خبیر‌نیوز | خلاصه خبر

سه شنبه، 12 خرداد 1405
سامانه هوشمند خبیر‌نیوز با استفاده از آخرین فناوری‌های هوش مصنوعی، اخبار را برای شما خلاصه می‌نماید. وقت شما برای ما گران‌بهاست.

نیرو گرفته از موتور جستجوی دانش‌بنیان شریف (اولین موتور جستجوی مفهومی ایران):

پای روضه پدر شهید...

مشرق | سیاسی | سه شنبه، 12 خرداد 1405 - 14:42
همین حرف شد بهانه روضه دکتر حداد... او شبیه آدم‌هایی نبود که آمده به خانواده شهیدی سر بزند و سرسلامتی بدهد و برود. آمده بود بگوید من داغ را خوب می‌فهمم... و زنده‌ بودن شهید را...
شهيد،دكتر،حداد،پدر،آقا،خانواده،زهرا،خانه،دخترش،داغ،خواب،خوش، ...

به گزارش مشرق، این روزها هر وقت امکان زیارت خانه شهیدی فراهم می‌شد خودم را می‌رساندم؛ مهم نبود کدام شهید در کدام محله.
از شهید «زهرا حدادعادل» یاد گرفته بودم به ریسمان شهدا چنگ بزنم به امید نجات...
.
این بار هم دعوت شده بودم به دیدار یک خانواده شهید که نه اسمش را گفته بودند نه رسمش را.
من هم نپرسیدم.
فقط رفتم.
دم در خانه اما میخکوب شدم.
دعوت‌کننده گفت:«آقای دکتر حداد و آقای دکتر خجسته می‌خواستند به خانواده این شهید سر بزنند.
گفتیم چند نفری همراه‌شان باشیم!»
باورم نمی‌شد...
اینها که خودشان خانواده شهیدند...
من شکستگی دکتر حداد را با وجود همه خویشتن‌داری و صلابت مومنانه‌اش از قاب تلویزیون دیده بودم.
چطور حالا آمده دیدن یک خانواده شهید دیگر؟
مجال پرسیدن نبود.
جلوی پارکینگ دیدم‌شان؛ با قامتی که تکیده‌تر از همیشه بود و لبخندی که با همه عمقش حزن داشت اما به ‌غایت آرام بود...
.
این آقای «حداد»ی که می‌دیدم با آنچه تا قبل شهادت دخترش دیده بودم زمین تا آسمان فرق داشت...
این‌ یکی حالا پدر شهید بود...
آن‌ هم نه یک پدر شهید عادی؛ پدری که دختر از دست داده بود، آن‌ هم نه یک دختر عادی...
دختری مثل زهرا را...
زهرایی که هر بار پدرش پا در مدرسه می‌گذاشت، می‌دیدیم چطور صورتش روشن می‌شود و محبت توی چشم‌هایش می‌دود، می‌دیدیم چقدر عصای دست پدر است و هر بار کار مهمی روی زمین است دکتر با چه اعتمادی آن را به زهرا می‌سپرد، می‌دیدیم چقدر تک‌به‌تک خصلت‌های ناب پدر را، از دانش و ادب و شعر گرفته تا تواضع و مهربانی و حتی حالت چهره‌اش را گرفته و همه پیرامونش را با آن پر می‌کند...
.
بار داغ رفتن چنین دختری را مگر می‌شود به همین راحتی‌ها کشید؟
چه برسد با همان داغ بیایی برای تسلای خاطر یک خانواده شهید دیگر؟
دکتر خجسته هم در همین احوال بود.
با صورتی که از همیشه سرخ‌تر بود اما تلاش می‌کرد با شوخی و صمیمیتش حال جمع را عوض کند.
وارد خانه که شدیم، سر جا که نشستیم، دکتر حداد که شروع کرد، تازه فهمیدیم در خانه چه کسی حضور داریم؛ یک نفر از افرادی که در همان روز اول در بیت رهبر شهید آسمانی شده بود.
خدا چه سنگ‌ تمامی گذاشته بود برایش.
فکر کن بعد این همه همراهی می‌ماند و خبر شهادت آقا را می‌شنید.
چه می‌کرد با مصیبت جا ماندن؟
چه می‌کرد با جانی که بعد این همه سال خدمت، فدای آقا نشده؟
همسرش هم همین را می‌گفت.
می‌گفت هر روز خدا را شکر می‌کنم که او با آقا شهید شد.
لحظه‌ای بدون ایشان دوام نمی‌آورد.
صبرش را هم به من دادند...
الحمدلله...
و معنی این صبر دادن خدا را حتماً دکتر حداد بهتر از همه ما می‌فهمید که صبورانه مقابل خانواده شهید نشسته بود و داشت با صدای بغض‌آلود به‌ جای شهید خودش از شهید آنها می‌گفت.
سواد ادبی‌اش را همراه رفاقتش با شهید کرده بود، از نسبت او با آقا می‌گفت.
می‌گفت به قول قاجاری‌ها این شهید «امین حضور» بود.
من در ذهنم می‌گذشت: یعنی «امینِ حضورِ امینِ ایران»، همان تخلص معروف آقا در شعرهای لطیفش...
.
شاعری آقای حداد هم گل کرده بود.
در توضیح زندگی و شهادت این شهید از مولوی مثال می‌آورد و بغضش می‌رفت که گریه شود:
«خوش‌خرامان می‌روی ای جان جان بی‌ من مرو
ای حیات دوستان در بوستان بی‌ من مرو
این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است
این جهان بی‌ من مباش و آن جهان بی‌ من مرو»
انگار این شعر خطاب به شهدای همراه آقا بود...
به آنها که همه این جهان‌شان با آقا گذشته و حالا لحظه آخر دست به دامانش شده‌اند و التماسش می‌کنند بی ما نرو...
و چه خوب جواب گرفته بودند.
به خودم آمدم، دیدم همین چند خط هم جمع را به گریه انداخته.
یادم افتاد همیشه در دیدارها مداح داشتیم و بعد صحبت‌ها ذکر مصیبت می‌کرد و با او اشک می‌ریختیم.
این بار اما مداح همراه‌مان نبود اما آقای حداد روضه‌خوان شده بود.
انگار داغ فرزند، تک‌تک کلمه‌هایش را حرارت داده بود و همه جمع را آتش می‌زد؛ اما هنوز اوج روضه‌اش مانده بود...
آقای خجسته شروع کرد از گفتن خاطراتش با شهید و از اینکه حتم دارد او حالا زنده‌تر از همیشه کنار خانواده‌اش کارها را پیش می‌برد.
مثال زد از شهید لاریجانی که همیشه می‌گفت شهید مطهری هنوز با ما زندگی می‌کند و چطور در بزنگاه‌ها در خواب دخترش حاضر می‌شود و گره کور کارها را باز می‌کند.
همین حرف شد بهانه روضه دکتر حداد...
بالاخره لب باز کرد به گفتن از دخترش...
او شبیه آدم‌هایی نبود که آمده به خانواده شهیدی سر بزند و سرسلامتی بدهد و برود.
آمده بود بگوید من داغ را خوب می‌فهمم...
و زنده‌ بودن شهید را...
.
اشک‌هایش زودتر از کلامش جاری شد...
داشت از صبح روز واقعه می‌گفت؛ از لحظه‌ای که صدای انفجار را شنیده و نوه‌اش خبر داده بیت را زده‌اند...
و احتمالاً خانه زهرا را...، از اینکه همسرش همان لحظه هراسان از خواب پریده و همین که شنیده به بیت حمله کرده‌اند بدون اینکه هنوز خبری از دخترش شنیده باشد سوگواری را شروع کرده.
دکتر گفته هنوز که خبری نیامده این‌ همه بی‌تابی چرا؟
او گفته همین حالا داشتم خواب می‌دیدم...
خواب زهرا را...
نه در همین سن و سالش، دختربچه بود به صورت کودکی زهرا...
گریان خودش را توی بغلم انداخت و گفت: «مامان!
جنگ شده...» می‌شود از این زنده‌تر؟
می‌شود از این واقعی‌تر؟
حرفش را همین‌ جا قطع کرد.
با اینکه هنوز چشم‌هایش تر بود، پدری‌اش نمی‌گذاشت بیش از این جمع را به گریه بیندازد.
حکایتی از کتاب درسی دوران مدرسه گفت که قدری خنده بگیرد و جو را عوض کند.
موفق هم بود اما خیلی دوام نیاورد.
پسر شهید شروع کرد به گفتن خاطراتش...
رسید به آنجا که بالاخره بعد کلی انتظار و دوندگی توانسته به پیکر پدر برسد؛ پیکری که دیگری جایی برای بوسیدن نداشته اما از روی انگشترها می‌شده تشخیصش بدهی...
و اینکه تدفین و تلقین دادن چنین پیکری چقدر جانکاه بوده...
.
همین جمله‌اش انگار دوباره هیزم قلب دکتر حداد را روشن کرد...
دوباره با همان صدای محزون و بغض گفت: «خوش به حال شما که پیکر شهیدتان را دیدید...
خوش به حال‌تان که تدفینش کردید...
دختر ما که...» لازم نبود ادامه دهد.
ما همه بقیه حرف را می‌دانستیم.
ما همه برای بقیه آن حرف می‌توانستیم همان‌ جا بمیریم...
و برای پدر شهیدی که فرزندش هنوز مزاری برای گریستن ندارد...
.
از اینجا به بعدِ ماجرا را دیگر خیلی نمی‌فهمیدم.
ته‌مانده جانم را به ‌زور جمع کردم و همراه دوستی که احوال بهتری نداشت از خانه بیرون آمدیم.
سر کوچه ایستادیم به حرف زدن و به اشتراک گذاشتن تجربه سنگین یک ساعت گذشته...
.
لابه‌لای حرف‌ها، ماشین دکتر از انتهای کوچه نزدیک شد.
چشمم رفت سمت پنجره‌ای که پایین می‌آمد و دکتر حداد که به راننده می‌گفت پیش پای ما ترمز کند.
نگران سرش را بیرون آورد و مهربان پرسید: «شما وسیله برای رفتن دارید؟
لازم است برسانیم‌تان؟» و پدری بود که از این جمله‌هایش می‌ریخت...
پدر بود...
پدر همه دخترهایی که می‌شناخت...
منبع: وطن امروز