چگونه فوتبال به سلاح مخفی پنتاگون تبدیل شد؟
سناریوهای پیچیده صنایع رسانهای غربی که روزی جهان را از طریق نمایش رسانهای فوتبال آماده جنگ در خاورمیانه کردند، امروز از فوتبال ایران هویت زدایی میکنند.
خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، فرگاه افشار: شاید تا به حال برایتان این سوال پیش آمده باشد که چرا با وجود دههها جنگ، تجاوز و خونریزی بیرحمانه ایالات متحده در خاورمیانه، از ویرانههای عراق و خاکسترهای افغانستان گرفته تا فروپاشی لیبی و سوریه، افکار عمومی در غرب تا این حد منفعل، سرد و بیتفاوت به این فجایع واکنش نشان داده است؟
چرا سالها طول کشید تا نسل جدیدی در غرب سر برآورد که تازه امروز دارد با زبانی نو و فریادی لرزان به این کشتارها اعتراض کند؟
پاسخ در یک فرمول پیچیده رسانهای نهفته است: جهان غرب با نسلی روبهرو بوده که ذهن و روانش پیش از شلیک نخستین گلولهها، توسط اَبَرسازمانهای رسانهای غربی جراحی و هدایت شده بود؛ نسلی مسخشده که هنوز هم با بزرگترین بهانه تاریخ مدرن آمریکا برای کشتارهای بزرگ در خاورمیانه، یعنی شعار «جنگ با تروریسم»، همراهی میکند؛ بهانهای که ریشه در عواملی از جمله حوادث یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ دارد.
سپیدهدم قرن جدید با غباری غلیظ، آسمانی کدر و طعم گس آهن سوخته در نیویورک آغاز شد.
فروریختن برجهای دوقلوی مرکز تجارت جهانی تنها یک حادثه فیزیکی یا تغییر مرزها در سیاست جهان نبود؛ این فاجعه، در واقع آغاز یک دوران تازه بود: «عصر نمایش فراگیر».
هنوز بوی باروت از خرابههای برجها بلند نشده بود که چرخدندههای غولآسای رسانههای غربی، مهندسی روان مردم را آغاز کردند.
جنگهای مدرن برای مشروعیت یافتن، دیگر نیازی به بیانیههای طولانی دیپلماتیک نداشتند؛ آنها به «نمایش» نیاز داشتند.
نمایشی که مرز میان واقعیت و مجاز را از بین ببرد، جلاد را در نقش قربانی بنشاند و خونریزی را یک ضرورت اخلاقی و میهنپرستانه جلوه دهد.
این استراتژی، با ابزار فرهنگ عامه، ورزش و موسیقی، عواطف جامعه را تسخیر کرد تا ذهنها پیش از چکمههای سربازان به حرکت درآیند.
تاکنون سال ۲۰۰۲ مملو از نمایش بوده است.
گرچه نمایشها و جشنهای سال نو ۲۰۰۱-۲۰۰۲ در سراسر جهان اتفاق افتاد، اما زیر پوست این جشنها، چرخدندههای ماشین جنگ در حال حرکت بودند.
حتی در جشنهای سنتی مانند «تورنمنت گلهای رز» در پاسادنای کالیفرنیا که موضوع اصلی آن اوقات خوش بود، برنامهها تحت کنترل شدید امنیتی، با رژه تفنگداران دریایی ایالات متحده آغاز شد و با گروه مارش نظامی و سوارهنظام به پایان رسید.
این رویدادها درونمایههای نظامی و میهنپرستانه را به نمایش میگذاشتند و نمایش جنگ را به عنوان روح هزاره جدید ترسیم میکردند.
سوپربول ۲۰۰۲: وقتی فوتبال مشروعیت جنگهای آمریکا را برای دههها تضمین کرد
با ورود به سال ۲۰۰۲، فرهنگ نمایش به سرعتی سرسامآور گسترش یافت.
در ساختار اجتماعی ایالات متحده، هیچ پدیدهای به اندازه «سوپربول» (فینال لیگ فوتبال آمریکایی) توانایی جمع کردن تودههای مردم را ندارد؛ رویدادی ورزشی که به طور متوسط با بیش از هشتصد میلیون تماشاچی در چهارگوشه جهان دنبال میشود.
سوپربول ۲۰۰۲، که تنها چند ماه پس از واقعه ۱۱ سپبر برگزار شد، به یک نقطه عطف تاریخی در تبدیل ورزش به ابزار مستقیم تبلیغات نظامی بدل گشت.
برای تماشای مسابقه تیمهای «سنت لوئیس رمز» و «نیو اینگلند پتریوتس»، بیش از ۱۶۰ میلیون شهروند آمریکایی پای تلویزیونهای خود نشستند.
فوتبال در این شب دیگر نه برای سرگرمی، بلکه برای مقدس جلوه دادن ماشین جنگی ایالات متحده به نمایش درمیآمد.
افتتاحیه این مراسم با مناسکی کاملاً نمایشی و نظامی آغاز شد.
ماریا کری، خواننده مطرح آمریکایی، سرود ملی را میخواند و همزمان پرچم واقعیِ بیرونکشیده شده از زیر آوار برجهای دوقلو در استادیوم به اهتزاز درآمد.
این تصویر، بلافاصله حس انتقامجویی، مظلومیت و غرور جریحهدار شده را در هم آمیخت.
در ادامه، در حالی که بازیکنان با روشی جذاب و نمایشی وارد میدان میشدند، اعضای تیم مدافع «پتریوتس» (که معنای نامشان میهنپرستان است) با لباسهای ورزشی قرمز، سفید و آبی، در قامت یک ارتش منسجم و آماده رزم وارد زمین شدند.
آنها در جدول مسابقات شانس کمتری در برابر تیم قدرتمند «رمز» داشتند، اما در ثانیههای آخر بازی از شکست گریختند؛ اتفاقی که گزارشگران ورزشی آن را با هیجانی وصفناپذیر «عالیترین سوپربول تاریخ، بزرگترین بازگشت و هیجانانگیزترین پایان ممکن» خواندند تا این درام ورزشی را با تعصب ملی گره بزنند.
با کمک مستطیل سبز، حضور آمریکا در افغانستان غرورآفرین جلوه کرد
سوپربولها اکثراً به رویدادهای نظامی ربط پیدا میکنند؛ درست مثل سال ۱۹۹۱ که این مسابقه، تصاویر ناوهای جنگی در خلیج فارس، گروههای نوازندگی ارتش و بزرگداشت جورج بوشِ پدر و ارتش آمریکا را به تصویر کشید.
به پیروی از همان الگو، در سوپربول ۲۰۰۲ نیز بوشِ پدر (که خودش از نیروهای قدیمی نیروی دریایی آمریکا بود) همراه با راجر استاو باخ، ستاره انافال، سکه شروع بازی را بالا انداختند.
اما فراتر از اینها، با استفاده از فناوریهای پیشرفته پخش زنده، تصاویری از نیروهای نظامی آمریکا مستقر در قندهار افغانستان روی نمایشگرها نقش بست.
در این پخش زنده، آمار و ارقام گرافیکیِ مربوط به جنگ روی تصاویر سربازان قرار گرفته بود و همین باعث میشد که صفحه تلویزیون درست مثل اتاق جنگ ارتش به نظر برسد.
ستارههای هر تیم نیز به نوبت در مقابل پرچم در حال اهتزاز آمریکا ظاهر میشدند و پیامهایی با این مضمون روی صفحه میآمد که: «آنها افتخار میکنند بخشی از این کشور بزرگ هستند و از شجاعت نیروهای نظامی در افغانستان سپاسگزارند».
گرافیکهای کامپیوتری که توسط شبکه راستگرای فاکس پخش میشد، پر از رنگهای پرچم آمریکا (قرمز، سفید و آبی) بود.
حتی افکتهای تصویری با آتشبازیهای انفجاری و رنگهای میهنپرستانه هماهنگ شده بود.
لوگوی سوپربول در مرکز زمین ورزشی به شکل نقشه ایالات متحده طراحی شده بود و شبکه فاکس از لوگویی با رنگهای پرچم استفاده میکرد؛ تقلیدی از شبکه انبیسی که بعد از حملات ۱۱ سپتامبر، لوگوی طاووس رنگارنگ خود را به سه رنگ پرچم آمریکا تغییر داده بود.
این شبیهسازی بصری، یک فرآیند روانشناختی پیچیده را در ذهن مخاطب ایجاد کرد: جنگ در افغانستان، دیگر اتفاقی دوردست و هولناک نبود؛ بلکه بخشی از یک بازی مهیج، مدرن و غرورآفرین در مرکز میدان ورزشی به نظر میرسید.
اوج این نمایش رسانهای در زمان استراحت بین دو نیمه مسابقه رقم خورد؛ جایی که هنر و سرگرمی عامهپسند، مسئولیت تلطیف و مشروعیتبخشی به سیاستهای جنگطلبانه را بر عهده گرفت.
در نیمه بازی، بونو، خواننده ایرلندی و عضو گروه مشهور یو۲ (U2) که تازه از مجمع جهانی اقتصاد بازگشته بود، روی صحنه آمد.
بونو و بیل گیتس در آن مجمع تلاش کرده بودند رهبران اقتصادی جهان را متقاعد کنند که به شکاف طبقاتی، فقر، بهداشت و محیط زیست توجه کنند.
اما تضاد عجیبی در جریان بود: مردی که در فضاهای بینالمللی از فقر جهانی میگفت، اکنون در قلب نماد سرمایهداری و نظامیگری غربی ایستاده بود تا احساسات تودهها را هدایت کند.
بونو فریاد میزد: «روز زیبایی است» و جمعیت با اجرای این آهنگ مشهور به مرز انفجار میرسید.
اما بخش اصلی برنامه، ادای احترام به قربانیان حادثه ۱۱ سپتامبر بود.
وقتی گروه یو۲ آهنگ احساسی «جایی که خیابانها هیچ اسمی ندارند» را میخواند، یک پارچه غولپیکر حاوی اسامی تمام قربانیان حملات باز شد.
در پایان اجرا، این بنر فرو افتاد و دودی مصنوعی به نشانه خاکسترهای برجهای دوقلو صحنه را فرا گرفت.
در آخرین لحظه، بونو جلوی کاپشن خود را باز کرد تا آستر آن که به شکل پرچم ایالات متحده بود نمایان شود؛ در این لحظه استادیوم از شدت هیجان منفجر شد.
اینجا بود که هنر انتقادی و موسیقی راک به طور کامل در خدمت ساختار قدرت قرار گرفت و پیام نهایی به دنیا مخابره شد: ایالات متحده مظلوم، محق و قهرمان است و جنگهای بعدی، ابزاری مشروع برای محافظت از این سبک زندگی است.
سوپربولها همچنین با وبسایتهایی که آگهیهای تبلیغاتی را جمعآوری و سالانه اکران میکنند، جشنوارهای برای ستایش جامعه مصرفگرا هستند.
در همان اثنا، بریتنی اسپیرز در یک آگهی پرزرقوبرق هشت میلیون دلاری، تیزر پپسی را با تصاویری نوستالژیک و مدرن از دهههای گذشته اجرا میکرد.
این همنشینیِ امر نظامی (ستایش پرچم و جنگ) و امر مصرفی (تبلیغ پپسی)، یک استراتژی دوگانه را فاش میکند: مردم باید متقاعد شوند که سبک زندگی و رفاه آنها در خطر است و ارتش، تنها ضامن بقای این لذتهای روزمره است.
ایران امروز و سناریوی هویتزدایی از تیم ملی فوتبالش
امروز اما چرخ این دکترین رسانهای چرخیده و پای این جنگ شناختی و نمایشی به مرزهای کشور ما، ایران، نیز رسیده است.
به ویژه با نزدیک شدن به بزرگترین تورنمنت جهانی فوتبال یعنی جام جهانی، اتاقهای فکر رسانهای پس از دههها تمرین روی افکار عمومی غرب، اکنون همین فرمول پرتکرار را برای جامعه ایران به کار گرفتهاند، اما این بار با روشی کاملاً معکوس.
اگر در آمریکا، ورزش و سرگرمی سیاسی و نظامی شد تا از یک جامعه چندپاره، هویتی واحد، منسجم و جنگطلب علیه خاورمیانه بسازد؛ امروز در قبال ایران، ورزش و به طور خاص «تیم ملی فوتبال» هدف جراحی رسانهای قرار گرفته تا دقیقاً برعکس آن اتفاق بیفتد: یعنی تولید تفرقه، ایجاد شکاف اجتماعی و هویتزدایی کامل از یک ملت.
برنامهای که البته سالهاست تسط برخی رسانهها دنبال میشود.
در میان فشارهای همهجانبه و جنگ ترکیبی کنونی، جریانهای رسانهای غربی و بازوهای فارسیزبان آنها با استفاده از تکنیکهای دوقطبیسازی کاذب، این گزاره خطرناک را پمپاژ میکنند: «این تیم، تیم ملی ایران نیست، بلکه تیم جمهوری اسلامی است!» این مرزبندی ساختگی، یک خلع سلاح روانی بیرحمانه است.
آنها با بایکوت کردن موفقیتهای ورزشی، بزرگنمایی روزمره بحرانها و ایجاد فشار روانی سنگین بر روی ورزشکاران، تلاش میکنند پیوند عاطفی عمیقی را که قرنها میان آحاد ملت و نمادهای مشترکشان وجود داشته، قطع کنند.
هدف اصلی این نمایش، فراتر از یک ساختار سیاسی، فروپاشی خودِ مفهوم «ایران» به عنوان یک کل واحد تاریخی است.
وقتی یک ملت متقاعد شود که پرچمش، سرودش و حتی تیم ملی فوتبالاش دیگر متعلق به او نیست، دچار بیوزنی هویتی، بحران معنا و ازخودبیگانگی میشود.
جامعهای که اینگونه از درون تهی و چندپاره شود، خط دفاع روانیاش فرو میریزد و آماده پذیرش شکست، تفرقه و مداخلات سخت خارجی میگردد.
رسانههایی که دیروز در سوپربول با پرچم آمریکا برای جنگافروزی مشروعیت میخریدند، امروز با حمله به هویت تیم ملی ایران، در صدد غارت غرور ملی یک ملت هستند.
عبور از فریب مجاز و بازگشت به امر واقع
قرن جدید، دوران پیروزی «نمایش» بر «حقیقت» است.
زمانی که زمین فوتبال به اتاق عملیات تبدیل میشود و قاب تلویزیون، هویت یک ملت چند هزار ساله را به یک دوقطبیهای سیاسی تقلیل میدهد، تنها راه مقاومت، مجهز شدن به سواد رسانهای و نگاه نقادانه است.
ما باید بتوانیم پرچم، تیم ملی و نمادهای تاریخی خود را از چنگال تفاسیر رسانههای هویتزدا بیرون بکشیم و بدانیم که حفظ اتحاد نمادین، نخستین خط دفاعی در برابر جنگهای مدرن شناختی است.
بخش عمدهای از تحلیلهای ساختاری و کالبدشکافی دقیق رویدادهای پس از ۱۱ سپتامبر در این گزارش، وامدار و الهامگرفته از کتاب «فرهنگ رسانهای: مطالعات فرهنگی، هویت و سیاست» (Media Culture: Cultural Studies, Identity and Politics) اثر داگلاس کِلنِر (Douglas Kellner)، نظریهپرداز برجسته مکتب انتقادی است.
کلنر در این اثر کلیدی، به طور مفصل به تحلیل سوپربول ۲۰۰۲ و دیگر مناسک ورزشی و رسانهای آمریکا پرداخته و تبیین میکند که چگونه صنایع فرهنگی و شبکههای تلویزیونی بزرگ، با تلفیق تکنولوژیهای بصری و حس میهنپرستی افراطی، افکار عمومی را برای پذیرش دکترین جنگطلبانه محافظهکاران نو مهیا ساختند.
این کتاب، قطبنمایی بینظیر برای درک چگونگی تبدیل «فرهنگ عامه» به «سلاح راهبردی» در دست ساختارهای قدرت است.
برگردان فارسی این کتاب نیز در انتشارات علمی و فرهنگی به قلم گودرز میرانی منتشر شده است.