روایت مهر از پرچمدار کیاشهری؛ آماده شهادت هستم
کیاشهر- «حمزه محمدنژاد» اهل بندر کیاشهر اولین نفری در شهر است که در روز شهادت رهبر، پرچم به دست به خیابان آمد حالا روزها و هفته هاست که پرچم از دستش جدا نمیشود.میگوید: «آماده شهادت هستم».
خبرگزاری مهر، گروه استان ها- کوثر اشرافی: حمزه محمدنژاد اما اولین نفر بود.
همان دقایق اول که خبر شهادت رهبر را از تلویزیون شنید، پرچم را برداشت و بدون لحظهای تردید رفت وسط خیابان.
آن روز کسی همراه او نبود.
اما حالا هفتههاست که پرچمها دست به دست میچرخد و خیابانها پر از علم شده است.
او که در شهرداری بندر کیاشهر نگهبانی میکند، از همان روز میگوید: «آماده شهادت هستم.
جانم را فدای رهبر و مردمم میکنم.» حرفهایش را با چنان تحکمی میزند که انگار آخرین نفری است که برای دفاع از شهر و کشورش باقی مانده است.
این سه رنگ غرور نورانیست، افتخار تبار ایرانیست، خودش راوی تمام ماجرای پرچمی است که این شبها و روزها در دست مردم دست به دست شده است، مردم ایران.
این روزها شنیدن این چند بیت از زبان احمد بابایی دیگر مختص یک قشر یا یک شهر خاص نیست.
از کوچه پس کوچههای تهران تا خیابانهای بندر کیاشهر، از حاشیه خلیج فارس تا دامنههای البرز، پرچم سه رنگ ایرانی در دست مردم جا خوش کرده است.
پرچمی که این روزها برای خیلیها حکم تفنگ را دارد.
تفنگی که در برابر دشمنان در دست گرفتهاند.
حمزه محمدنژاد اما فقط یکی از این علمداران نیست.
او اولین نفر است.
اولین نفری که در بندر کیاشهر، بیآنکه منتظر کسی بماند و بیآنکه از کسی دستور بگیرد، پرچم را برداشت و به خیابان آمد.
در روزی که هنوز خیلیها در شوک خبر شهادت به سر میبردند، او پرچم را بالا برد.
این گزارش، روایت یک پرچمدار است.
از روز اول، از خوابی که دید، از آرزویی که دارد و از حرفهایی که هنوز نگفته است.
آمدیم نبودید
حمزه محمدنژاد حرفش را اینطور شروع میکند.
انگار دارد برای کسی که پشت خط تلفن نیست روایت میکند.
میگوید: قماش اجنبیپرست گفتند پرچمها را بسوزانید شاید تسلیم شدند.
گفتند مسجدها را قرق کنید ناامید شوند.
گفتند خونشان را بر زمین بریزید خانهنشین شوند.
اما آمدیم درست مثل چهل و چهار سال پیش بر در و دیوار خرمشهرها نوشتیم.
آمدیم نبودید.
نگاهش به پرچمی است که کنار دستش روی صندلی گذاشته.
همان پرچمی که این روزها حتی سر شیفت نگهبانی هم از زمین و زمان غافلش نمیکند.
میگوید: حالا کف خیابان پُر از عَلَمهای کوچک و بزرگی است که در دست و دل مردان و زنان، دختران و پسران جا خوش کرده است و مثل ستاره، آسمان شهرمان را روشن نگه داشته است.
او اولین نفر بود
حمزه از آن روز میگوید.
روزی که خبر شهادت رهبر را شنید: در شهرداری بندر کیاشهر کار میکنم.
شغلم نگهبانی است و انتظامات.
سر پُست بودم که خبر شهادت رهبر را شنیدم.
از دل و جان ناراحت شدم و نمیتوانستم آن را باور کنم.
اما حمزه جزو آن دسته از آدمهایی است که ناراحتی را تبدیل به عمل میکند.
میگوید: از روزی که خبر شهادت رهبرم را شنیدم با خودم گفتم بهترین کار این است پرچمی آماده کنم و در دست بگیرم.
همین پرچمی که بالا بردنش، عزت و افتخار کشورم را بالا میبرد.
و این طور شد که اولین نفری شد که در کیاشهر پرچم به دست به خیابان آمد.
بدون همراه، بدون هماهنگی، فقط با یک تصمیم.
آماده شهادت هستم
حالا وقت رجزخوانی گیلهمردی است که شق و رق ایستاده و حرفش را بدون لکنت میزند.
حمزه محمدنژاد نگاهش را به دوردست میدوزد و میگوید: آماده شهادت هستم.
جانم را فدای رهبر و مردمم میکنم.
این جمله را دوباره تکرار میکند؛ انگار میخواهد ثبت شود: «آماده شهادت هستم.»
سپس دشمن را خطاب قرار میدهد: آمریکا و اسراییل بدانند تا روزی که جان در بدن داریم از ایران دفاع میکنیم، از خاکمان دفاع میکنیم.
این پرچم را تا زمانی که در خیابانها هستیم به دست داریم و هرگز بر روی زمین نمیماند.
حرفهای آقا را هیچ وقت فراموش نمیکنم
حمزه از رهبرش میگوید.
از مردی که دیگر نیست اما حرفهایش هنوز هست.
میگوید: هیچ وقت حرفهای آقا را یادم نمیرود.
همیشه رهبر عزیز ما در پیامهای خودش به همه تذکر میداد که دشمنان این ملت مکار و حیلهگر هستند و وعدههایشان دروغ است.
چند لحظه سکوت میکند.
انگار دارد کلمات را مرور میکند.
بعد ادامه میدهد: حالا تک تک کلماتش به واقعیت پیوسته است.
حتی در آخرین صحبتهایش با مردم گفت که این همه خون ندادیم و جان ندادیم که کشورمان به دست اجنبی بیافتد.
قصه یک خواب
اما حمزه از یک خواب هم میگوید.
خوابی که بعد از شهادت رهبر دیده است.
میگوید: بعد از شهادت رهبرمان، خوابی دیدم که آقا سید مجتبی به امامت میرسند.
وقتی خبر انتخاب ایشان را شنیدم خیلی خوشحال شدم.
طوری که با آمدنش، انگار ظهوری دیگر اتفاق افتاده است.
ظهور نائب مهدی (عج).
حرفش را که میزند، صورتش روشن میشود.
انگار همین خواب، یک جای کار را برای او روشن کرده است.
یک امید.
یک نقطه اتکا.
آمریکا شیطان بزرگ است
حمزه از فتنهگری آمریکا و اسراییل میگوید.
از پولهای کثیفی که به اغتشاشگران میدادند تا ناامنی و آشوب در کشور ایجاد کنند.
اما لبخند میزند و میگوید: وقتی برخورد مردم و حضورشان در صحنه را دیدند دلسرد و ناامید شدند.
حرفش را با کلامی از رهبر گره میزند: رهبرمان همیشه میگفت؛ مردم، مردم، مردم.
همین باعث پیروزی انقلاب شدند.
و حالا با ایستادنشان در خیابان به تمام دنیا میگویند که ما هیچ سازشی با آمریکا و اسراییل نداریم.
مثل روزی که امام خمینی گفت آمریکا شیطان بزرگ است.
تنگه هرمز مشت گره کرده ایران است
حمزه محمدنژاد مکثی میکند.
انگار میخواهد مهمترین حرفش را بزند.
بعد با کلماتی محکم و شمرده میگوید: تنگه هرمز مشت گره کرده ایران است.
آرزو دارم روزی این پرچم را در کنار تنگه هرمز به دست بگیرم و بالا ببرم.
این تنگه تا ابد همیشه در دل خلیج فارس جا دارد.
نگاهش دوباره به پرچم میافتد.
بعد میگوید: حالا این مردم زیر بیرق اسلام و محمد رسول الله و رهبر عزیزمان، مردان مثل امام حسین (ع) و زنان همچون حضرت زینب (س) پای کار کشور هستند.
همین مشت گره کرده نماد این ایستادن است.
به خاطر یک لقمه نان
حمزه کارگر است.
از مشکلات زندگی میگوید.
از گرانی، از سختی، از روزهایی که مردم در شرایط خوبی نیستند.
اما بلافاصله اضافه میکند: اما ناامید نمیشوند.
پشت کشورشان را به خاطر یک لقمه نان خالی نمیکنند.
سپس پیامش را به رزمندگان اسلام میفرستد: تا آخرین نفسی که در سینه داریم در کنارشان هستیم و از خاک کشورمان دفاع میکنیم.
پیام آخر
آقای محمدنژاد یک پیام دیگر هم برای مردم دارد.
میگوید: هیچ وقت حرف امام نباید فراموش شود.
فتنه دشمنان را از یاد نبریم و بدانیم که آمریکا دیگر هیچ جایی در خاورمیانه ندارد و نخواهد داشت.
قصه زندگی مردم این شهر و دیار، نمود ادامه همین شعر احمد بابایی است که میگوید:
نیست پرچم به غیر سنگ صبور
غیرت ماست این سه رنگ صبور
تار پرچم به پود جان زدهاند
پایهاش را به آسمان زدهاند
حمزه محمدنژاد، پرچمدار کیاشهری، هنوز سر پُستش ایستاده است.
همان جا که اولین بار پرچم را برداشت.
اما حالا دیگر تنها نیست.
خیابانها پر از علم شده است.
از کیاشهر تا تهران، از خلیج فارس تا تنگه هرمز.
و او هنوز همان حرف را میزند: «آماده شهادت هستم.
پرچم اما همچنان بالاست.
و دستهایی که آن را گرفتهاند، محکمتر از روز اول.