خاک سخنگوی مدرسه شجره طیبه میناب؛ روایتی از غم سنگینتر از شلمچه
میناب - پیرمرد گفت نوه و عروسش از همین مدرسه راهی آسمان شدهاند؛ از همین جایی که هر روز میایستاد تا زنگ آخر بخورد و دست نوهاش را بگیرد و ببرد خانه اما چیزی جز آوار نمانده است.
خبرگزاری مهر - گروه استانها - اسرا برکم: وقتی پا در حیاط مدرسه شجره طیبه میناب میگذاری اولین چیزی که ریههایت را میسوزاند، نه گرد و غبار آوار که بوی سنگین حضور غایبان است.
اینجا، جایی است که جغرافیا با تاریخ در هم میشکند.
ـ نوهات هستن؟
نوه شیرینن، نه؟
این را پیرمردی با لهجه جنوبی اش به زائر همسن و سال خودش گفت، پیرمردی که بیشتر شبیه آدمی بود که از دل خاک بیرون آمده باشد تا از میان زندگی.
لباس هایش به رنگ غبار درآمده بود، صورتش انگار سالهاست از گریه خشک نشده و چشم هایش دو چاه تاریک بود که هرچه نور در آن میریختی باز انتهایش پیدا نمیشد.
پیرمردی که بعد از پرسش بیآنکه منتظر تأیید زائر شود، سرش را پایین انداخت.
انگار همان یک جمله کافی بود تا همهی دیوارهای درونش فرو بریزد.
بعد مثل کسی که چیزی را سالها در سینه نگه داشته و دیگر طاقت ندارد گریست.
وقتی اشکهایش را با آستین پاک کرد، قصهاش از لای نفسهای بریدهاش بیرون آمد.
گفت نوه و عروسش از همین مدرسه راهی آسمان شدهاند؛ از همین جایی که هر روز میایستاد تا زنگ آخر بخورد، تا دست نوهاش را بگیرد و ببرد خانه اما حال از آن همه رفتوآمد کودکانه چیزی جز دیوارهای شکسته و سقف فروریخته و خاکی که حالا بیشتر از هر شاهدی حرف میزند چیزی نمانده.
پیرمرد گفت هر روز به اینجا میآید و با خاک حرف میزند.
راست میگفت.
اینجا واقعا میشد با خاک حرف زد.
حتی پیش از آنکه کسی چیزی بگوید خود خاک شروع میکرد.
و من شبیه این خاک را در شلمچه دیده بودم هرچند که اینجا شلمچه نیست، اما بوی شلمچه میدهد.
شلمچه هم خاکی دارد که غم از آن میچکد.
خاکی که چهل سال است آدمها را به زانو میاندازد، اما همانجا سبکشان میکند.
آنجا گریه، از دل رشادت میآید از دل مردانی که رفتند تا خاک بماند.
اما اینجا؛ گریه، سبک نمیکند، اینجا اشک هم سنگین است، اینجا هرچه بیشتر گریه کنی، بغض عمیقتر میشود چون اینبار نه با رفتن رزمندهای روبهرو هستی که آگاهانه به سمت آسمان رفته باشد، بلکه با کودکانی طرفی که هنوز حتی معنای مرگ را بلد نبودند.
کودکانی که لباس فرم مدرسه تنشان بود، نه لباس جنگ.
در دستشان کتاب بود، نه سلاح.
در کیفشان دفتر و جامدادی بود، نه فشنگ و نارنجک.
آنها آمده بودند درس بخوانند، قد بکشند، بزرگ شوند، و دنیا را با مداد و تخته و زنگ تفریح بشناسند؛ اما دنیا، بیرحمتر از آن بود که به آنها فرصت بزرگ شدن بدهد.
و فرق غروب میناب با غروب کربلای ۵ در همین است: که شلمچه میدان مشقِ نرفتن بود، و اینجا قتلگاه مشقِ نوشتن.
نگاهت که به حیاط میافتد، زمان برایت متوقف میشود.
صفِ صبحگاه و همان خطکشیهای رنگورورفتهای که هنوز ردِ پاهای کوچک روی آن پیداست.
کنار شیرهای آب که میایستی، باید مثل یک بزرگسال حسرتخورده کمرت را خم کنی همانطور که آنها خم میشدند تا زلالی آب را به لبهایشان برسانند.
اما آب، تشنه نماند و خاک، تشنهی خون شد.
کتابهای صفحه باز و جامدادیهایِ نیمهپر، و کفشهای لنگهبهلنگهای که زیر آوار ماندند آیا اینها ادوات جنگیاند!؟
اینها اسناد جرمی هستند که دنیا باید تا ابد در برابرش ساکت بماند!
کدام عقل سلیمی میپذیرد که موشک، پاسخ مشق شب باشد!؟
این خاک سخنگوست؛ اگر گوش جان داشته باشی، صدای همهمهی کلاسها، صدای دویدنها و خندههایی که در کسری از ثانیه به جیغ ممتد فلز و سنگ بدل شد را میشنوی.
این خاک، سنگینترین بار امانت جهان را بر دوش دارد: امیدهای دفن شده.
و اما پیرمرد هر روز به دیدار همین امید دفن شده و هیچ میآید.
به دیدار نوهای که قرار بود با نمرهی بیست، امید پیریاش باشد، نه با سکوت بیست که بر پیشانی این آوار حک شده است.
مدرسه، دیگر مدرسه نیست یک مزار سرپوشیده است که سقفش آسمان است و ستونهایش حسرتهای ناتمام یک پیرمرد.
شاید حق با او بود که با خاک حرف میزد.
در دنیایی که دبیران تقدیر، صفحه زندگی این کودکان را زودتر از موعد ورق زدند، تنها کسی که حرف این کودکان را میفهمد، همین خاک است که آنها را در گهوارهی سرد خود، در میان الفبای نیمهکارهی زندگیشان، به خوابی ابدی برده است.
اینجا غروب، نه پایان روز، که آغاز داغی است که هیچگاه به شب آرامش نمیرسد.