پرسش پزشک متخصص گوارش، انگیزه نوشتن «پیمانههای بیپایان» شد!
بعضی بدون اینکه مرا بشناسند، میگفتند این کتاب حالمان را جا میآورد. میگفتند: «خستهایم؛ یک قهوه درست میکنیم، یک قصه میخوانیم و میرویم سر کار.»
خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، طاهره طهرانی: کتاب «پیمانههای بیپایان؛ قصههای کوتاه ادبیات عرفانی» که با همت مهدی محبتی انتخاب و گردآوری شده، محبتی مجموعهای از حکایتهای کوتاه و بازآفرینیشده از متون برجسته عرفانی مانند مثنوی معنوی، تذکرهالاولیا و اسرارالتوحید است.
نویسنده در این اثر تلاش کرده روایتهای کلاسیک عرفانی را با زبانی ساده، موجز و امروزی برای مخاطب معاصر بازگو کند و پیامهای اخلاقی و معنوی این متون کهن را از پیچیدگیهای اصطلاحات تخصصی تصوف جدا سازد.
هر حکایت بهصورت کوتاه نقل شده و معمولاً با توضیحی مختصر درباره مضمون انسانی یا معنوی داستان همراه است.
«پیمانههای بیپایان» به دلیل روایتمحور بودن و استفاده از زبان روشن، برای خوانندگانی که میخواهند با دنیای عرفان ایرانی از مسیر داستانگویی آشنا شوند، بسیار مناسب است.
همچنین بهعنوان مدخلی قابلاعتماد برای ورود به آثار مولانا، سنایی و عطار شناخته میشود و برای دانشجویان و علاقهمندان ادبیات عرفانی منبعی آموزشی و الهامبخش به حساب میآید.
رویکرد محبتی در این اثر تلفیقی از وفاداری به منابع کلاسیک و ارائه تحلیلی مختصر و کاربردی برای مخاطب امروز است.
کتاب «پیمانههای بیپایان؛ قصههای کوتاه ادبیات عرفانی» در دوجلد متون منظوم (341 صفحه) و متون منثور (332 صفحه) فارسی، توسط نشر هرمس منتشر و عرضه شده است.
از آنجا که هر کتاب قصهای دارد و روایتی، درباره این کتاب با محبتی به گفتگو نشستیم:
* داستان نوشتن کتاب «پیمانه های بیپایان» چه بود؟
من حدود چندین سال پیش دچار مشکل معده شدم و ساعت یازده شب رفتم پیش دکتر محمدرضا زالی، که معروف است؛ ساعت حدود دهونیم و یازده شب بود.
ابتدا یک نفر من را دید، بعد نفر دیگر، تا اینکه خود ایشان آمدند.
من را خواباندند و پرسیدند: «شما چهکارهاید؟» گفتم: «معلمم.» من نمیگویم استاد، چون مقام معلم بالاتر است.
پرسید: «چه چیزی درس میدهید؟» گفتم: «عرفان و ادبیات.» گفت: «این عرفان یعنی چه؟
مولوی چه میگوید؟
عطار چه میگوید؟»
من همانجا توضیح دادم.
ایشان در حالی که معاینه میکرد، گوش میداد.
بعد گفت: «بنشین.» نشستم.
به منشیاش گفت: «هیچکس را راه نده، چای بیاورید.» سپس من خلاصه حرف مولانا را توضیح دادم.
خیلی خوشش آمد.
پرسید: «چطور میتوانم اینها را دنبال کنم؟» همانجا جرقه این کار در ذهن من خورد؛ اینکه متخصصانی باهوش هستند که ادبیات و عرفان نمیدانند و باید فکری برای آنها کرد.
* پس این ایده تبدیل به یک پروژه پژوهشی شد؟
بله.
به بچههای دوره دکتری و فوقلیسانس که درس عرفان با من داشتند گفتم: «تحقیق شما این است که بهترین قصههای عطار را از مصیبتنامه انتخاب کنید؛ یکی دیگر از الهینامه، دیگری از مولانا.
خلاصه، بهترین قصههای یک شخص را از یک کتاب معرفی کنید.» ببینید، ما حدود ۳۲ تا ۳۴ هزار قصه در ادبیات فارسی داریم؛ از اینها حدود ۱۲ تا ۱۳ هزار قصه عرفانی است.
هیچ فرهنگی در دنیا ۱۲ تا ۱۳ هزار قصه عرفانی ندارد.
از این تعداد، بیشترین سهم متعلق به عطار است، حدود دو هزار قصه؛ در تذکرهالاولیا، الهینامه، مصیبتنامه، مختارنامه و منطقالطیر، چه کوتاه و چه بلند.
بچههای دوره اول دکتری انتخاب کردند.
سال بعد گروه دیگری انتخاب کردند.
بعد هم خودم منابع را دوباره دیدم و انتخاب کردم.
مشترکاتی که بین سه گروه (دو دوره فوقلیسانس، دو دوره دکتری و انتخابهای خودم) وجود داشت، شد ۷۰۰ قصه که در این کتاب آمده.
حدود ۴۰۰ قصه منظوم و سیصد و خردهای به نثر.
این کتاب تولید شد، به بازار آمد و مقدمه خاصی هم بر آن نوشتم.
* در مقدمه کتاب هم به مسئله نگاه ما به قصه در ادبیات اشاره کردهاید.
در آن مقدمه توضیح دادم که با وجود اینکه اینقدر سرکوب میشویم، نگاه ما به قصه و ادبیات با غربیها متفاوت است.
اینکه میگویند «ما قصه نداشتیم» توهین بزرگی است.
رمان درست است که امر غربی است، اما اینکه ما قصه نداشتیم، نادرست است.
من آنجا اثبات کردم که اگر قصه سه ویژگی لذت، گیرایی و زیبایی و ماندگاری را داشته باشد، ما از همان زمان اینها را داشتهایم.
* استقبال از کتاب چطور بود؟
استقبال عجیبی از کتاب شد.
یادم است ناشر میگفت رئیس یکی از بیمارستانهای بزرگ تهران ۲۰۰ نسخه را برای هدیه به پزشکان خریده بود که به مناسبتهای مختلف هدیه بدهد، تا در زمان خستگی وقت چای یا قهوه نوشیدن بخوانند.
* اتفاقاً بخش اول جلد اول کتاب که درباره بنیادهای تئوریک قصههای کوتاه عرفانی است، برای کسی که اهل ادبیات نیست بسیار روشنکننده است.
به نظرم این بخش کاملاً برای آن ذهن جستجوگر مناسب است.
دقیقاً همینطور است.
خیلی بهدردبخور است.
آدم میتواند بفهمد چی به چیست و نگاهش نسبت به ادبیات عرفانی تغییر میکند.
حق با شماست.
* چرا کتاب را به دو بخش نظم و نثر تقسیم کردید؟
به خاطر حجم قصهها بود؟
حجم قصههای منظوم عرفانی خیلی بیشتر از قصههای منثور است.
متأسفانه نثر در فرهنگ ما همیشه مورد بیمهری بوده، به دلیل وضعیت تاریخی، فرهنگی و استبدادی.
سارتر میگوید: «نثر مثل راه رفتن است، نظم مثل رقصیدن.» در نثر، عقلانیت و فردیت مطرح است، اما نظم میتواند فقط زیبایی بیافریند.
چون نثر عقلانیت و فردیت را زیاد میکند، همیشه سرکوب شده.
به همین خاطر ما نویسنده درجهیک جهانی نداریم.
هدایت و چوبک بزرگ هستند، اما بومیاند؛ در سطح استاندارد جهانی متأسفانه نداریم.
کتاب را به دو بخش تقسیم کردیم چون طیف مخاطبان متفاوت است؛ بعضی نظم دوست دارند و بعضی نثر.
خواستیم هر کس مطابق علاقه خود انتخاب کند.
* از دوستان یا استادانی مثل دکتر زالی بازخوردی داشتید؟
بله، بسیار زیاد.
بعضی بدون اینکه مرا بشناسند، میگفتند این کتاب حالمان را جا میآورد.
میگفتند: «خستهایم؛ یک قهوه درست میکنیم، یک قصه میخوانیم و میرویم سر کار.» حتی تولیدکنندگان صداوسیما، و بخش خصوصی فرهنگی و استارتاپها و بسیاری از متخصصان بسیار استقبال کردند.
همین پریشب یکی از آنها تماس گرفت و اجازه خواست که کتاب را برای تولید محتوای تصویری استفاده کنند.
گفتم اشکال ندارد، فقط نام مؤلف را در نظر داشته باشید.
البته در ایران کمتر این موارد رعایت میشود اما همین که تماس گرفت خوب بود.
* به گمان من کار تصویری بر اساس منابع ادبی، حتماً باید با مشاوره ادبی همراه باشد.
بدون این همراهی متأسفانه در تئاتر و آثار تصویری اشتباهات زیادی پیش میآید.
کاملاً درست است.
بدون مشاور ادبی خطاهای بزرگ میکنند.
یادم هست خانم صابری، که بسیار مشهور بود، نمایشنامه لیلی و مجنون ساخته بود.
با آقای فرزان سجودی برای نقد اثر رفتیم.
دیدیم اثری است که اصلاً ربطی به لیلی و مجنون نظامی ندارد.
گفت: «برای دل خودم ساختم.» گفتیم: «خب بفرمایید روایت من از لیلی و مجنون؛ نه نظامی.» که خوب ناراحت شد، بعد هم گفت: «هر شب هزار نفر میآیند تماشا.» آقای سجودی پاسخ داد: «این دلیل بر کیفیت و صحت نیست؛ چون صحنهها جذابیت دارد و نمایشی با دختران زیبا و لباسهای رنگی است.» در نهایت جلسه را ترک کرد، اما خوب حرف آقای سجودی درست بود.
* جای مشاور ادبی واقعاً خالی است.
این همراهی شما با گروههای جوان که میخواهند محتوای کوتاه تصویری بسازند بسیار ارزشمند است؛ به ویژه وقتی میبینیم یک اثر کوتاه خلاقانه تصویری چقدر فراگیر میشو و بازنشر میشود و وایرال میشود و بُرد زیادی دارد در شبکههای اجتماعی.
این کارها با روح زمان هماهنگ است، کاملاً همینطور است.
من هم در خدمتم.
یک نکته ای هم هست، همان قصه اول کتاب، قصه «عقده عقیق»، نشان میدهد مشکلات فرهنگی ما چگونه باید اساسی حل شود؛ اینکه سیاست باید بر مبنای فرهنگ شکل بگیرد، نه اینکه فرهنگ را سیاسی کنند.
در آن داستان، خلیفهای سماع را منع میکند؛ عارفی از ناراحتی عقدهای در گلویش گیر میکند و میمیرد.
وقتی طبیب میآید آن عقده را از دلش بیرون میآورند و نگین انگشتر میکنند؛ کمی بعد سماع آزاد میشود و خون این نگین روی دامن خلیفه میافتد، میگویند این همان ظلم توست، که نادانانه و جاهلانه آن را ممنوع کردی.
آن داستان اول کتاب است.
ما بارها گفتهایم: انرژی هستهای ما فرهنگ و ادبیات و عرفان ماست؛ انرژیای که بدون زور و بدون پول میتواند جهان را شیفته کند.
به گمان من اسلام را هم از این طریق میشود معرفی کرد، باری یکی از بزرگان گفته بود: مولوی سر پل صراط گیر کرده و به خاطر مشکلات اعتقاداتش نه به جهنم میافتد و نه به بهشت میرود!
بعد روی منبر در همان سخنرانی شعر مولوی را خواند.
گفتیم که آقا این شعر مال مولوی است!
تعجب کرد، گفتم اگر شما اینطور بگویید که جوانها مولوی را رها کنند، گمان میکنید این بچهها میروند سراغ کتابهای شیخ طوسی؟
نه آقا، از این فرهنگ دور میشوند.
به قول سلیمان کَتّانی «نبراس و متراس» یعنی دژ هستند و مشعل.
مولوی، فردوسی، حافظ، عطار، سعدی و نظامی سرمایههای واقعی ما هستند