مردی که با سیمچین ناخن میگرفت
«سیمچین» نوشته محمدرضا اصلانی، روایت طنزآمیز نویسندهای است که برای اثبات بیخطر بودن وسیلهای ساده، وارد ماجرایی غیرمنتظره میشود.
به گزارش خبرنگار مهر، گاهی یک وسیله کوچک، میتواند یک داستان بزرگ بسازد.
نه یک شیء عجیبوغریب، نه وسیلهای پیچیده و اسرارآمیز؛ فقط یک سیمچین کوچک که سالها در کیف دستی یک نویسنده جابهجا شده و حالا وسط شلوغی فرودگاه، ناگهان تبدیل به «اتهام» میشود.
کتاب «سیمچین» نوشته محمدرضا اصلانی که از سوی انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر شده، از همان عنوانش کنجکاوی مخاطب را برمیانگیزد.
سیمچین معمولاً ابزاری صنعتی و ساده به نظر میرسد؛ وسیلهای که کسی انتظار ندارد محور یک داستان قرار بگیرد.
اما نویسنده دقیقاً از همین نقطه وارد روایت میشود؛ از دل یک اتفاق معمولی، موقعیتی میسازد که هم طنز دارد، هم تعلیق و هم نگاهی متفاوت به سوءتفاهمهایی که گاهی از دل روزمرگی بیرون میآیند.
داستان درباره حمیدرضا ابراهیمی، نویسندهای است که همراه گروهی پنجاهنفره راهی نیشابور میشود؛ سفری فرهنگی برای دیدار با دانشآموزان علاقهمند به نویسندگی و کشف استعدادهای نوجوان.
اما پیش از آغاز این سفر، اتفاقی در فرودگاه رخ میدهد که مسیر روایت را تغییر میدهد؛ اتفاقی که یک سیمچین کوچک را وارد ماجرایی بزرگ میکند.
فرودگاهی که داستان از آن آغاز میشود
قصه «سیمچین» از همان جایی شروع میشود که بسیاری از آدمها فقط میخواهند هرچه زودتر از آن عبور کنند؛ گیت بازرسی فرودگاه.
جایی که کیفها باز میشوند، وسایل بررسی میشوند و هر شیء کوچکی میتواند ناگهان معنایی تازه پیدا کند.
بازرسان فرودگاه، سیمچین کوچکی را در کیف حمیدرضا ابراهیمی پیدا میکنند؛ وسیلهای که از نگاه آنها یک ابزار خطرناک است و اجازه ورود به هواپیما ندارد.
اما مسئله برای شخصیت اصلی داستان بسیار سادهتر از این حرفهاست.
او سالها از این سیمچین بهعنوان ناخنگیر استفاده کرده؛ وسیلهای که خرازی به او هدیه داده و حتی پدربزرگش هم با آن ناخنهای سختش را میگیرد.
همین تفاوت نگاه، هسته اصلی داستان را شکل میدهد.
چیزی که برای یک نفر وسیلهای روزمره و بیاهمیت است، برای دیگری میتواند تهدیدی جدی به نظر برسد.
نویسنده از دل این سوءتفاهم ساده، فضایی طنزآلود خلق میکند.
حمیدرضا ابراهیمی مدام توضیح میدهد که نویسنده است، قصد خطرناکی ندارد و این سیمچین فقط یک ناخنگیر عجیب است؛ اما مأموران فرودگاه همچنان به کاربرد اصلی وسیله فکر میکنند.
سفر به شهر هزار کتاب
بخش مهمی از جذابیت کتاب، در تضاد میان فضای فرهنگی سفر و نگاه امنیتی فرودگاه شکل میگیرد.
حمیدرضا ابراهیمی و گروه همراهش برای کشف استعدادهای نوجوان به نیشابور رفتهاند؛ شهری که در داستان با عنوان «شهر هزار کتاب» شناخته میشود.
آنها قرار است با دانشآموزان گفتوگو کنند، نوجوانان مستعد را پیدا کنند و درباره نوشتن حرف بزنند.
اما در سوی دیگر، یک سیمچین کوچک باعث شده شخصیت اصلی داستان ناگهان در موقعیتی قرار بگیرد که انگار متهم یک پرونده پیچیده است.
همین جابهجایی موقعیت، طنز اثر را شکل میدهد.
نویسنده بدون اغراق و بدون شوخیهای گلدرشت، موقعیتی خلق کرده که ذاتاً خندهدار است؛ مردی که تمام دغدغهاش ادبیات و نویسندگی است، حالا باید ثابت کند قصد خرابکاری در هواپیما نداشته است.
وسیلهای کوچک با دردسری بزرگ
یکی از نکات جالب کتاب این است که نویسنده تلاش نمیکند ماجرا را بیش از حد پیچیده کند.
داستان بر پایه یک اتفاق ساده جلو میرود، اما همین سادگی باعث میشود روایت باورپذیر بماند.
بازرسان فرودگاه از حمیدرضا ابراهیمی تعهد میگیرند و از او میخواهند پس از بازگشت از سفر، دوباره خودش را به حراست معرفی کند.
همین موضوع، یک تعلیق آرام در داستان ایجاد میکند.
شخصیت اصلی در تمام سفر دهروزهاش میداند که قرار است دوباره به فرودگاه برگردد و درباره آن سیمچین توضیح بدهد.
دوستانش هم مدام او را میترسانند که ممکن است کار به دادگاه و دردسرهای جدی برسد.
همین گفتوگوها، فضای طنز داستان را زنده نگه میدارد.
در واقع، «سیمچین» از آن دسته داستانهایی است که نشان میدهد برای ساختن یک روایت جذاب، همیشه لازم نیست اتفاقات عجیب و بزرگ رخ دهد.
گاهی یک سوءبرداشت ساده میتواند تبدیل به ماجرایی خواندنی شود.
وقتی تخیل از واقعیت جلو میزند
بخش مهم داستان زمانی شکل میگیرد که حمیدرضا ابراهیمی پس از سفر دوباره به فرودگاه برمیگردد و با رئیس حراست روبهرو میشود.
اینجاست که سوءظن اصلی آشکار میشود.
رئیس حراست تصور کرده که شاید این سیمچین قرار بوده برای قطع کردن سیمهای هواپیما استفاده شود؛ تصوری که از نگاه او کاملاً جدی و امنیتی است، اما از نگاه شخصیت اصلی داستان، عجیب و دور از ذهن به نظر میرسد.
همین تفاوت زاویه دید، یکی از لایههای مهم کتاب را میسازد.
نویسنده نشان میدهد که آدمها چطور ممکن است یک شیء واحد را کاملاً متفاوت ببینند؛ یکی به چشم خطر، دیگری به چشم وسیلهای برای گرفتن ناخن.
در واقع، داستان فقط درباره یک سیمچین نیست؛ درباره فاصله میان ذهنیتهاست.
درباره اینکه چطور گاهی تخیل، ترس یا سوءظن میتواند یک اتفاق عادی را به مسئلهای پیچیده تبدیل کند.
ناخنگیری که متهم بود
اوج طنز داستان جایی است که رئیس حراست، خودش سیمچین را امتحان میکند.
او هم مثل پدربزرگ حمیدرضا ابراهیمی، ناخنی دارد که مدام عفونت میکند و کوتاه کردنش سخت است.
وقتی از سیمچین بهعنوان ناخنگیر استفاده میکند، متوجه میشود که حرف نویسنده درست بوده است.
همین لحظه، فضای جدی و امنیتی داستان ناگهان تغییر میکند و سوءتفاهم فرومیریزد.
رئیس حراست حتی از سیمچین عکس میگیرد و تصمیم میگیرد مشابهش را پیدا کند.
وسیلهای که تا چند دقیقه قبل خطرناک به نظر میرسید، حالا تبدیل به ابزاری کاربردی شده است.
«سیمچین» بیش از آنکه بر شوخیهای کلامی تکیه کند، بر موقعیت استوار است.
طنز داستان از دل برخورد آدمها، سوءتفاهمها و تفاوت نگاهها بیرون میآید.
همین ویژگی باعث شده کتاب برای نوجوانان و حتی مخاطبان بزرگسال جذاب باشد.
خواننده هنگام مطالعه، مدام این سؤال را از خودش میپرسد که اگر جای شخصیت اصلی بود چه میکرد؟
آیا میتوانست ثابت کند که یک سیمچین فقط یک ناخنگیر است؟
از طرف دیگر، حضور یک نویسنده بهعنوان شخصیت اصلی داستان نیز به روایت هویت خاصی داده است.
او مدام میان جهان خیال و واقعیت حرکت میکند؛ از یک سو درگیر گزارش «شهر هزار کتاب» است و از سوی دیگر باید خودش را از یک اتهام عجیب نجات دهد.
کتاب «سیمچین» نوشته محمدرضا اصلانی در31صفحه و از سوی انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر شده است.