خبیر‌نیوز | خلاصه خبر

جمعه، 15 خرداد 1405
سامانه هوشمند خبیر‌نیوز با استفاده از آخرین فناوری‌های هوش مصنوعی، اخبار را برای شما خلاصه می‌نماید. وقت شما برای ما گران‌بهاست.

نیرو گرفته از موتور جستجوی دانش‌بنیان شریف (اولین موتور جستجوی مفهومی ایران):

آنجا که قرار بود شهید گمنام آرام بگیرد؛ عرفان آرمید

مهر | استان‌ها | جمعه، 15 خرداد 1405 - 12:30
تبریز- فاطمه یاوری و غلامرضا لطفی، مادر و پدر شهید «عرفان لطفی»، از نوجوان بسیجی می‌گویند: برای دفن شهید گمنام در «باغ معروف» ماه‌ها دوندگی کرد.
عرفان،شهيد،محله،نوجواني،گمنام،پرچم،لطفي،پدر،جنگ،شهادت،مسجد،م ...

خبرگزاری مهر، گروه استان ها، زهرا ژرفی مهر: ماه‌ها پیگیری و دوندگی کرده بود تا در منطقه «باغ معروف» مدفنی برای یکی از شهدای گمنام ساخته شود.
مجوز هم صادر شد؛ اما سرنوشت گونه‌ای دیگر رقم خورد و به جای شهید گمنام، پیکر نوجوان بسیجی همان محله، «عرفان لطفی» در آن آرام گرفت.
داستان شهادت این نوجوان مسجدی که با زبان روزه در ایام جنگ رمضان به ملکوت پر کشید، روایت ساده اما حماسه‌آفرین پدر و مادری است که از تربیت فرزندی می‌گویند که از کودکی برای خدمت، ایمان و میهن لحظه‌ای آرام نداشت.
گاهی تاریخ در سکوت یک محله نوشته می‌شود؛ در کوچه‌هایی که شاید نامشان در نقشه‌ها چندان شناخته شده نباشد اما مردان و نوجوانانی از دل همان کوچه‌ها برمی‌خیزند که روایت زندگی‌شان به اندازه یک حماسه ملی معنا پیدا می‌کند.
«عرفان لطفی» یکی از همان نوجوانان بود؛ نوجوانی که مسجد و بسیج برایش فقط یک مکان نبود، بلکه مدرسه‌ای برای تربیت روح و جانش به شمار می‌رفت.
سرنوشت او نیز شبیه بسیاری از شهدا، ساده آغاز شد اما پایانی پر از معنا داشت.
نوجوانی که ماه‌ها برای دفن یک شهید گمنام در منطقه «باغ معروف» تلاش کرده بود، خود سرانجام در همان مدفن آرمید.
گویی تقدیر از ابتدا نام او را برای آنجا نوشته بود؛ نوجوانی که با زبان روزه در روزهای جنگ رمضان پر کشید و نامش در حافظه محله و شهر جاودانه شد.
پسری که مسجد خانه دومش بود
فاطمه یاوری، مادر شهید عرفان لطفی، در گفت‌وگو با خبرنگار مهر از روزهایی می‌گوید: عرفان هنوز نوجوانی پرجنب‌وجوش در خانه و محله بود؛ پسری که به گفته او ادب و معرفت در رفتارهایش موج می‌زد.
وی می‌گوید: عرفان جنب‌وجوش زیادی داشت، اما در عین حال بسیار با ادب و با معرفت بود.
وقتی از مدرسه به خانه می‌آمد، اول تکالیفش را انجام می‌داد و بعد سریع خودش را به پایگاه بسیج یا مسجد می‌رساند.
مسجد برایش خانه دوم بود.
مادر شهید با لبخندی آمیخته به اشک از دقت و حساسیت پسرش در امور مالی می‌گوید: موضوعی که حتی در روزهای پرالتهاب جنگ نیز ذهن او را مشغول کرده بود.
عرفان به حساب و کتابش خیلی دقیق بود.
بعدها متوجه شدیم به یکی از دوستانش پول بدهکار است.
همان روزی که جنگ شروع شد، عرفان در مدرسه بود.
برایش پیام نوشتم که جنگ شروع شده، مواظب باش.
جواب داد: چشم، در راهم؛ اما وقتی به خانه رسید، قبل از هر کاری سراغ دوستش رفت.
مادرش ادامه می‌دهد: رفته بود پیش پدر دوستش، ابوالفضل، تا بدهی‌اش را بدهد.
پدر ابوالفضل به او گفته بود: این چه حرفی است؟
شما دوست هستید.
اما عرفان همان روز بدهی را پرداخت کرد.
نمی‌خواست حتی یک حق کوچک هم بر گردنش بماند.
به گفته مادر شهید، عرفان از همان نوجوانی روحیه مسئولیت‌پذیری و تعهد داشت؛ روحیه‌ای که بعدها در مسیر جهادی و حضورش در میدان‌های خدمت بیشتر نمایان شد.
وی با صدایی آرام اما محکم می‌گوید: درست است که عرفان پر کشید، اما من افتخار می‌کنم که شهید شد.
مثل عرفان در ایران زیاد هستند؛ جوان‌هایی که دلشان برای کشور و مردمشان می‌تپد.
نوجوانی که برای دفن شهید گمنام می‌دوید
در میان روایت‌ خانواده، یک نکته بیش از همه توجه را جلب می‌کند؛ تلاش چندماهه او برای گرفتن مجوز دفن شهید گمنام در منطقه باغ معروف بود.
عرفان معتقد بود وجود یک مزار شهید گمنام در محله می‌تواند دل‌های مردم، به‌ویژه نوجوانان و جوانان را بیشتر به فرهنگ ایثار و شهادت پیوند بزند.
برای همین بارها به ادارات مختلف مراجعه کرد و با مسئولان صحبت کرد تا این اتفاق در محله رقم بخورد.
ماه‌ها پیگیری و دوندگی سرانجام نتیجه داد و مجوز دفن شهید گمنام صادر شد.
اهالی محله نیز خود را برای میزبانی از پیکر یک شهید آماده می‌کردند.
اما تقدیر داستان دیگری در دل خود داشت.
چند ماه بعد، در میان ناباوری اهالی محله، خبر رسید که عرفان لطفی به شهادت رسیده است؛ نوجوانی که برای آرام گرفتن یک شهید گمنام در آنجا تلاش کرده بود، خود به میهمان ابدی همان مدفن تبدیل شد.
اهالی محله بعدها می‌گفتند: «انگار آنجا از اول برای خودش آماده شده بود».
پرچمی که برایش معنا داشت
غلامرضا لطفی، پدر شهید که در محله به «بایرام» معروف است، در گفت‌وگو با خبرنگار مهر از روزهای آخر حضور پسرش در میان مردم محله سخن می‌گوید؛ روزهایی که عرفان بیش از همیشه از ایران و پرچمش حرف می‌زد.
وی می‌گوید: در جنگ ۱۲ روزه، عرفان دو تا پرچم ایران گرفت.
یکی را بردیم و روی دیوار هیئت عزاداران حضرت رقیه (س) نصب کردیم.
عرفان گفت بگذار دشمن بداند که این سربازان از حسینیه تربیت می‌شوند.
پدر شهید لحظه‌ای مکث می‌کند و ادامه می‌دهد: پرچم دوم را هم جلوی دسته ی عزاداری محل نصب کردیم.
آن ایام محرم بود.
گفتیم جلو حرکت کند تا همه ببینند.
به گفته وی، عرفان علاقه خاصی به پرچم ایران داشت و بارها از آن عکس می‌گرفت و در فضای مجازی منتشر می‌کرد.
مدام از آن پرچم‌ها عکس می‌انداخت و استوری می‌کرد.
زیرش هم می‌نوشت؛ پرچم تاج سر ماست...
ما سر می‌دهیم اما خاک نمی‌دهیم.
برای عرفان، پرچم فقط یک پارچه سه‌رنگ نبود؛ نمادی از هویت، ایمان و سرزمینش بود.
روزی که پرچم بر سینه صاحبش نشست
روزها گذشت و خبر شهادت عرفان در محله پیچید؛ خبری که برای خانواده، دوستان و همسایه‌ها باورکردنی نبود.
پدر شهید با صدایی که اندوه و افتخار در آن درهم آمیخته است، از روز تشییع پیکر فرزندش یاد می‌کند.
آن روز که پیکرش را تشییع می‌کردیم، یکی از بچه‌ها یادم انداخت که پرچم‌هایی که عرفان گرفته بود کجا هستند.
گفتم در حسینیه است.
رفتند و آوردند.
وی می‌گوید: لحظه‌ای که پرچم را در دست گرفت، احساس کرد باید آن را روی سینه فرزندش بگذارد.
پرچم را گذاشتم روی سینه خودش؛ پسرم هم مثل علی‌اکبر شهید شد.
پدر شهید ادامه می‌دهد: عرفان با زبان روزه شهید شد.
انگار امام حسین (ع) نوکر خودش را صاحب شد و برداشت و با خودش برد.
شهادت عرفان لطفی در روزهای جنگ رمضان، معنای خاصی برای خانواده و دوستانش دارد.
نوجوانی که در ایام روزه‌داری و در حالی که دلش برای مسجد و هیئت می‌تپید، به شهادت رسید.
برای مادرش، هرچند داغ فرزند سنگین است، اما باور دارد که عرفان راهی را انتخاب کرد که پایانش روشن بود.
وی می‌گوید: عرفان همیشه می‌گفت اگر کاری برای خدا و مردم باشد، خستگی ندارد.
انگار عجله داشت.
اهالی محله نیز امروز وقتی از کنار مزار او در «باغ معروف» عبور می‌کنند، به یاد نوجوانی می‌افتند که برای آوردن یک شهید گمنام به محله تلاش می‌کرد.
اکنون اما آن مدفن، میزبان خود اوست؛ نوجوانی که شاید در ظاهر سن کمی داشت، اما قلبی بزرگ برای ایمان، مردم و ایران در سینه‌اش می‌تپید.
روایت زندگی عرفان لطفی، روایتی از نسل نوجوانانی است که در هیاهوی زمانه، هنوز آرمان‌های بزرگی در دل دارند؛ نوجوانانی که پرچم را تاج سر می‌دانند و اگر لازم باشد، جانشان را نیز پای آن می‌گذارند.