ضرورت پوستاندازی زیرساختی در دوران پسابحران
بررسی تجربههای پسابحران در جهان نشان میدهد که «بازسازی» و «نوسازی» به تنهایی نمیتوانند ضامن امنیتِ شریانهای حیاتی باشند و حرکت به سمت شبکههای تاب آور الزامی برای بقای اقتصادی است.
به گزارش خبرگزاری مهر، در میانه هیاهوی آژیرها و پس از فروکش کردن طوفان حملات، آنچه بر جای میماند تنها تلی از آوار نیست.
جایی میان بتنهای فروریخته و کابلهای پارهشده، رشتهای نامرئی از جنس فرصت نهفته است.
ویرانی زیرساختها گرچه زخمی عمیق بر پیکر اقتصاد و روان جامعه مینشاند، اما همزمان پرده از روی کهنگیها، خطاهای انباشته و شکنندگیهای مزمنی برمیدارد که در روزگار صلح، کسی سراغشان را نمیگرفت.
حملههای هدفمند اخیر به تأسیسات انرژی، شریانهای حملونقل و شبکههای خدماترسانی، کشور را در برابر دوراهی تاریخیای قرار داده است؛ یا باید چشمها را بست و مصالح را روی همان پیهای سست گذشته چید، یا طعم تلخ این ویرانی را بهانهای کرد برای زدن طرحی نو.
بازسازی یک پل یا نیروگاه، اگر بدون توقف و تأمل صورت گیرد، چیزی جز بازتولید همان ضعفی نیست که یک بار فروریخت.
اما اگر همین لحظه بحرانی را آغازی برای یک پوستاندازی زیرساختی بدانیم، آنگاه ویرانیهای امروز میتوانند مصالح فردایی مقاومتر باشند.
وقتی گردوغبار نبرد مینشیند، حاکمیتها معمولاً میان سه استراتژی برای انتخاب، مخیر می مانند که هر انتخاب پیامدهای متفاوتی برای نسلهای آینده دارد.
راه نخست، بازسازی و تکرارِ اشتباهات گذشته است.
بازگشت به نقشه های قدیمی گذشته، سریعترین و کمدردسرترین راه برای فرونشاندن مطالبات عمومی است.
اما این استراتژی را در واقع می توان بازتولیدِ ضعف دانست.
پلی که با همان متدِ قدیمی ساخته شود، همان نقاط کور دیروز را به فردا میبرد.
نوسازی، راهکار دیگری است که پیش روی حکمرانان قرار دارد.
نوسازی ای که منجر به ارتقای فناوری و مصالح می شود تا سازهای مدرنتر، کاراتر و بادوامتر شکل بگیرد؛ اما این مسیر نیز مرزهای شجاعت را نمیشکند؛ چرا که صرفاً تعویضِ یک ماشینِ فرسوده با مدلی جدیدتر است، بیآنکه درباره کارکردِ آن پرسشی صورت گیرد.
راهکار سوم بازآفرینی است که ویرانی را جرقهای برای پرسشگری میداند.
برای مثال در اینجا به جای تعمیر یک نیروگاه عظیم در نقطهای آسیبپذیر، میتوان به سمت شبکهای از نیروگاههای خُرد خورشیدی حرکت کرد.
این نگاهِ آمایشی، جانمایی صنایع را نه بر پایه عادتهای موروثی، که بر اساس ظرفیتهای واقعی زیستی و انرژی بازتعریف میکند.
برای آنکه فرصت تاریخی بازآفرینی هدر نرود، هر پروژه توسعهای باید بر شالودهای از اصول راهبردی استوار باشد تا از دام تکرار و شکنندگی بگریزد.
نوآوری ذاتی، تنوعبخشی و گریز از تکمحوری، حکمرانی مشارکتی، زیستبوممحوری، چابکی و حاکمیت داده ها بر عادت ها از این دست اصول به شمار می روند.
اما با وجود این استدلالها، سوال این است که چرا همچنان به تکرار مسیرهای شکستخورده متمایلیم؟
این رفتار ناشی از تلههای شناختی است.
انسان در شرایط بحران، به دلیل هراس از ناشناختهها، غریزی به سمت تجربههای پیشین ، حتی اگر ناقص باشند متمایل می شود.
از سوی دیگر، هزینه هدررفته و ترس از پذیرش اشتباهات گذشته در جانماییهای قبلی، تصمیمگیران را فلج میکند.
فشار افکار عمومی برای نتایج فوری نیز مزید بر علت است؛ اما هنر حکمرانی در لحظات سخت، دقیقاً در ایجاد موازنه میان شتاب در امدادرسانی و تأمل در معماری آینده نهفته است.
بررسی تجربههای پسابحران در جهان نشان میدهد که بازسازی و نوسازی به تنهایی نمیتوانند ضامن امنیت شریانهای حیاتی باشند.
در شرایطی که تهدیدات سایبری و اقلیمی، سناریوهای محتملی برای زیرساختهای کشور هستند، حرکت از سیستمهای متمرکزِ آسیبپذیر به سمت شبکههای توزیعشده و تابآور، دیگر یک انتخاب نیست، بلکه الزامی برای بقای اقتصادی است.
بازسازی پس از جنگ یا بحران، شورایی راهبردی برای ترسیم خطوط توسعه بلندمدت یک ملت است.
کشوری که در این برهه حساس، چشم بر واقعیتها ببندد و صرفاً به فکر بازگشت به نقطه صفر باشد، محکوم به تجربه دوباره بحرانها می شود اما ملتی که طعم تلخ ویرانی را جدی بگیرد و پرسشهای سخت را پیش از برداشتن بیل و کلنگ طرح کند، شانس آن را دارد که از دلِ آوار، زیرساختهایی برآورد که نه برای سال بعد، که برای نسل بعد مقاوم، هوشمند و الهامبخش باشد.
پیام نهایی بحران های حاصل شده این است که ترمیم زخم کافی نیست؛ باید وارد مرحله پوست اندازی شد.