کتاب «برداشت دوم» اثر نویسنده فلسطینی بررسی شد
اولین جلسه حلقه ادبی اشاره با بررسی و نقد کتاب «برداشت دوم» عدنیه شبلی از نشر هرمس برگزار شد؛ کتاب «برداشت دوم» یک رمان معاصر فلسطینی است که در سال ۲۰۱۶ میلادی منتشر شد.
به گزارش خبرنگار مهر، اولین جلسه حلقه ادبی اشاره با بررسی و نقد کتاب «برداشت دوم» عدنیه شبلی از نشر هرمس در بستر فضای مجازی برگزار شد.
کتاب «برداشت دوم» یک رمان معاصر فلسطینی است که در سال ۲۰۱۶ میلادی منتشر و در سال ۲۰۲۰ به انگلیسی ترجمه شده است.
این کتاب با تمرکز بر جنایتی فراموششده در سال ۱۹۴۹، پرده از واقعیت تلخ اشغال فلسطین برداشته است.
رمان «برداشت دوم» داستان دو زن را روایت میکند که در زمانها و مکانهای مختلف زندگی میکنند، اما بهطرزی باورنکردنی به یکدیگر پیوند میخورند.
در زمان حال، یک زن جوان فلسطینی در جستوجوی حقایق پشتپرده جنایتی جنگی است که در سال ۱۹۴۹ توسط اسراییل رخ داده است.
او در این مسیر با زنی روبهرو میشود که شاهد آن جنایت بوده و اکنون در آسایشگاهی در حیفا زندگی میکند.
در این جلسه حاضران ابتدا نقد خود به صورت متنی ارائه دادند و سپس درباره جزئیات کتاب با یکدیگر تبدل نظر کردند.
ارزیابی شتابزده
صادق علیزاده روزنامه نگار درباره این اثر گفت: همان قاعده اسلاف ماست: لنگ کفش کهنه در بیابان نعمت است.
در فضای برهوت گزارش و روایت و ادبیات با خوانشِ غیرسیاسی و البته واقعگرا از این مساله آنقدر هیچ هست که هر چه باشد را باید به قدر تشنگی چشید.
حالا نه اینکه برداشت دومِ عدنیه شبلی هم بد باشد اما خب نقدهایی قابل تامل به آن وارد است که البته در ادامه به دو موردشان اشاره خواهم کرد.
با همه این احوالات اما شخصا هر آنچه حرف حساب و رشحاتی از حساب و واقعیت در آن باشد را در این مقولات سر میکشم.
برداشت دوم هم از این قاعده مستثنی نیست.
عامدانه هم متن را با این منطق آغاز کردم که همین اول کار حسابم را با عدهای که احتمالا با دو دلیل بعدی در پی کنار گذاشتنش باشند روشن کرده باشم.
خیر!
اینگونه نیست.
این از بخشِ الفِ ماجرا!
نویسنده کتاب «دوازده صفر سه» ادامه داد: ادبیات را اگر در سه سطح طبقهبندی کنیم سطحی و بیرونیترین لایه گزارش از وضع موجود است.
توصیفِ خام و بدون پرداخت مربوط به همین مرحله است.
همین مرحله هم هست که همپوشانیهای زیادی با ساحت ژورنالیسم دارد.
در این مرحله، با اطلاعاتِ غیرمعنادارِ رسوخنشده به ذهن و فکر و روان مخاطب روبروییم اعم از اینکه در ساحت ژورنالیستی قلم بزنیم یا ادبی.
این مرحله، گردآوری و کنار هم گذاشتن واقعیتهای خام از یک یا چند موضوع است بدون معماری و مهندسی.
مرحله بعد پرداخت بر حسب منطق و مختصات ساحت و مدیایِ مربوطه است.
بعد از گردآوری واقعیات خام، غایت نهایی اگر تولید محصولی در ساحت ژورنالیسم باشد یک مختصات و قالب بر واقعیات حاکم میشود و اگر تولید محصولی در ساحت ادبیات باید، مختصات و قالبی دیگر.
اینجا با تفاوت در نوع قالبها سر و کار داریم وگرنه در اصل موضوع هر دو ساحت یکسانند و هر دو مختصات و قوالب خاص خود را دارند.
هرچند که در نگاه کلان و نقشه هوایی ماجرا منطق هر دو یکسان است؛ هر دو باید از خط سیری روایی پیروی کنند؛ هر دو باید منزلگاههای میانی را با پاساژهایی منطقی به هم مرتبط کنند و هر دو باید از یک نقطه مشخص آغازین به یک نقطه مشخص پایانی برسند.
با این حال در حوزه تکنیکی دو ساحت با هم تفاوتهایی دارند؛ فیالمثل شخصیتپردازی در ساحت ادبی یکی از نقاط لنگر است.
چیزی که در ژورنالیسم به این درجه از اهمیت قرار ندارد.
در نهایت هم به محصول پایانی میرسیم.
محصولی که در ساحت ژورنالیسم باید نسبتی وثیق با واقعیتِ عینی بیرونی داشته باشد و در ادبیات اما در زمره اثرِ خلاقه ادبی شناخته میشود که نسبتی قابل قبول با ذهنیتِ نویسنده دارد.
ادبیات هر قدر رئال باشد و واقعگرا اما در نهایت باید درون ماهیتی تحت عنوان اثر خلاقه ادبیِ ساخته ذهن نویسنده تعریف شود.
چیزی که در سپهر ژورنالیسم به گونهای دیگر قابل تعریف است.
به نوشته علیزاده با این نگاه برداشت دوم به نظر این قلم در همان لایه اول گیر افتاده و از مرحله گزارش و با تسامح توصیف ۳۶۰ درجهای از مفهوم توی ذهن نویسنده بالاتر نیامده.
ایدهای برخاسته از تاریخ در ذهن نویسنده جوانه زده اما در همان لایه گزارش از ایده رئال باقی مانده و بالاتر نیامده.
منصف البته باید بود و گفت زحمت نویسنده حتما از مرحله گردآوری واقعیات خام فراتر رفته و در جاهایی به پرداخت ذهنی هم رسیده اما از لایه گزارش از ایده فراتر نرفته.
این مرحله گزارش از ایده بدون یک معمای و هندسه مشخص در بعضی مواقع آنقدر حوصلهسَربَر میشود که مخاطبی که سر و گوشش میجنبد را به رج زدن وا میدارد بدون اینکه چیز خاص و دندانگیری از دست داده باشد.
از این جهت معتقدم کلیت برداشت دوم در همین لایه گیر افتاده و بالاتر نمیرود.
اعجاب و قلاب و گیرایی اگر در مخاطب بر میانگیزد که باعث دنبال کردن ماجرا شود از ناحیه مهیب بودن واقعیت است که بیرون از ذهن نویسنده رخ داده و نویسنده در حال گزارش آن است و در ادامه این واقعیت در دستگاه ذهنی مخاطب دچار ارزش افزوده بیشتری نمیشود.
این فقره را میگویم نه از باب مذمت که از باب شناخت بیشتر بافتار ذهنی و فکری که اثر از آن بیرون آمده.
اثر از همان جهانبینی و موضعی به انسانِ فلسطینی مینگرد که ادوارد سعید در شرقشناسی پنبهاش را زده.
انسانِ شرقی از این موضع یک انسان در ردیف دیگر انسانها نیست بلکه بخشی است از اکوسیستم موجود.
همانقدر که سایر بخشهای اکوسیستم و فیالمثل منابع طبیعی قابل احترامند و نباید به آنها تعرض کرد، انسان شرقی هم قابل احترام است و نباید به او تعرضی کرد.
انسانِ شرقی قابل احترام است چون بخشی از این اکوسیستم است نه اینکه همردیف و همعرض و همتراز انسانِ غربیست.
از همین جهت است که مخاطب از دختر بدوی فلسطینی که مورد تعرض فردی و جمعی اسرائیلیها قرار میگیرد دور است.
آن دختر بو میدهد.
ما او را نمیشناسیم.
از میان شترها صید شده.
قبل از کام گرفتن از او باید او را با سطل آب شست کما اینکه قبل از سواری گرفتن از یک اسب وحشی هم باید آن نظافت کرد و نعل زد و او را برای سواری مهیا کرد.
کار اسرائیلیها بد و زشت است نه به این دلیل که سوژه مورد تعرض قرار گرفته و سرزمیناشغال شده «انسان» است بلکه به همان دلیلی که نباید به حیوانات و اسبها و شترها و محیط زیست آن سرزمین تعرض کرد.
به هر حال اینها هم حقوقی دارند.
علیزاده در انتهای نقد خود گفت: مهمتر از همه اینکه ما سوژه فصل دوم را که مثلا او هم انسانی فلسطینی است در امتدادِ سوژه اول نمیبینیم.
در نگاهی انسانی و تاریخی، سوژه فصل دوم باید امتدادی منطقی و تاریخی از همان سوژه فصل اول باشد اما گویی ابتر است؛ ناقص است؛ از تاریخ و جغرافیای خودش بریده شده.
ما شخصیت فصل دوم نزدیک میشویم و او را میبینیم و لمس و حس میکنیم چون او حائز استانداردهای جهانبینیِ شرقشناسانه غرب است.
اولی را اما نمیبینیم؛ برایمان دور است؛ بو میدهد؛ پلشت است؛ برای شلنگ آب رویش گرفت و شست.
دلیل این اتفاق چیست؟
از من میپرسید میگویم شخصیت فصل دوم خودِ عدنیه شبلی است.
همانگونه به تاریخِ خودش نگاه میکند که جهانبینیِ شرقشناسانه غرب به انسان شرقی مینگرد.
از این جهانبینی نباید به آن دختر بدوی تعرضی کرد چون او بخشی از اکوسیستم آنجاست اما از نظر تاریخی و هویتی با او اتصالی ندارد.
او را بخشی از ریشه و اصالت خود نمیداند.
از او دور است.
برای او به مانند سایر اجزای اکوسیستم حقوقی قائل است و حتی او را سوژه مطالعاتیاش هم میکند.
با او قرابتی ندارد اما به او تعرضی هم نمیکند.
اینها اگر جهانبینیِ شرقشناسانه نیست پس چیست!؟
مواجهه با خلأ
لیلا مهدوی نویسنده و رمان نویس در این جلسه با اشاره به کتاب نوشت: رمان «برداشت دوم» از عدنیه شبلی تجربهای است از مواجهه با خلأ؛ خلأیی که نه صرفاً بیرونی، بلکه در لایههای ادراک و زبان رسوب کرده است.
در هر دو میزانسن داستانی، نویسنده جوری با سوژههایش پیش میرود که مخاطب و سوژه هر دو و همزمان با پدیدهها روبهرو میشوند.
این یکی از ویژگیهای شخصیتپردازی است اما در بخش اول رمان، نویسنده بیشاز حد به درونیات و جزئیات میپردازد.
که البته همگرا و منسجم نیست که کمی برای من حوصله سربر است.
چون شبلی با حذف پیرنگ کلاسیک، خواننده را از نظم روایی محروم میکند و او را در وضعیت ناپایدار معنا رها میسازد.
که ما به آن داستان جریان گریز میگوییم.
این انتخاب، هم جسورانه است و هم مسئلهدار: آیا سکوت و ایجاز به عمق میانجامد یا به ابهام زائد؟
یک نفر این داستان را با پیرمرد و دریای همینگوی مقایسه کرده بود که به نظر من جز در مینیمال بودن اصلا به لحاظ فرم شبیه نیستند.
چون شبلی دائما سایه درست میکند تا مخاطب را به فرایند حل معما بکشاند اما همینگوی روشن و رئالیستی به درون آدم نقب میزند.
وی با اشاره به زبان داستان و نیز خنثی بودن امر سیاسی در کتاب گفت: در برداشت دوم زبان نیز کارکرد ارجاعی خود را از دست میدهد و بیشتر به ثبت فقدان میپردازد تا حضور.
در این میان، امر سیاسی و مبارزه با ظلم نه بهصورت صریح، بلکه بهشکل غیابِ فشردهشدهای حضور دارد که بر همه چیز سایه میاندازد.
اما همین امتناع از تصریح، گاه خطر بیاثر شدن امر سیاسی را در پی دارد و آن را به پسزمینهای محو تقلیل میدهد.
حالا من نمیدانم این حذفشدگی آرمان سیاسی یا مطالبه خاصه از منظر زنانه خوب است یا نه.
اگر بحث فرم باشد که کار درآمده اما من به لحاظ محتوا انتظار صراحت و اعلام موضع دقیقتری دارم.
«برداشت دوم» بیش از آنکه روایت کند، حذف میکند؛ و این حذف، هم استراتژی زیباییشناختی است و هم محدودیت.
در نهایت، اثر بهعنوان متنی تأملبرانگیز باقی میماند، اما پرسش از نسبت میان سکوت و معنا را بیپاسخ رها میکند.
نویسنده کتاب «خون دریا» در ادامه نقد خود نوشت: داستان درباره زنی است که در فضایی محدود و نسبتاً بسته زندگی میکند و روزهایش در تکرار کارهای ساده میگذرد.
او در ظاهر زندگی آرامی دارد، اما در درون، مدام با احساس بیگانگی و ناآرامی روبهروست.
در طول روایت، ما او را در موقعیتهای مختلف روزمره میبینیم: حرکت در خانه، توجه به اشیا، گوش دادن به صداها یا مواجهه با حضور دیگران.
اما این موقعیتهای ساده، برای او به تجربههایی سنگین و پیچیده تبدیل میشوند، چون ذهنش دائماً درگیر خاطره، ترس و نوعی انتظار مبهم است.
کمکم روشن میشود که این زندگی روزمره زیر سایه شرایطی بزرگتر (اجتماعی/سیاسی) قرار دارد، هرچند هیچوقت بهطور مستقیم توضیح داده نمیشود.
این وضعیت باعث میشود زن بیشتر به درون خودش پناه ببرد و ارتباطش با جهان بیرون کمرنگتر شود.
مثلاً در صحنهای که زن در فضای خانه یا اتاقی بسته با جزئیات سادهای مثل نور، صدا یا حرکتهای روزمره درگیر است، ما با نوعی درخودفرورفتگی عمیق مواجه میشویم.
او شاید کار خاصی انجام ندهد، اما ذهنش مدام میان گذشته و اکنون در رفتوآمد است؛ همین تعلیق، نشان میدهد که زن در جهانی زندگی میکند که بیرونش محدود و درونش بیثبات است.
در نمونهای دیگر، وقتی زن با یک موقعیت بیرونی (مثل حضور یک مرد یا یک فضای عمومی) روبهرو میشود، واکنش او بیشتر درونی است تا بیرونی؛ سکوت میکند، عقب مینشیند یا فقط مشاهده میکند.
این کنش حداقلی، نشاندهنده نوعی زیست زنانه است که در آن، بقا از طریق انطباق و درونسازی اتفاق میافتد نه تقابل مستقیم.
این مصداقها نشان میدهند که شبلی، بهجای روایت صریح از سرکوب یا مقاومت، تجربه زنانه را در ریزترین لحظات حسی و ذهنی بازسازی میکند—جایی که داستان بیرونی تقریباً محو میشود، اما زندگی درونی با شدت بیشتری جریان دارد
آیا خواننده به سرباز اسراییلی برای کشتن فلسطینی ها حق می دهد؟
راضیه ولدبیگی نویسنده در ادامه این جلسه درباره کتاب «برداشت دوم» نوشت: راجع به بخش اول کتاب سوای اینکه شخصیت واقعا حرام شد باید گفت نه انگیزهای نه هدفی و نه دغدغهای مطرح می شود، صرفا گزیدگی و یا پرسه زدن بیمعنا، اما یک نکتهای از نظر من زیبا بود اینکه هیچ دیالوگی در داستان وجود نداشت و همین باعث شد حس ابهام دلزدگی و سکون بهتر منتقل شود.
در بخش دوم، زنی که دنبال علت مرگ دختر بخش اول میگردد، ما را به یک دایره راهنمایی میکند که ظاهراً در فیلمنامه نویسی به اثر دونات مشهور است «همان اتفاقی برای من میافتد که برای نفر قبلی افتاده و این اتفاق برای نفر بعد هم خواهد افتاد.» حالا آیا خانم شبلی میخواست این را به ما بگوید که زنها خیلی مفت بدست اسراییلیها کشته میشوند اما خواسته طوری بنویسد که منِ خواننده به سربازان اسراییلی حق بدهم؟
فرمانده چارهای جز کشتن آن دختر ندارد، زنی که مثل جانوری کثیف است، فقط جیغ زدن بلد است، معلوم نیست چرا آنجاست و دارد با جاذبه جنسی خودش اوضاع اردوگاه و نظم سربازها را بهم میریزد، درست مثل زن دوم که با گردش بیوقت، مشکوک و زننده خودش در دو روز متوالی در مزارع موز و آواکادو امنیت را بهم میریزد، به چه علت؟
دنبال مدرکی از قتلی از بیست سال پیش میگردد، چکار احمقانهای!
آخر چه کسی وقتی سرباز اسراییلی میبیند دست در جیبش میکند که آدامس بخورد؟
پس حقش بود بمیرد، از این لحاظ نویسنده موفق بوده که ما را قانع کند چقدر این زنهای فلسطینی مزاحمند.
بهتر بود نویسنده آن فرمانده را ادامه میداد.
من حدس زدم شاید پیرمرد مسئول موزه همان فرمانده است که بخاطر گزیدگی میلنگد و دیالوگ بین این دو میتوانست به داستان ایستا و مرده جانی بدهد و آنوقت هدفی، زخمی، دردی، تویستی و بنگ!!
دونات ما کامل میشد، که خب نشد.
ولدبیگی در ادامه نوشت: حالا فرمانده میتوانست حرف بزند دلیل ورود آن دختر به اردوگاه، و راز خودش را توضیح بدهد، چیزی که ما منتظرش هستیم، حالا قهرمان باشد یا ضدقهرمان یا حتی ویلن، مهم نیست مهم تکمیل چرخه داستان بود، آیا فرمانده موجود خبیثی در لباس نجاتدهنده بود و یا برعکس؟
اعتماد و یا عدم اعتماد زن دوم به او، داستان را کجا میبرد چرا و چطور؟
آیا زن اول هم به او اعتماد کرده بود؟
راز فرمانده چه بود؟
اینکه نویسنده کمی از مظلومیت فلسطین بگوید و کمی از نایس بودن اسراییلیها، محل مناقشه من نیست، اتفاقا خوب از عهده برآمده، پرچم اسراییلی که انسان بر تانک پیروز است و صدای ملیح و لذتبخش انفجاری دور در غزه، ماهرانه بُلد شده، این نوع نگاه رایج است یکی به نعل یکی به میخ.
اما به نظرم در بخش فلسطینی چندان ماهرانه عمل نکرده دغدغه و ترس و لرز دائمی(!) بدن زن دوم چندان به دل ننشست و باور پذیر نبود و حسی برنیانگیخت.
و مگر داستان نمیخوانیم که در احساس شخصیت شریک شویم؟
هرچند از درونگرایی و خجالت زن خوشم آمد.
با توصیفات داستان هم چندان ارتباطی نگرفتم و گمانم مقداری هم تقصیر ترجمه بود «دست راستش را برداشت»، آدم مگر دست خودش را برمیدارد؟
«دستش راستش را دراز کرد.» ظاهرا درست است و یا وقتی از گرمای چسبنده به کولر میرسد چرا خودش را بغل میکند که گرم شود، هیچکس اینکار را نمیکند.
بازنمایی زیست مسالمتآمیز و امتناع از ورود به جنگ
لادن عظیمی روزنامه نگار و منتقد ادبی هم در این جلسه با اشاره به کتاب «برداشت دوم» گفت: برداشت دوم با ساختاری غیر کلاسیک پیش میرود و بارزترین مولفه این ساختار زاویه دید راوی است.
زاویه دید، محدود یا به بیانی بهتر معطوف به ذهن شخصیت است و از همین رو ما همراه با شخصیتها با اتفاقات مواجه میشویم.
در بخش اول نویسنده تلاش میکند با به کارگیری نمادها حرفش را بزند.
ترکیبی که توصیف صرف و نمادپردازی فضا را برای روایت ماجرا ترسیم میکند و مخاطب کمکم متوجه میشود با قصهای در فضایی تیره و مخوف روبهرو است.
در حقیقت این تلاش نویسنده برای حفظ فاصله راوی با وقایع مشهود است.
حفظ فاصلهای که هم میتواند امتیاز محسوب شود و هم میتواند حاوی نکات منفی باشد.
امتیاز از این منظر که با پایبندی کامل به قواعد راوی ناظر، سعی میکند اصل قضیه را بازنمایی کند و قضاوت و غلیان احساس را به خود مخاطب بسپارد و منفی از جهت پرسشی بنیادیتر که چرا نویسندهای فلسطینی برای روایت از شیوهای استفاده میکند که مجبور نباشد به دل ماجرا بزند و منتهاعلیه سیاهی را روایت کند.
عظیمی با اشاره به بخش دوم کتاب نوشت: دربخش دوم، کنش زن اگرچه انگیزه کافی را ندارد اما آنچه مرا اذیت میکند بازنمایی زیست مسالمتآمیز است.
با این همه پیامی که رمان میرساند روشن است و غیر قابل انکار.
عدنیه شبلی از ابتدا تا انتهای رمان از نزدیک شدن به عمق سیاهی میپرهیزد گویی او درحالی که دامنش را جمع میکند تا به غبار جنگ و خون آلود نشود از کنار ماجرا میگذرد و جز راوی ناظر چیزی نیست.
کنایه به استعمار و اشغالگری اسرائیل
صادق وفایی روزنامه نگار در این نشست با اشاره به کتاب گفت: نویسنده کتاب متولد ۱۹۷۴ است و داستانی واقعی را در ۲ بخش نوشته؛ بخش اول با روایت دانای کل از دید فرمانده اسرائیلی روایت میشود که تا میانه از ضمیر «او» برایش استفاده میشود و از صفحه ۴۸ برای اولینبار از لفظ «فرمانده» برای اشاره به اینشخصیت استفاده میشود.
بخش اول رمان با توصیف بیابان شروع میشود؛ گستره عظیم صحرای خشک نقب، و مخاطب با قلم نویسنده، از پیش برای اتفاقات «روز طولانی و سختی برای همه» که همان نهم اوت ۱۹۴۹ باشد، آماده میشود.
از نظر مستندات تاریخی و ساخت محیط بیرونی هم، به ماجرای مرزبندی جدید اسرائیل با مصر و ممانعت دولت یهودی از رخنه عوامل نفوذی به اینمرز صحبت میشود.
منطقه خشک و بیابانی شکلگیری داستان هم جایی است که بهقول راوی بخش اول، «در کل منطقه جز طوفانهای شن و ابرهای گرد و غبار، که گویی در تعقیب و تعذیب آنها مصمم بودند، چیز دیگری نبود.»
حادثه و کنشی که در نهایت، در بخش اول اتفاق میافتد، این است که سربازان اسرئیلی با بهانه جستجو و پیدا کردن محموله سلاح، به شترهای فلسطینیها شلیک کرده و دختر جوان (قربانی داستان) را دستگیر و سپس طی روندی هراسآور – که البته مولفههای رمان وحشت نیست ولی آرامش و صبوری فرمانده در آماده کردن دختر ترسناک است – به او تجاوز می کنند.
نویسنده رمان «جنگ کی تمام می شود» گفت: عدنیه شبلی نگاه خشک و یخزده استعمارگر فرمانده اسرائیلی را در فرازهایی که با شلنگ و پاشیدن آب، دختر فلسطینی را بهزور میشورد و او را برای مراسم تجاوز آماده میکند، نشان میدهد.
پس از شستوشو مقابل چشم سربازان، با پوشاندن اونیفرم نظامی اسرائیلیها، دختر فلسطینی هم شبیه افراد دستهای که دورش حلقه زدهاند میشود و همینکار و عمل بیرونی فرمانده هم عامل دیگری برای تزریق تعلیق و وحشت به داستان است.
لحن راوی درباره اعمال فرمانده اسرائیلی، نیش و کنایه ویژه دارد؛ مثلا در فرازی که دستور میدهد شام مخصوصی تدارک ببینند و پس از «آنهمه گشت بیحاصل در طی روزهای گذشته»، موفقیت گشت صبحگاهی آنروزشان را جشن بگیرند؛ چیزی که روای، آن را از نگاه اسرائیلیها «دفاع و حفاظت از منطقه» میخواند.
سخنرانی فرمانده در جمع سربازانش در حالیکه دختر فلسطینی هم در پایگاه صحرایی حضور دارد، ازجمله صحنههایی است که نویسنده خواسته در ذهن مخاطب حک شوند.
اینسخنان قانون همیشگی یهودیها در تلمود را یادآور میشود که «اگر کسی میخواهد برای کشتنت بیاید، برخیز و تو اول او را بکش!» اینآموزه را در اینجمله فرمانده میبینیم: «منتظر آفتابیشدن دشمن نمانیم، بلکه خودمان به تعقیب دشمن برویم!» استعمارگری اسرائیل و وحشیگریاش در سرکوب فلسطینیها هم در اینجمله سخنرانی فرمانده نهفته است: «مادامی که اعراب مخالف ایده استقرار ما در منطقه باشند و همچنان در برابر ما بایستند ما هم در قالب ارتش جوابشان را میدهیم.»صحنه بعدی داستان، تجاوز دستهجمعی سربازها به دختر است و سپس تصمیم فرمانده برای کشتن دختر و دفنش در زمینهای بیرون اردوگاه.
همه ایناتفاقات هم با لحنی گزارشگونه و بدون احساس و تزریق عاطفه روایت میشوند تا میزان خونسردی اسرائیلیها در تجاوز و آدمکشی را نشان دهند.
اینبیاحساسی و حیوانیت را میتوان در فرازی از بخش اول مشاهده کرد که معاون فرمانده در زندهبودن دختر تشکیک میکند و میگوید شاید نمرده باشد و باید کارش را تمام کرد!
قال ماجرا اینگونه و با اینجملات کنده میشود: «صدای شلیک ششگلوله در فضا طنینانداز شد و بعد دوباره سکوت؛ سیزدهم اوت ۱۹۴۹».
وفایی با اشاره به بخش دوم کتاب هم گفت: شخصیت محوری و تاثیرگذار بخش دوم رمان، زنی فلسطینی است شبیه خود نویسنده که در پی جنایت رخ داده در گذشته است.
این بخش هم با بیابان و صدای سگ شروع می شود و پیرزنی که راوی را می بیند.
ادامه تعلیق و هراس بخش اول را در این بخش هم می بینیم؛ وقتی که راوی قصه و صدای ذهن زن فلسطینی به این گزاره فکر می کند: «اگر دختر در گذشته کشته نشده بود، می توانست این پیرزن باشد!»صدای سگ هم مانند گزنه ای که در بخش اول ران فرمانده اسرائیلی را گزیده، از عناصر ثابت بخش دوم است و مانند زیرنویس از مقابل نگاه مخاطب عبور می کند.
صدای سگ را زن فلسطینی می شنود و مانند همان زوزه های گرگ یا صداهای شوم داستان های تاریخی و اساطیری است.
به این ترتیب شخصیت محوری این بخش رمان می گوید «شب های صدای آن سگ در تپه روبرو معمولا زابراهم می کند.» مشخص است نویسنده در این زمینه می خواهد از سگ دختر فلسطینی که کشته شده، استفاده کند.
زن فلسطینی که در بخش دوم «نکته جزئی» صحنه گردانی می کند و قصه را پیش می برد، در بستری که شبیه رمان های پلیسی و ماجراجویانه است، پا جای پای دختر کشته شده می گذارد؛ مثلا در فرازی از داستان که در پمپ بنزین، به واسطه ریختن بنزین روی لباس، شبیه دختر کشته شده بوی بنزین می گیرد.
این راوی هم که آینه دار خود عدنیه شبلی است، مثل راوی دانای کل بخش اول، درباره وضعیت فلسطین و اشغالگری اسرائیل کنایه می زند: «راستی امیدوارم با اشاره به ماجرای برخورد با سرباز، یا ایست بازرسی، یا گفتن این که ما اینجا تحت اشغال زندگی میکنیم، دل کسی را به درد نیاورده باشم.»
فراموشکاری و ضعف حافظه تاریخی آدم ها از اشغال فلسطین هم در این کتاب این گونه به تیغ کنایه عدنیه شبلی سپرده می شود: «اینروزها فقط افراد انگشتشماری زندهاند که از سبک و سیاق زندگی پیش از این جزییاتی یادشان مانده باشد.» او مقاله ای درباره دختر کشته شده در روزنامه می بیند اما فقط یک مساله جزئی در آن مقاله توجهش را جلب کرده که زمان وقوع جنایت است؛ صبح روزی که ۲۵ سال بعدش مقارن با صبح روز تولد او بوده است.
با استفاده از همین نکته جزئی است که نویسنده بهانه روایت و همذات پنداری شخصیت زن امروزی فلسطینی را با دختر کشته شده در گذشته طراحی کرده و تدارک می بیند.
او با استفاده از همین عناصر مفهومی، بی تفاوتی و حافظه تاریخی ضعیف مردم را با این جملات مورد انتقاد قرار می دهد: «اینجور اتفاقات عجیب نیستند، یا بهتر است بگویم در چنینموقعیتهایی غیرمعمول نیستند.
حتی آنقدر زیاد اتفاق میافتند که دیگر ککم هم نمیگزد.»هرچه هست و نیست، همین قدر برای بیان چرایی مهم شدن بررسی سرنوشت دختر فلسطینی در گذشته کافی است.
باقی قصه در بخش دوم مربوط است که ماجراجویی زن فلسطینی و همان قدم گذاشتن روی جاپای دختر کشته شده.
لابه لای این طرح کلی قصه است که اتفاقات دیگری هم رخ می دهند؛ مثل کاری که ارتش اسرائیل می کند و نزدیک محل کار زن، ساختمانی را که سه مرد جوان فلسطینی در آن مخفی شده اند، منفجر می کند.
و شخصیت زن تنها کاری که می تواند بدون خطرآفرینی انجام دهد، کار کردن در اتاقش در اداره یا نشستن پشت میز جلوی پنجره بزرگ در خانه اش است.
بهانه ماجراجویی و سفر به مناطق اشغالی قلب فلسطین، همان مقاله ای است که یک روزنامه نگار اسرائیلی درباره کشتن دختر نوشته و زن فلسطینی آن را می خواند.
این اتفاق در روایت داستان، «ماموریتم و کشف لبّ واقعیت ماجرا» خوانده می شود و از پس آن، کنایه به تقسیم بندی فلسطین توسط اسرائیل به مناطق الف، ب، پ و ت می آید؛ این که پیش می آید ساکن منطقه الف، کارش به منطقه پ بیافتد و ساکن منطقه پ هم کارش به منطقه الف بیافتد.
در نتیجه همکار زن پیشنهاد می کند شناسنامه آبی (اسرائیلی اش) را به او بدهد تا بتواند به مناطق اشغالی سفر کرده و قصه دختر کشته شده را از نزدیک درک کند.
حس غم و اندوه موجود در نگاه فلسطینی های استعمارشده و رانده از وطن هم، این گونه خود را در احساس درونی راوی نشان می دهد که احساس مسئولیتش در قبال دختر کشته شده را بی معنی بخواند.
راوی، احساس مسئولیتش را بابت گمنامی و تا ابد گمنام بودن دختر، بی معنی می داند.
چون در نهایت بنا نیست کسی صدای آن دختر کشته شده را بشنود.
این روزنامه نگار در ادامه نقد خود آورد: در مسیر روایت داستان «نکته جزئی» برخی واقعیت های جاری در فلسطین اشغالی هم به سمع و نظر مخاطب می رسند؛ ازجمله این که زن فلسطینی مجبور است برای اجازه ماشین پلاک زرد (بدون این پلاک نمی شود دورتر از منطقه پ رفت) به یکی از آژانس های کرایه اتومبیل برود.
به این ترتیب بناست مخاطب با واقعیت مهم و ماهیت واقعی سرزمینی که روزگاری فلسطین بود و الان اسرائیل خوانده می شود، آشنا شود.
این کار یعنی گوشزد کردن تفاوت نقشه جغرافیایی سرائیل/فلسطین پیش از ۱۹۴۸، با مقایسه گذشته و امروز جاده های فلسطین انجام می شود: «آن مسیری که تا چندسال پیش میشناختم باریک و پرپیچ و خم بود.
اما اینیکی کاملا پهن و صاف است.
هر دو طرفش به ارتفاع پنجمتر دیوارکشی شده و پشت دیوارها کلی شهرک جدید ساختهاند که یا قبلا نبوده یا عملا دیده نمیشده.
در عوض، بیشتر روستاهای فلسطینیان که قبلا اینجا بوده ناپدید شده.
با چشمان از حدقه درآمده، دور و برم را ورانداز میکنم و پی ردی از اینروستاها و خانهها هستم که مثل سنگهای روی تپه، به وفور اینجا و آنجا پراکنده بودند و با راههای باریک و کج و معوجی که انحنایشان سر پیچها کم میشد، به هم متصل میشدند.» (صفحه ۷۶)
عدنیه شبلی در این زمینه لغات و عبارات را هوشمندان انتخاب کرده و از زبان زن فلسطینی، اشاره دارد که حین رانندگی برای رسیدن به مقصد، به «نقشه اسرائیلی» نگاه می کند: «دوباره به نقشه اسرائیلی نگاه میکنم.
جای تمام روستاهایی که قبلا در اینمنطقه بود حالا پارک بزرگی به نام کانادا پارک است.» پارک امروزی کانادا در سرزمین های اشغالی فلسطین، روزی ۳ روستای سرسبز و زیبای فلسطینی بوده که امروز نشانی از آن ها نیست و نویسندگانی چون ایلان پاپه اسرائیلی و رشید خالدی در دایره المعارف «تا فراموش نکنیم» به این واقعیت تلخ تاریخی اشاره کرده اند.
راوی بخش دوم «نکته جزئی» هم در صفحه ۸۴ می گوید: «به قدر کافی دوست و آشنا از اهالی اینمنطقه دارم که بدانم همین چند وقت پیش، چند شهر و روستا بین یافا و عسقلان بوده که حالا به کلی از صفحه روزگار محو شده.»
کنایه دیگر عدنیه شبلی به استعمار و اشغالگری اسرائیل، مربوط به صحنه ای است که در مسافرخانه اسرائیلی حضور پیدا می کند و قصد دارد دوش بگیرد.
روح کنایی مستتر در این صحنه، کاملا گویا و صریح است: «شیر آب را باز میکنم.
جریان آب گرمی که بر تنم میدود آنقدر قوی و پرفشار است که یادم میاندازد در راهالله نیستم و لازم نیست دغدغه این را داشته باشم که شیر آب را زود ببندم تا مبادا کل آب تانکر تمام شود و چیزی برای همسایهها باقی نماند.» (صفحه ۹۹)کنایه دیگر را خود فلسطینی ها زده اند و راوی هم روایتش می کند؛ این گونه این جمله را چندبار در طول حرکت در جاده هایی که اسرائیلی ها ساخته اند، روی دیوارها دیده است: «پیروزی از آن انسان است نه تانک!» راوی قصه در قدم آخر و پایان بندی قصه عدنیه شبلی، پا را جای آخرین قدم دختر مقتول فلسطینی می گذارد و گویی در تقدیری ناخواسته مثل او کشته می شود.
علت این سرنوشت هم این است که نمی تواند جلوی کنجکاوی خود را بگیرد و پوکه ای را در محل جنایت پیدا می کند.
سربازها هم به دلیل ورودش به محل نظامی او را به گلوله می بندند و زن فلسطینی هم مانند دختری که سال ها پیش توسط سربازان اسرائیلی کشته شده، کشته می شود.
معذوریت های یک نویسنده فلسطینی ساکن سرزمین های اشغالی چیست؟
مصطفی وثوق کیا روزنامه نگار در این نشست با اشاره به کتاب «برداشت دوم» گفت: رمان برداشت دوم یک اثر فلسطینی است که قرار است به درد و رنجهای مردم فلسطین بپردازد.
در این اثر دو داستان را مشاهده میکنیم داستان اول درباره گروهی از یهودیانی است که در سال ۱۹۴۵ به صورت مخفیانه در صحرای نقب منطقهای را اشغال و تصرف میکنند این یهودیان به صورت روزانه در منطقه گشت زنی کرده و آن را تحت تصرف خود در میآورد
شخصیت افسر اسرائیلی و یهودی در بخش اول داستان به صورت درونی با واگوییهای ذهنی تصویرسازی شده است و شخصیتی مبهم غیر قابل توصیف به نظر میرسد.
تنها کاری که او میکند کارکردن بیابان های منطقه برای پیدا کردن عربهای فلسطینی و مصری است و روزانه خود را با این مسئله سرگرم میکنند با این حال بعد از پیدا شدن دختری فضای منطقه تغییر میکند.
در این جا نویسنده با ابهام کشتار عده ای عرب و شتر را مطرح می کند که ما خیلی متوجه نمیشویم به چه دلیل به چه دلیل کشته شدند.
نشانه گذاریهایی که نویسنده در متن قرار داده مثل سرگردانی افسر یهود با دمل چرکین در نهایت کمکی به باز شدن ابهام داستان اول نمی کنند از طرفی مشخص نمیشود در انتها توسط یک کشته میشود یا خودکشی می کند
این روزنامه نگار در ادامه نوشت: بخش دوم داستان درباره دختری است که در رام الله زندگی میکند و از حصار روزانه خود گزارش میدهد.
چگونگی زندگی اش در این بخش مهمترین اتفاق داستان است تا اینکه اتفاقی به مقاله ای برمی خورد درباره کشته شدن دختر در داستان اول.
از اینجا کار دختر پیدا کردن و اطلاع از نحوه این قتل و کشتار است پس سعی میکند به آن در خارج مناطق فلسطینی دست پیدا کند.
سرنوشت این دختر هم در نهایت کشته شدن توسط جوخه های ترور اسراییل است.
مسئله مهم در بخش دوم داستان روایت جزئیات زندگی در حصار است دختر به صورت جزئی و موشکافانه به فضای زندگی و اشغال مناطق فلسطینی میپردازد و درد و رنجی که مردم در این فضا تحمل میکنند مهمترین وظیفهای است که نویسنده سعی کرده آن را برای خودش انجام دهد.
ما میبینیم که برای گذر از یک منطقه به یک منطقه دیگر چه رنج و زحمتی یک فلسطینی تحمل میکند ما میبینیم که یک فلسطینی چطور در این فضا به سختی زندگی را سپری میکنند.
وثوقکیا در انتهای نقد خود گفت: مهمترین نکته درباره این بخش محوشدن سرزمینهای فلسطینی است که به صورت نمادین از طریق نقشههایی که در اختیار دختر است به نمایش درآمده است ما میبینیم که دختر در نقشه فلسطینی روستاها و سرزمینهایی را میبیند که در نقشه اسرائیلی هیچ اثری از آنها نیست و عملاً محو شده است و به صورت مشخص مدل از بین بردن یک سرزمین را جلوی چشم خود میبینیم.
با اینکه نویسنده در این بخش هم عملاً مسئله و داستان خاصی را مطرح نمیکند اما فضایی که ایجاد کرده تا مخاطب عملاً به انزجار از مسئله اشغال میرسد هرچند به نظر میرسد برای برای مخاطب ایرانی این مسئله شاید مماشات و سهلگیری تصور شود و انتظار برخوردها و موضعگیریهای تندتری داشته باشد اما باید توجه کنیم که بسیاری از عربهای فلسطینی به چه نحوی در مناطق اشغالی با یهودیان و اسرائیلیها زندگی میکنند و شاید نویسنده از جهت معذوریتهای دیگری این فضا را توصیف نکردهاست.
هرچند که انتهای داستان شخصیت دختر با شخصیت دختر بادیه نشین به یک جا ختم میشود و آن کشته شدن توسط جوخههای ترور رژیم است
* ستایش اسرائیل در زیرمتن قصه!
نادر سهرابی روزنامه نگار و نویسنده هم در این نشست گفت: برداشت دوم به جز یک سوم ابتدایی بخش دوم رمان، نتوانسته بود رنج انسانهایش را به ما بنمایاند.
در نیمه ابتدایی رمان بهراحتی میشد از روی عادتهای روزانه آن فرمانده که واو به واو برای ما توضیح داده میشد سر خورد.
ما نمیدانستیم او چه میخواهد و آنچه مشاهده میکند چه تأثیری بر روی او میگذارد.
نمیدانستیم به دنبال چیست و از جان آن دختر چه میخواهد.
ندانستیم چرا تجاوز کرد و نهایتاً چرا دخترک را کشت.
پرسش نابهجایی نیست اینکه همه آنچه میدیدیم، مثلاً اینکه از حمام اردوگاه استفاده نمیکرد یا حتی زخم آن حشره بر پایش قرار بود استعاره از چه چیز باشند!
پرسش ناروایی نیست اگر بخواهیم بدانیم آن شرح جزئی از سفر زن جستجوگر در نیمه دوم رمان، قرار بود چه چیز را به ما نشان بدهد!
اصلاً این زن با سؤالی که برایش پیش آمده بود چه نسبتی داشت؟
صرف اینکه آن رخداد سالها پیش در سالروز تولدش واقع شده بود، آیا انگیزه مناسبی است؟
ما از رمان چه میخواستیم؟
همینکه انسان فلسطینی در آن دو برهه تاریخی به ما نشان بدهد و رنج او را تبدیل به یک مسئله وجودی کند و این هم ایبسا جز از رهگذر شخصیتپردازی و غور در مسائل زیستی جزئی ممکن نباشد.
برعکس همه اینها شرح بیتفاوت و روزمرهای که در ابتدای نیمه دوم رمان از زیستن در سرزمینهای اشغالی آمده بود، شیرین بود.
نه بهخاطر روان بودن مطالعه بلکه بهخاطر طنز تلخی که در مواجه نگارنده با زندگی در میان جنگ ارائه شده بود.
چیزی که من را قدری به یاد سلاخخانه شماره پنج و از سوی دیگر طبل حلبی یا شاگرد قصاب و روایت عادی راویان کودکانشان از فاجعه، میانداخت.
در این بخش قصه ما آدمی را در تماس با جهانش مشاهده میکردیم و شکل بودن او را در وضع خاص انسان فلسطینی در میافتیم: اتفاقی که در تمام نیمه اول کار و دوسوم دوم نیمه دوم نمیافتاد.
نویسنده رمان «روزوهای پیاده رو» ادامه داد: موضوع دیگری که برای من توی چشم میزد، ستایش اسرائیل در زیرمتن قصه بود.
دخترک فلسطینی بوی ادرار و پهن شتر میدهد و دوربین نویسنده اصلاً احترامی برای فلسطینیان بادیهنشین قائل نیست.
اصلاً آنها را به ما نشان نمیدهد و تنها بوی تعفنشان را به مشام ما میرساند.
در نیمه دوم رمان هم تقابل دو نقشه فلسطینی و اسرائیلی تنها به ما میگوید که تمدنی آمده و سرزمین نامتمدنی را آباد کرده است.
کاش میتوانستیم رنج مستضعفین عالم را پیش از اینکه به دام غربزدگی نویسندگان روشنفکر یا ایدئولوژیزدگی نویسندگان انقلابی بیفتیم، از متن زندگی، از همانجا که رمان به راستی از آن مایه میگیرد بنویسیم.