آن مرد و آخرین «اللهم انا لا نعلم منه إلا خیراً»
بارها برای یارانش دعا خواند و مردم پشت سرش گواهی داد که «از آنان جز خیر ندیدهاند». روزگار اما چنان ورق خورد که همان جمله، این بار بر پیکر خودش جاری شد؛ دعایی که به اعتراف یک ملت تبدیل شد.
خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زینب آزاد: گاهی تاریخ، خود را نه با جنگها و قراردادها، که با چند تصویر روایت میکند؛ تصاویری که در حافظه یک ملت حک میشوند و دیگر هرگز رنگ فراموشی نمیگیرند.
در حافظه مردم ایران، سه تصویر کنار هم نشستهاند؛ سه قاب که فاصلهشان چند سال بیشتر نیست، اما گویی سه فصل از یک کتاباند؛ کتابی که نامش «وفاداری» است.
در قاب نخست، مردی با عبایی مشکی و صورتی که اندوه بر آن نشسته، مقابل چند تابوت ایستاده است.
سکوت، سراسر دانشگاه تهران را فرا گرفته؛ سکوتی که تنها با گریههای مردمی شکسته میشود که هنوز باور نکردهاند فرماندهشان دیگر بازنمیگردد.
او تکبیر میگوید:
«الله اکبر...»
صدای تکبیرش آرام است؛ اما انگار همه ایران پشت سرش تکرار میکنند.
این نماز، فقط نماز میت نیست؛ وداع یک نسل با قهرمانی است که سالها امنیت را از دل آتش برایشان آورده بود.
پیکر حاج قاسم سلیمانی، در میان پرچم سهرنگ ایران آرام گرفته است.
مردی که سالها در بیابانهای سوریه و عراق، میان گرد و غبار و گلوله، نام ایران را سربلند نگه داشت، حالا بیصدا خوابیده است.
رهبر، آرام دعا میخواند.
«اللهم اغفر له...»
و بعد آن جملهای که شاید زیباترین گواهی یک ملت برای یک انسان باشد: اللهم انا لا نعلم منه إلا خیراً در نماز میت، این جمله، یک تعارف نیست.
هیچکس مأمور نیست آن را بر زبان بیاورد.
این جمله، شهادت است.
گواهی مردمان زنده درباره انسانی که پرونده عمرش بسته شده است.
گواهی میدهند که خدایا، ما هرچه دیدیم، خیر بود؛ اگر لغزشی بوده، ما از آن خبر نداریم؛ آنچه در خاطر ما مانده، پاکی است، خدمت است، مجاهدت است.
آن روز، میلیونها نفر، پشت سر امام نماز، همین شهادت را درباره حاج قاسم دادند.
چهار سال گذشت.
باز همان دانشگاه تهران.
باز همان قبله.
باز همان قامت...
اما این بار، تابوت مرد دیگری مقابل او قرار گرفته بود؛ رئیسجمهوری که آخرین مأموریتش را نیمهتمام گذاشت و از میان مه و کوه، مستقیم به آسمان رفت.
صبح تهران، بوی غربت میداد.
باران نیامده بود، اما چشمها خیس بود.
رهبر انقلاب، دوباره قامت بست.
چند سال پیرتر شده بود.
چند سال داغ بیشتری بر شانههایش نشسته بود.
سالها بود که سهم او از این دنیا، بدرقه کردن یاران بود.
از همت و باکری و صیاد و کاظمی گرفته تا سلیمانی و زاهدی و رئیسی...
انگار خدا، مأموریت دشوارتری برای او نوشته بود؛ اینکه بماند و یکییکی عزیزترینهایش را تا خانه ابدی بدرقه کند.
نماز آغاز شد.
باز همان تکبیرها.
باز همان دعاها.
باز همان جمله.
اللهم انا لا نعلم منه إلا خیراً.
چه جمله عجیبی است...کوتاه است؛ اما گویی تمام زندگی یک انسان را در خود خلاصه میکند.
تمام مدالها، تمام عنوانها، تمام قدرتها، روزی کنار میروند.
آنچه میماند، همین چند کلمه است.
مردم، درباره تو چه شهادتی میدهند؟
سالها بود که او، امام نماز میت این ملت شده بود.کمتر فرمانده بزرگی بود که بر پیکرش نماز نخوانده باشد.
کمتر شهید نامداری بود که بدرقهاش نکرده باشد.
هر بار که تابوتی مقابلش قرار میگرفت، بخشی از قلبش نیز با آن میرفت.
اشکهایی که بر صورتش جاری میشد، اشک یک رهبر سیاسی نبود.
اشک پدری بود که فرزندانش را بدرقه میکرد.گاهی هنگام گفتن تکبیر، صدایش میلرزید.
گاهی دعا را با بغض ادامه میداد.
گاهی نگاهش، چند لحظه بیشتر روی تابوت میماند؛ گویی خاطرات سالها رفاقت، یکباره از برابر چشمانش عبور میکرد.
او، بیشتر از همه، معنای تنهایی را میدانست.
میدید که یاران یکییکی میروند و خودش باید بماند.
باید بماند تا پرچم بر زمین نماند.
باید بماند تا امید مردم خاموش نشود.
باید بماند؛ هرچند هر ماندنی، داغی تازه بر دلش مینشاند.
اما سنت خدا، درباره هیچکس استثنا ندارد.
حالا روزی رسیده است که دیگر قرار نیست او نماز بخواند.
قرار نیست قامت ببندد.
قرار نیست تکبیر بگوید.
این بار، او آرام گرفته بود.
همان دستی که سالها در قنوت برای مردم دعا کرده بود، روی سینهاش آرام گرفته بود.
همان چهرهای که مردم در سختترین روزهای این کشور با دیدنش آرام میشدند، حالا در سکوتی ملکوتی فرو رفته بود.
فردا تابوتش، بر دوش همان مردمی حرکت میکند که دههها پشت سرش نماز خوانده بودند.
دریا در سراسر شهری که سالها در آن زیسته، به راه میافتد و برای همیشه تهران را ترک میکند.
مادران با اشک آمده بودند.
پیرمردها عصا به دست، آخرین بدرقه را از دست ندادند.
جوانانی که شاید او را فقط از قاب تلویزیون دیده بودند، اما احساس میکردند ستون خانهشان فرو ریخته است.کودکانی که معنای سیاست را نمیدانستند، اما گریه بزرگترها را میفهمیدند.
شهر، دیگر خیابان نیست.
اشک است.
دعاست.
وداع است...
نماز آغاز شد.
آیتالله سبحانی تکبیر گفت.
اما این بار، همه دلها جای دیگری بود.
میلیونها نفر، همزمان، جملهای را بر زبان آوردند که سالها از زبان خودش شنیده بودند.
اللهم انا لا نعلم منه إلا خیراً
آن مردی که عمرش را صرف شهادت دادن بر پاکی دیگران کرد، اکنون خود، موضوع همان شهادت شده است.
آن که بر حاج قاسم گفت «اللهم انا لا نعلم منه إلا خیراً»...
آن که بر شهید رئیسی همین جمله را خواند...
آن که بر هزاران شهید انقلاب، دفاع مقدس، مدافعان حرم و شهدای خدمت همین دعا را زمزمه کرد، اکنون خود، در میان میلیونها انسان، با همان جمله بدرقه میشود.
تاریخ، گاهی زیباترین پایانبندیها را خودش مینویسد.
گویی خدا خواسته بود آخرین صفحه این زندگی، با همان واژههایی بسته شود که صاحبش سالها بر زبان جاری کرده بود.
این، تنها یک نماز میت نبود.
اعتراف یک ملت بود.
اعتراف مردمی که چهار دهه، او را در فراز و فرودها دیده بودند؛ در روزهای جنگ، در شبهای موشکباران، در فتنهها، در تحریمها، در تشییع شهدا، در نمازهای عید، در اشکهای نیمهشب و در لبخندهای روزهای پیروزی.
آنها فقط یک رهبر را بدرقه نمیکردند.
مردی را بدرقه میکردند که سالها بار اندوهشان را بر دوش کشیده بود و شاید هیچ جملهای، برازندهتر از همان دعای آشنا نبود؛ دعایی که از سالها پیش، هر بار با شنیدنش، دلها آرام میگرفت:
اللهم انا لا نعلم منه إلا خیراً
آری...
سرانجام، آن مردی که سالها بر پیکر پاکترین فرزندان این سرزمین ایستاد و با صدایی آمیخته به بغض برایشان از خدا رحمت خواست، خود به آرامشی رسید که سالها نویدش را به دیگران داده بود.
و چه زیباست که پایان راه او، نه با مدحهای اغراقآمیز، نه با شعارهای پرطمطراق، که با شهادت صادقانه میلیونها دل رقم خورد؛ شهادتی که اگر از زمین برخاست، بیتردید در آسمان نیز شنیده شد:
اللهم...
إنا لا نعلم منه إلا خیراً