خدا مرا تنها آفرید
«خود غریبی در جهان، چون شمس نیست» (مثنوی معنوی مولوی، دفتر اول)
«خود غریبی در جهان، چون شمس نیست» (مثنوی معنوی مولوی، دفتر اول)
به گزارش ایسنا، محمدعلی موحد در مقدمه خود بر مقالات شمس مینویسد: «سالها پیش که بر سر مزار مولانا با اوراق آشفته و سردرگمِ مقالات شمس مشغول بودیم، این گفته سوزناک مولانا را در دل مکرر میکردیم و بر این غربت بیمانند، که نزدیک به هشت قرن ادامه یافته میاندیشیدیم.
در طول این مدت دراز، مجلدات ضخیمی از سوی اهل تحقیق بهعنوان شرح مثنوی مولانا نوشته آمد ولی از کسی که مولانا اینهمه گفتار خود را صدای او میدانست، یادی نشد.»
بهزعم او، کشف دوباره شمس، مرهون اقبال و توجهی است که آن سالها به فهرستنویسی و معرفی ذخایر خطی موجود در ترکیه شد.
وقتی محققانی مثل ریتر، عبدالباقی گولپینارلی، نسخههایی از مقالات او را از دل کتابخانهها بیرون کشیدند و مرحوم بدیعالزمان فروزانفر نیز نخستین کسی بود که ارتباط عجیب مطالب مقالات با مثنوی مولوی را دریافت.
این استاد برجسته ادبیات، : اینک، مقالات، مشتی از یادداشتهای ازهمگسیخته و نامنظم است که با همه آشفتگی، چون الماس میدرخشد.
بر اساس آنچه در کتابهایی مثل دیوان کبیر، مثنوی، فیه ما فیه، ابتدانامه سلطان ولد، رساله فریدون سپهسالار و مناقب العارفین احمد افلاکی آمده، موحد، زندگی شمس را اینگونه شرح داده است:
جامه بازرگانان میپوشید و در هر شهری که وارد میشد، مانند بازرگانان در کاروانسراها منزل میکرد و قفل بزرگی بر در حجره میزد چنانکه گویی کالای گرانبهایی در اندرون آن است و حالآنکه آنجا، حصیر پارهای بیش نبود.
روزگار خود را به ریاضت و جهانگردی میگذاشت.
گاهی در یکی از شهرها به مکتبداری میپرداخت و زمانی دیگر، شلوار بند میبافت و از درآمد آن زندگی میکرد.
میگفتندش: چرا به خانقاه نمیآیی؟
با یک دنیا طنز پاسخ میداد: «من خود را مستحق خانقاه نمیدانم.
این خانقاه جهت آن قوم کردهاند که ایشان را پروای پختن و حاصل کردن نباشد، روزگار ایشان عزیز باشد با آن نرسند.
من آن نیستم.»
میگفتندش: اگر اهل خانقاه نیستی لابد اهل مدرسهای؟
خب بیا و در مدرسه منزل کن.
میگفت: «اهل مدرسه در لفظ میتنند.
این نوع بحث کار من نیست و اگر بخواهم از مقوله لفظ خارج شوم و به زبان خود بحث کنم، بخندند و تکفیر کنند.
رهایم کنید که من غریبم و غریب را کاروانسرا لایق است.»
شمس، خود را در عالم، غریب میبیند که میگوید: «خدا، خود مرا تنها آفرید.» مردمان را با سخن او آشنایی نیست.
زبان او را کسی نمیداند: «خدای را بندگاناند که کسی طاقت غم ایشان ندارد و کسی طاقت شادی ایشان ندارد.
صراحیای که ایشان پر کنند هر باری و درکشند، هر کس بخورد دیگر با خود نیاید.» با آنکه همه مردم را دوست میدارد، از اینکه با همه کس تفاهم برقرار کند سرباز میزند.
میگوید: «مرا در این عالم با عوام هیچ کار نیست.
برای ایشان نیامدهام.» فکر میکند که از کودکی همینطور غریب و ناآشنا بوده است.
گاهی این مایه بیگانگی و غربت، خود او را نیز شگفتزده میکند و با خود میگوید: نکند پدر و مادر مرا در کودکی بر سر کوهی رها کردند و من با ددان و جانوران بزرگ شدم؟
در مقالات با پدر شمس نیز آشنا میشویم: «نیک مردی بود و کرمی داشت، دو سخن گفتی، آبش از محاسن فروآمدی» با همه عاطفه فرزندی که برای پدر خویش دارد اضافه میکند که: «الا عاشق نبود، مرد نیکو دیگر است و عاشق دیگر.» او ما را با خود به دوران کودکیاش میبرد.
میبینیمش که ریاضتهای سخت میکشد، آتش عشق در نهادش شعله میزند و او را از خواب و خوراک بازمیدارد.
حال و خویی دگرگونه دارد.
پدر، روحیات او را بهاصطلاح امروز نمیفهمد.
نه میتواند عاقلش خواند و نه میتواند دیوانهاش نام نهد.
میکوشد تا پدر را از صرافت اینکه مانع راه او شود بازدارد و قصه مرغی را میگوید که تخم مرغابی زیر او نهادند: «پرورد و بط بچگان برون آورد، بط بچگان کلان ترک شدند» و به کنار دریا آمدند، آب دیدند و خود را به دریا زدند.
مادر ماکیان است، نمیتواند تن به دریا بسپارد، همینطور بر لب آب راه میرود...
آنگاه رو به پدر میکند: «اکنون ای پدر، من دریا میبینم که مرکب من شده است.
وطن و حال من این است.
اگر تو از منی یا من از توام درآ در این دریا وگرنه برو برِ مرغان خانگی...»
از شمس میپرسند: در قونیه چهکار داری؟
چرا اینجا آمدی؟
میگوید: «من به سراغ یکی از اولیای خدا آمدهام.
به خواب دیدم که مرا گفتند تو را با یک ولی همصحبت کنیم.
گفتم کجاست آن ولی؟
گفتند در روم است.» بعد توضیح میدهد که خواب بنده خدا، عین بیداری است.
او مولانا را ۱۵ یا ۱۶ سال پیش دیده و شناخته بود.
در آن سالها که مولانا جوانی بود و برای تحصیل به دمشق رفته بود.
سؤال این بود: آیا این مرد میخواهد با تسخیر دل فرزند سلطان العلما بر مسند شیخی تکیه زند و بر دستگاه ارشاد و خانقاه و مدرسه او دست اندازد؟
نه، او اهل این حرفها هم نیست.
نه در خانقاه میرود، نه مرید میگیرد، نه مریدان را ذکر میآموزد و نه آنان را به چلهنشینی فرامیخواند.
بلکه این چیزها را همه به باد مسخره میگیرد.
میگوید: «من بر مولانا آمدم شرط این بود اول که من نمیآیم به شیخی...
من نیز آن نیستم که مریدی کنم...
اینها که در روزگار بر منبرها سخن میگویند و بر سر سجادهها نشستهاند، راهزنان دین محمدند...
د.
هر که بر این سِر واقف شود و آن معامله او شود، به صد هزار شیخی التفات نکند.
از مرگ کی غم خورد؟
به سَر کجا التفات کند؟
حیوان به سَر زنده است، آدمی به سِر.
هر که به سَر زنده است حیوان است، بل هم اضل.
هر که به سِر زنده است و لقد کرمنا.
آخر، سِر در این سَر و کله کی گنجد؟»
شمس، مردم روزگار را در اینکه سخن بلند وی را درنمییابند معذور میداند و با لحنی حماسهوار میگوید: «این مردمان را حق است که با سخن من الف ندارند.
همه سخنم به وجه کبریا میآید، همه دعوی مینماید.
سخنی میشنوند نه در طریق طلب و نه در نیاز؛ از بلندی، بهمثابهای که بر مینگری کلاه میافتد...سخن با خود توانم گفتن.
با هر که خود را دیدم در او، با او توانم سخن گفتن.»
در این واقعه نکتههاست که نسخه سخنان شمس، در میان مولویان، به نام «خرقه» شناخته میشده؛ آن روزها رسم بود که مشایخ تصوف، مریدان خود را به چله مینشاندند و تلقین ذکر میکردند و خرقه میپوشاندند و این علامت انتساب مرید بود به شیخ.
شمس اما از انجام این کار سرباز میزد و میگفت: «من شیخ را میگیرم و مواخذه میکنم نه مرید را، آنگه، نه هر شیخ را، بلکه شیخ کامل را.»
جالب است که شمس، در افعال و اقوال، از خانقاه و مدرسه و خرقه و همه آدابی که از نظر مشایخ تصوف مهم بوده دوری میکرده و حال جای طرح این پرسش است: چگونه میتوان فیلمی که درباره شمس و شاگرد شریفش مولانا ساخته میشود را سبب اشاعه فرقه ضاله صوفیه دانست؟
انتهای پیام