خبیر‌نیوز | خلاصه خبر

سه شنبه، 19 خرداد 1405
سامانه هوشمند خبیر‌نیوز با استفاده از آخرین فناوری‌های هوش مصنوعی، اخبار را برای شما خلاصه می‌نماید. وقت شما برای ما گران‌بهاست.

نیرو گرفته از موتور جستجوی دانش‌بنیان شریف (اولین موتور جستجوی مفهومی ایران):

تار و پود فرش، همدم دست‌های پینه‌بسته مادر شهید /سکوت و اشک؛ در خانه‌ای که بوی شهادت می‌دهد

مشرق | یادداشت | سه شنبه، 19 خرداد 1405 - 09:30
گاهی صحبت به کلمه نیاز ندارد؛ گاهی تنها «سکوت»، «نگاه» و «لرزشِ دستان»، تمامِ ناگفته‌ها را روایت می‌کند. در خانه‌ای ساده، اما باصفا، جایی که زمان در میانِ ریشه‌های فرش و خطوطِ چهره‌ها ایستاده است.
فرش،شهيد،زمين،بام،دبيرستان،مادر،پدر،دنيا،خانه،همدمش،تارها،لحنش

سرویس جهاد و مقاومت مشرق- شهید «مسلم آزموده» فرزند محمد حسین و زینب منصوری در ششم اسفندماه ۱۳۷۳ روستای آقچ شهرستان بام و صفی‌آباد به دنیا آمد، شهید ۵ خواهر و ۳ برادر دارد که او مقطع ابتدایی را در مدرسه روستا آقچ بوده و راهنمایی و دبیرستان در مرکز بخش بام دبیرستان شهید یحیی احمدی درس خوانده است.
در زمان تحصیل در کنار پدر و مادر خود در کارهای کشاورزی و دامداری به آنها کمک می کرد.
سرانجام در چهارم خرداد ماه ۱۳۹۵ در شهر هیرمند، هنگ مرزی زابل به شهادت رسید.
روایتِ پروازِ کبوتر
مادر با وقاری که از حُرمتِ میزبانی‌اش برمی‌خیزد، چشم به گوشه‌ای از خانه می‌دوزد و با یادِ پسرش لب می‌گشاید: «خوش آمدید به خانه‌ی ما.
بفرمایید، اینجا تمامِ دار و ندارِ من است؛ جایی که یادِ او در هر گوشه‌اش جاری است.
پسرم...
او فقط پسرِ من نبود؛ او کبوترِ سبک‌بالی بود که با آرامشی ازلی، به سوی معبود پر کشید.
من او را شایسته‌ی این پرواز می‌دانستم؛ می‌دانستم برای آسمانی بالاتر از زمین ساخته شده است.
من با همین یاد، زندگی می‌کنم؛ با این خاطره که او در اوجِ شکوه و جوانی، به آغوشِ حق پیوست.»
ریشه‌های فرش و سکوتِ پینه‌بسته
پدر در دورترین نقطه، نگاهش به زمین گره خورده و دستانش با ریشه‌های فرش بازی می‌کند.
لحنش از استواری و در عین حال، شکستگی لبریز است: «در گوشه‌ای نشسته‌ام؛ اینجا جایِ درستِ تنهایی من است.
این ریشه‌های فرش را مرتب می‌کنم، انگار که با نظم دادن به این تارها، می‌توانم آشوبِ درون را هم سروسامان دهم.
اما هرچه بیشتر دست می‌کشم، بیشتر در گذشته غرق می‌شوم؛ به روزهایی که با هم محصول می‌چیدیم و خستگی از تنمان می‌پرید.
یادم هست وقتی تازه پشت‌لبش سبز شده بود، چقدر در دل به آن جوانِ رعنا افتخار می‌کردم.
اولین بار که صدای "بابا" گفتنش در خانه پیچید، دنیا زیر پایم بود.
حالا، حالا این دست‌های پینه‌بسته، تنها همدمش این تار و پودِ فرش شده.

پدرش می‌گوید مرد باید کوه باشد، تکیه‌گاه باشد.
شاید من هم در خلوتِ شب، وقتی کسی نیست، با خدا گریه کرده باشم؛ شاید شیون‌های من در تنهاییِ مزارع، زمین را لرزانده باشد.
اما اینجا، در مقابلِ شما، من همان پدرم؛ همان که باید استوار بماند، حتی اگر قلبش، درست مثلِ همین ریشه‌های فرش، از دلتنگی‌های کهنه درهم پیچیده باشد.»