خبیر‌نیوز | خلاصه خبر

یکشنبه، 07 تیر 1405
سامانه هوشمند خبیر‌نیوز با استفاده از آخرین فناوری‌های هوش مصنوعی، اخبار را برای شما خلاصه می‌نماید. وقت شما برای ما گران‌بهاست.

نیرو گرفته از موتور جستجوی دانش‌بنیان شریف (اولین موتور جستجوی مفهومی ایران):

«کنسرت آخر آرین»؛ پسری که در تابوتِ پرچم‌پیچ روی صحنه رفت

مهر | استان‌ها | یکشنبه، 07 تیر 1405 - 10:22
بجنورد- شهید آرین لنگری، جوان بجنوردی که رؤیای برگزاری کنسرت داشت، شب وداعش در میان اشک و شعار هزاران نفر، در تابوتی پیچیده در پرچم ایران روی صحنه رفت و پدرش در ردیف اول نشست.
آرين،بابا،پدر،لنگري،دكتر،مادر،حضرت،پسرش،بدجور،پژمان،رفيق،شها ...

خبرگزاری مهر، گروه استان‌ها- محدثه جوان دلویی؛ مگر می‌شود گریه‌کن حسین (ع) باشی و حضرت مادر تو را نبیند؟
مگر می‌شود دل در روضه اهل‌بیت (ع) داشته باشی و حضرت زهرا (س) دستت را نگیرد؟
انگار حضرت مادر، تو را به آغوش کشید و به بهشت برد.
هرچه جلوتر می‌روم، نمی‌دانم از تو چه بنویسم.
از خودت خواستم راه را نشانم بدهی.
می‌دانی؟
یک لحظه احساس کردم تو یکی از پسران من هستی.
برای مادرها، عشق اول پسرهایشان هستند؛ همان پسرهای قدبلند و مهربانی که می‌شوند همه دنیایشان.
بگذار این گزارش را برای تو بنویسم؛ برای «بالا بلند بابا».
نور چشم خانواده لنگری
سال ۱۳۸۴ و همزمان با میلاد حضرت علی (ع)، خانواده لنگری صاحب پسری شدند.
قرار بود نامش «علی» باشد اما در نهایت او را «آرین» نامیدند و پدربزرگ، «امیر» را به عشق مولا علی (ع) به نامش اضافه کرد.
و شد «امیرآرین»؛ نور چشم پدربزرگ.
هشت ساله بود که دنیا برایش رنگ دیگری گرفت.
او ماند و پدری که برایش هم پدر بود، هم مادر، هم برادر و هم رفیق.
محبت مادر را گاهی از آغوش مادربزرگ می‌گرفت و گاهی از مهر عمه‌اش.
شاید از همان روزها حضرت زهرا (س) خریدارش شد.
از تبریز تا تهران؛ تولد دوباره یک شهید
خرداد سال گذشته، از پادگان سردرود تبریز برگشت و به پدرش گفت: بابا، می‌خواهم بروم دکتر و همه خالکوبی‌های تنم را پاک کنم.
بعد برای پدر از روزهایی گفت که به تعبیر خودش «کربلا» را دیده بود؛ از دوستانی که یک‌جا شهید شدند، از خرابه‌ها و از پیکرهای تکه‌تکه.
شاید همان روزها، تولد آسمانی‌اش رقم خورد.
خبر بدجور درد می‌کند
شعر مرتضی خدایگان وصف حال این قصه است؛ آنجا که می‌گوید:
«من درختی، کلاغ بر دوشم
خبرم درد می‌کند بدجور...»
و این خبر، واقعاً بدجور درد می‌کرد.
موشک‌های دشمن صهیونیستی، خانه دکتر پژمان لنگری، استاد دانشگاه و پژوهشگر رشته برق را در تهران هدف قرار داد.
آن روز، به اصرار آرین از خانه بیرون رفته بود تا سری به شرکت بزند.
هنوز به مقصد نرسیده بود که تلفنش زنگ خورد.
آقای دکتر، هرجا هستید خودتان را برسانید؛ منزل شما هدف حمله قرار گرفته است.
دنیا روی سرش خراب شد.
هشت ساعت جست‌وجو طول کشید تا پیکر پسرش پیدا شد.
پیکری که پدر از روی دستان خالکوبی‌شده‌اش او را شناخت.
«بابا قهر نکن»
سه ماه از آسمانی شدن آرین می‌گذرد.
دکتر لنگری آرام حرف می‌زند: در یک چشم برهم زدن همه زندگی‌ام را از دست دادم.
خودم ماندم و لباس‌های تنم و گوشی تلفنم.
حتی دیگر شناسنامه و کارت ملی هم ندارم، چه برسد به عکس‌های کودکی آرین.
بعد مکث می‌کند و از رفیق زندگی‌اش می‌گوید: آرین برای من فقط پسر نبود؛ رفیق و همراه زندگی‌ام بود.
اگر کسی ما را نمی‌شناخت، فکر می‌کرد برادریم.
هر وقت از دستش ناراحت می‌شدم، توی چشمانم نگاه نمی‌کرد.
سرش را پایین می‌انداخت.
بعد که آرام می‌شدم می‌آمد و می‌گفت؛ بابا قهر نکن...
بابا غلط کردم...
و اینجا دیگر بغض، مجال ادامه دادن به پدر نمی‌دهد.
پسر رفیق‌باز
اولین حقوقش را که گرفت، به همه دوستانش پیام داد: بچه‌ها، من پول دارم؛ هرکس لازم دارد شماره کارت بدهد.
به گفته مربی باشگاهش، «آرین اصلاً اهل زمین نبود.
دل‌مشغولی‌هایش در این دنیا زیاد نبود؛ موسیقی، خواندن و خرید لباس و کفش.
کنسرتی که برگزار شد
پدر می‌گوید: «آرین عاشق موسیقی بود.
چند آهنگ ترکی هم خوانده بود.
همیشه می‌گفت؛ بابا، من کنسرت می‌گذارم.
اولین کنسرتم تو ردیف اول می‌نشینی.
صدایت می‌کنند و می‌گویند این بابای آرین است.»
بعد لبخند تلخی می‌زند و ادامه می‌دهد: فردای تشییع، شب وداعش را در میدان اصلی شهر برگزار کردند.
آرین را آوردند و من در ردیف اول نشسته بودم.
صدایم کردند و رفتم روی سن.
معرفی‌ام کردند و گفتند این بابای آرین است.
هفت، هشت هزار نفر آمده بودند.
همان‌جا با خودم گفتم؛ آخ بچه...
کنسرت هم گذاشتی و من را هم معرفی کردی.
پدر می‌گوید: آرین همیشه می‌گفت؛ بابا، من خیلی معروف می‌شوم.
پرچمم می‌رود بالا.
آن‌قدر بالا می‌رود که همه شما هم معروف می‌شوید.
و بعد با بغض ادامه می‌دهد: آن روز که از زیر تابوت آرین رد می‌شدم، پرچم ایران جلوی تابوتش بالا می‌رفت.
همان‌جا گفتم؛ دیدی پسرم؟
پرچمت هم بالا رفت...
تو تاتو زدی که من دیگر صورتت را نبینم؟»
دکتر لنگری این بخش از رو ایت را به سختی تعریف می‌کند.
«من با تاتوهای آرین خیلی مخالف بودم.
آن شب که دستش را از داخل کاور بیرون آوردند تا شناسایی‌اش کنم، فقط به دست‌هایش نگاه می‌کردم و در دلم می‌گفتم؛ آخ بچه‌ام...
تو تاتو زدی که من دیگر صورتت را نبینم؟»
بعد سکوت می‌کند.
سکوتی که از هر گریه‌ای سنگین‌تر است.
شهادت حقش بود
بعد از شهادت، پدر فهمید آرین شب‌هایی که می‌گفت به مهمانی می‌رود، لباس بسیجی می‌پوشیده و در ایست‌های بازرسی حضور داشته است.
فقط به عمه‌اش گفته بود: «نگذار بابا بفهمد.» وقتی پیکرش را در کاور گذاشتند، یکی از نزدیکان به پدر گفت: پژمان، این بچه کارهایی کرد که شهادت حقش بود.
«بابا، خوب شدم» پدر خواب پسرش را دیده است.
«آرین را روی تختی دیدم که بدنش مثل ماه می‌درخشید.
ناگهان بلند شد و گفت؛ بابا، خوب شدم.
پرسیدم از کی فهمیدی؟
گفت؛ از وقتی که باران آمد...» همان لحظه از خواب بیدار شد.
باران شدیدی می‌بارید.
آرین هنوز کنار پدر است
امروز دکتر پژمان لنگری در خانه‌ای جدید و بدون آرین زندگی می‌کند.
اما می‌گوید: اگر گریه می‌کنم، برای خودم گریه می‌کنم.
تکلیف آرین مشخص است.
او هر شب با پرچم ایران به میدان می‌رود؛ برای خونخواهی پسرش.
دانشجو، معلم، استاد و مردم عادی به دیدارش می‌آیند و او با افتخار از راهی سخن می‌گوید که پسرش انتخاب کرد.
و من دوباره این روضه را برای پسرم زمزمه می‌کنم:
الهی هیچ‌کس داغ شاخ شمشادش را نبیند...
هزار الله‌اکبر، چه قدی داشت مادر...