در حال اعتراض به آنهاست.
آن خانم میگفت چرا این کارها را انجام میدهید؟
لحظهبهلحظه مدل بحثشان عوض میشد و رو به درگیری میرفتند.
آن خانم که متوجه نیت این افراد شد، ساکت شد اما همینکه میخواست راهش را ادامه دهد اهانتهای آن جوانان که قد و قامتی هم داشتند بیشتر شد.
یک نفر از میان آنها فریاد کشید: «بزنیدش...
تا حساب کار دستش بیاید.»
نتوانستم خودم را کنترل کنم.
باید کاری میکردم.
موتورم را کنار خیابان رها کردم و رفتم بین آنها ایستادم.
یکی از آنها با دست به سینهام کوبید و گفت: «به تو ربط ندارد.» توجه نکردم.
مشخص بود که دنبال شر میگردند.
به آن خانم گفتم: «فرار کن.» درگیریمان بالا گرفت.
همگی به طرفم حمله کردند.
وحشت کرده بودم.
آن زن هم ترسیده بود و از کنارم تکان نمیخورد.
شروع کرد به فریاد کشیدن و از مردم کمک خواستن.
مردم هراسانی که در حال دور شدن از حادثه بودند به کمکمان آمدند.
ولی تا آنها بیایند، مرا وسط خیابان زیر مشت و لگد گرفتند.
بااینحال بهموقع رسیدند و آنها تا مردم را دیدند پا به فرار گذاشتند.
دخترم مثل ابر بهار گریه میکرد
پهلویم بهشدت درد میکرد ولی مهم نبود.
نگران دختر و همسرم بودند.
وقتی به ساختمان آموزشگاه رسیدم دنیا دور سرم میگشت.
چراغ آموزشگاه خاموش بود.
تا آن لحظه هزار بار با همسرم تماس گرفته بودم.
دوباره تماس گرفتم ولی تلفنها قطع بود.
در آموزشگاه را زدم.
کسی پاسخگو نبود.
لحظهبهلحظه خیابان شلوغترمیشود.
صدای شکستن شیشه میآمد و دود غلیظی در خیابان بود.
بهطرف خانه به راه افتادم.
با دقت بیشتری اطراف را نگاه میکردم.
وقتی به خانه رسیدم از پایین به پنجره خانهمان نگاه کردم.
دیدم چراغها روشن است.
نفس راحتی کشیدم.
سراسیمه از پلهها بالا رفتم و وقتی در باز کردم و همسر و دخترم را دیدم گویا همه دنیا را به من دادند.
هرچند دخترم که رنگ و رویش پریده بود مثل ابر بهار گریه میکرد و همسرم هم حال چندان خوبی نداشت.
انتهای پیام/