از خیابان جمهوری تا بنبست سادگی؛ روایت یک دیدار باورنکردنی
محله و کوچه آنقدر ساده و آنقدر به قول خودمان پایین شهری بود که مطمئنم خیلیها باور نمیکنند منزل محافظ درجه یک رهبری در محلهای باشد که که رنگ و روی دیوارهایش سادگی را فریاد میزند.
گروه سیاست- خبرگزاری مهر- محسن صمیمی: صبح چهارشنبه که از خیابان جمهوری با ماشین رد میشدم همینطور عکس شهدایی که در کنار خیابان نصب شده بود توجهم را جلب کرد.
چهره یکی دو تا از این شهدا برایم آشنا بود ولی به اسم نمیشناختم.
چند ساعت گذشت...
ظهر که پشت میزم نشسته بودم پیامی از سمت یکی از رفقای دفتر نشر آثار رهبرشهید آمد که بعد از ظهر قرار است برویم به دیدار خانواده یکی از محافظین شهید آقایمان.
عکس همراه دعوتنامه را که دیدم مخم سوت کشید!
این همان شهید باصر بهرام نژاد نیست که صبح اسم و چهرهاش را دیدم و اسم و فامیلش در ذهنم مانده بود!؟
هرچند که بعد از ظهر مقداری ترافیک کاری داشتم ولی هرطور بود برنامه را طوری چیدم که بتوانم در این دیدار حاضر شوم.
شما بگذارید به حساب کنجکاوی خبرنگاری؛ برایم سوال بود که منزل یک محافظ رهبری چه شکلی است؟
به رفیقمان گفتم آدرس را بفرست.
حقیقتاً منتظر بودم جایی نهایتاً حوالی همان خیابان جمهوری یا کمی پایین یا بالاتر.
روی لینک آدرس که زدم زده بود فهمیدم باید برویم شهر ری.
شهر ری؟!
با خودم گفتم حتماً آنجا برای محافظین و شخصیتهای مهمی مثل حاج باصر مجتمع مسکونی یا ساختمان خاصی را در نظر گرفتهاند.
به همراه یکی دو تا از رفقای رسانهای راهی شهرری شدیم..
رفتیم و سر کوچه که رسیدیم، شده بودیم کوهی از تعجب.
هیچ خبری از آن تصوراتی که سالها برای مردم از زندگی نزدیکان رهبری ساخته بودند نبود.
محله و کوچه آنقدر ساده و آنقدر به قول خودمان پایین شهری بود که همین الان هم که این روایت را مینویسم مطمئنم که خیلیها باور نمیکنند منزل محافظ درجه یک رهبر جمهوری اسلامی ایران در محلهای باشد که که رنگ و روی دیوارهایش سادگی را فریاد میزند.
رسیدیم سر کوچه بنبستی که درست انتهایش منزل شهید بود.
جمع شدیم که همه رفقا برسند و یکجا وارد منزل شویم.
خیلی از رفقایی که سالها به مجموعه بیت رفت و آمد داشتند هم فکر نمیکردند که منزل حاج باصر در چنین محلهای باشد.
کم کم وارد شدیم.
شاید روا نباشد زیاد درباره جزئیات منزل شهید بنویسیم ولی هرچه را که درباره سادگی آن کوچه و محله تا الان نوشتهایم را ضربدر ۱۰ بکنید.
داشتم به دیالوگهای حاج حیدر ذبیحی در فیلم بادیگارد فکر میکردم که مدام تاکید داشت «من محافظ شخصیت نظام هستم».
پیام فیلم این بود که یک محافظ باید حواسش به این باشد که بیش از آنکه محافظ یک تن و جسم باشد، روح و شخصیت حاکم بر آن فرد را پاسداری کند.
حتماً در محاسبات حاج باصر هم چنین چیزهایی بود؛ که اگر سر سوزنی از آن موقعیتی که در آن هستم سوء استفاده و حتی استفاده حلال بکنم، ممکن است چهره انقلاب و ولایت پیش چشم مردم مخدوش شود.
همان چهرهای که همین الان هم دشمنان این انقلاب سعی دارند با دروغ و سیاه نمایی و خبرسازیهای بیپایه و اساس آن را سیاه جلوه دهند.
حاج باصرها قطعاً به این چیزها فکر میکنند.
مادر شهید اما آینه حاج باصر بود.انگار هرچه زیبایی از روح حاج باصر دیدیم و شنیدیم، بازتابی از این مادر بود.
لب به سخن که گشود همه تا ته قصه را خواندند.
یک بار دیگر همه در ذهنهایشان مرور کردند که یک شهید بیخودی شهید نمیشود و هیچ مادری بیحساب و کتاب مادر شهید نمیشود.
از خاطرات باصر میگفت.
از اینکه یکی از تفریحات شهید در کودکیاش این بود که با چند بالشت سنگر می ساخت و به خواهرهایش میگفت که «به سمت من قاشق و چنگال پرت کنید تا من دفاع کنم».
میگفت گاهی که میفرستادم نانوایی دست خالی برمیگشت.
میگفتم مادر جان چرا دست خالی برگشتی؟!
و میگفت یک نفر پول نداشت نان بخرد و من پولم را به او دادم».
۱۲ سالگی که وارد بسیج شده بود خواب دیده بود که از خیمه حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها محافظت میکند،مادرش میگوید از همان ۱۰ - ۱۲ سالگی نماز شبش ترک نمیشد.
از خوبیهای پسرش میگوید و میگوید و میگوید تا به این جمله میرسد: «با سر همیشه میگفت ما در دعا کن شهید شوم؛ من هم میگفتم دعا میکنم هر وقت که عمرت تمام شد شهید شوی...
فکر نمیکردم به این زودیها به آرزویش برسد.
کاش ۱۰ تا پسر داشتم فدای رهبر و مکتبم میکردم.» ماها فقط این جملات را می شنویم، ولی بعید می دانم عمق آن را به این راحتی بفهمیم.
همسر شهید لب به سخن وا میکند.
بسم الله الرحمن الرحیم.
به قول حاج قاسم تا شهید نباشی شهید نمیشوی، همسر من واقعاً شهدایی زندگی میکرد.
از خاطرات اولین روزهای آشنایی ۱۷ سالهشان میگوید که از همان اوایل دغدغه چگونه به خدا رسیدن را مدام با شریک زندگیش زمزمه میکرد.
میگوید به مناسبت سال جدید به من کارت پستال و یادداشت هدیه میداد و مینوشت که باید به اصل و ریشه خودمان برگردیم چون این دنیا فانی و گذراست و واقعاً هم اینگونه زندگی کرد.
میگفت روز تولد من را جشن نگیرید؛ روز پاسدار را بجایش جشن بگیرید؛ افتخار می کرد که پسدار ولایت است.
چهار پنج سال اخیر نماز شبش ترک نمیشد و حتی وقتی پشت فرمان هم بود همان جا نمازش را اقامه میکرد و قرائت هرشب زیارت وارث را برای خودش واجب کرده بود.
با این حال دورههای کوهنوردی و غواصی و همه دورههایی که یک محافظ باید آنها را یاد بگیرد گذرانده بود و حتی مدرک مربیگری اش را هم گرفته بود.
حاج باصر چند روز از شهادت رهبر انقلاب با اصابت پهپاد به شهادت میرسد.
همسرش از بیتابیهایش در چند روز زندگی پس از آقای شهید میگوید.
میگوید من باصر را ۱۷ سال است میشناسم؛ هیچ وقت این گونه او را شکسته و مضطرب ندیدم.
از اصرارش برای حضور در محل شهادت آقا میگوید و از تکه روکش صندلی کار رهبر شهید انقلاب که از میان آن هیاهو پیدایش کرده و به خانه آورده بود؛ حالا خانوادهاش آن یک تکه روکش را قاب کرده و به همراه دیگر وسایل متبرک شهید داخل یک جعبه مهمات که احتمالاً از یادگاریهای دوران رزم شهید است گذاشته بودند.
چه اشک هایی که جمع با آن یک تکه روکش چرمی ریختند.
بوی پیراهن یوسف می آمد...
همسر حاج باصر به کت و شلواری که به دیوار آویزان است اشاره میکند و میگوید این همان کت و شلواریست که در این عکس کنار آقا تنش بود، لباس خدمتش بود.
تبرک میکنیم از حلوا و شربت خنک منزل شهید.
همسر شهید میگوید فردای شهادت به اصرار فراوان بر بالین امام شهیدش حاضر شد و از چهره نورانی آن حجت خداوند بر زمین تبرک جست و آن دست متبرک را بر سر و روی من و فرزندانم کشید.
روز شهادتش که از خانه خارج شد آخرین پیامش به من این بود که «رسیدم».
و چه رسیدنی...
محمد رسولی شاعر آیینی دقایقی فضا را متبرک میکند و سپس مهمان روضه اباعبدالله میشویم.
آخرهای مراسم مادر شهید انگار از گفتن خوبیهای حاج باصر خسته نمیشود.
باز میگوید و میگوید و میگوید تا به این جمله میرسد که «پسرم کنار گل بود و بوی گل گرفت».
میهمانی به پایان رسیده و دو پسر ۱۰-۱۲ ساله حاج باصر مهمانان را بدرقه میکنند. حالی شبیه شعف بعد از روضه، بهت تماشای یک جلال و جبروت و بهجت بعد از هر زیارت تقریبا حس مشترک همه است.
کل مسیر با دوستان از این بزرگی در عین سادگی و از این اخلاص و از این بهت گفتیم و تمام...