روایت پزشک زن هرمزگانی از خدمت و روزهای آتش و خون در جزیره بوموسی/ اشهدمان را خواندیم؛ راه بازگشتی نداشتیم
شش شبانه روز زیر باران موشک و پهپاد، میان دود و آتش بوموسی، نه سنگری بود و نه راه فرار؛ اما دستان کادر سلامت از خدمت نایستاد.
به گزارش مشرق، دکتر طیبه زارعی و همکارانش، میان مرگ و امید، برای نجات جان مجروحان جنگ تحمیلی سوم در جزیره بوموسی ایستادند؛ بی ادعا، بی سلاح و بی ترس.
گفتگوی خبرنگار وبدا با این پزشک اصالتا مینابی را بخوانید.
ابتدا خودتان را مختصرا معرفی کنید دکتر طیبه زارعی، متخصص بیهوشی و فوق تخصص آی سی یو هستم.
از شروع جنگ بگویید.
چه شد که تصمیم گرفتید به بوموسی بروید؟
شب اول که جنگ شروع شد، در بیمارستان شهید محمدی بندرعباس کشیک آی سی یو بودم که از دانشگاه آمدند و گفتند وضعیت بوموسی، خوب نیست و اکثر نیروها هم همان روز اول از بوموسی خارج شده بودند.
مسئولان دانشگاه اعلام کردند که به یک متخصص بیهوشی نیاز داریم که من قبول کردم بروم.
ساعت 2 شب روز 10 اسفند که دومین روز جنگ بود راننده ای آمد و از بندرعباس به سمت بندرلنگه رفتیم.
حدود ساعت 4 و نیم به بندرلنگه رسیدیم چون فاصله بندرلنگه تا بوموسی خیلی نزدیک تر از بندرعباس است.
قرار بود ساعت 6 صبح به سمت بوموسی برویم.
مقدار کمی داروی مورد نیاز هم از بیمارستان به همراه خودم برده بودم که در صورت نیاز، استفاده کنیم.
چند سال قبل یک بار به بوموسی رفته بودم و آن زمان هم اتاق عمل بیمارستان، زیاد فعال نبود و برای یک مادر باردار در اتاق عمل، سزارین انجام داده بودیم و با سابقه ای که از آن اتاق عمل داشتم و می دانستم که اتاق عمل زیاد فعال نیست، مقداری داروهای بیهوشی از بیمارستان با خودم برده بودم.
وقتی به اسکله بندرلنگه رسیدم چند نفر از همکاران دیگر به ما ملحق شدند که در مجموع 6 نیروی دانشگاه شامل بهیار و تکنسین اتاق عمل و پرستار بودیم.
حدود ساعت 7 شناور دو طبقه مسافربری، پُر شد و به سمت بوموسی حرکت کرد و با سرعت آرامی که داشت حدود ساعت 11 به بوموسی رسیدیم و یک ماشین ما را از اسکله به بیمارستان برد.
جزیره خیلی کوچک است و فاصله فرودگاه و اسکله تا بیمارستان و همه مراکز به همدیگر، خیلی کوتاه است و می توان در زمان یکی دو ساعت کل جزیره را گشت.
وقتی به جزیره رسیدید چه دیدید؟
اولین چیزی که دیدیم این بود که چون فرودگاه به بیمارستان نزدیک بود، همه جای فرودگاه را زده بودند و شیلات هم در حال سوختن بود.
از روز اول جنگ به جزیره حمله کرده بودند.
در جزیره بوموسی بیشتر ساکنان از نیروهای مسلح هستند که اکثرا روز اول، خانواده ها از جزیره خارج شده بودند اما خود نیروهای نظامی حضور داشتند.
در بیمارستان هم همه نیروها رفته بودند فقط 4 یا 5 نفر مانده بودند.
به محض رسیدن به بیمارستان، پانسیون های خالی را به ما دادند تا وسایل مان را آنجا بگذاریم.
من به پانسیون یکی از پزشکان رفتم و بعد به اورژانس و اتاق عمل رفتم که وضعیت داروها، نیروها و کمبودها را بررسی کنم.
همان اول به ما گفتند که اتاق عمل بیمارستان یک سال است که فعال نبوده و رفتم اتاق عمل را دیدم.
بیمار و مصدومی هم داشتید؟
وقتی داشتم اتاق عمل را بررسی می کردم خبر دادند شناوری که ما را به بوموسی آورده بود موقع برگشت به سمت بندرلنگه، مورد حمله دشمن قرار گرفته بود.
نیم ساعت بعد از رسیدن ما به بیمارستان، مجروحان و شهدا را به بیمارستان آوردند و اورژانس پر از مجروح شد؛ یکی از مجرحان خیلی بدحال بود که به اتاق سی پی آر بردیم.
رییس بیمارستان، یک پزشک جراح بود که قبلا رزیدنت بیمارستان شهید محمدی بود و او را می شناختم.
با آقای دکتر مجروح را به اتاق عمل بردیم چون پشت مجروح، ترکش خورده بود و خونریزی زیادی داشت.
مجروح در حالت پره شوک بود و تصمیم گرفتیم مجروح را به اتاق عمل ببریم هر چند دستیار بیهوشی نداشتیم اما یک بهیار به کمک ما آمد.
مهلت نشده بود اتاق عمل و وضعیت دارو و ماشین بیهوشی را بررسی کنیم.
خیلی استرس داشتم چون دست تنها بودم و بهیار هم آشنایی چندانی نداشت.
خلاصه مجروح را بیهوش کردم و لاپارتومی انجام دادیم و مجروح را با امکانات محدود، رسیدگی کردیم.
با این تصور که داروهای بیهوشی در بوموسی وجود دارد به اندازه دو سه بیمار داروی بیهوشی با خودم از بندرعباس برده بودم در حالیکه دارو وجود نداشت و همه داروهایی که آورده بودیم برای آن مجروح مصرف شد چون خونریزی شدیدی داشت.
بعد از اتاق عمل شنیدیم که دشمنان شناورها را می زنند اما یک قایق صیادی می خواست به بندرلنگه برود.
این مجروح که نیاز به آی سی یو و لاپاراتومی داشت را بعد از قطع خونریزی، مایع درمانی و پایدار شدن شرایط، حدود ساعت 5 عصر با قایق به بیمارستان بندرلنگه اعزام کردیم.
از طرفی در اورژانس هم مجروحانی بودند که به آنها رسیدگی شد و نیاز به خدمات تخصصی داشتند با یکی دو قایق صیادی به بندرلنگه اعزام شدند.
بعد از رسیدگی به مجروحان چه کردید؟
بعد از اعزام بیماران، موشک باران و بمباران شروع شد.
آب و برق و تلفن را زدند و هر چیزی که برای حیات انسان نیاز بود را دشمنان زدند.
حتی آشپزخانه نیروهای مسلح که قرار بود برای ما غذا و مواد غذایی تامین کند را هم زدند.
یک منبع سوخت نزدیک بیمارستان بود را هم زدند که شعله ور شدند و تا چند روز می سوخت.
چون پانسیون های پزشکان در مجاورت آن مخزن بود به دلیل احتمال انفجار اجازه رفت و آمد به ما ندادند.
موشک و پهپاد به طور مرتب به مناطق مختلف جزیره برخورد می کرد.
مجبور شدیم در حیات بیمارستان زیر درختان و بوته های گیاهان ماندیم.
در آن شرایط به دلیل آسیب به زیرساخت های برق و مخابرات نه تلفن داشتیم نه تلفن همراه و در حیاط بیمارستان، چند روز ماندیم.
به دلیل بمباران های شدید و برخورد ترکش و پرتابه ها مجبور بودیم زیر درخت و بوته های گیاه، به حالت درازکش بمانیم.
یک پتو را به دور گوش هایم گرفته بودم چون صداهای وحشتناکی می آمد و هر لحظه هم احتمال انفجار مخزن سوخت در مجاورت بیمارستان، وجود داشت.
چند روز این وضعیت بود؟
ما 6 شبانه روز با همین وضعیت سپری کردیم و هیچ کس هم خبری از ما نداشت چون همه امکانات ارتباطی، قطع بود و ما فقط در حیاط بیمارستان مستقر بودیم.
مواد غذایی خیلی محدود بود و نیروهای نظامی مقداری آب معدنی، نان و مواد غذایی برای ما می آوردند و لازم بود که بیشتر قناعت می کردیم.
چون در ماه رمضان به آنجا رفته بودیم، نمی توانستیم روزه بگیریم اما بعضی از نیروهای بومی، روزه هم بودند.
خیلی شرایط وحشتناکی بود.
روزهای اول دارو میخوردم تا ضربان قلبم پایین بیاید اما هیچ دارویی اثر نمی کرد چون شرایط خیلی خاص و زیربمباران بودیم.
چون جزیره کوچک و همه مراکز بود هر بمب و موشکی که به جزیره میخورد همه از جا بلند می شدند.
راهی نبود که روز دوم یا سوم برگردید؟
به ما گفتند اسکله را چندین بار هدف گرفته اند و حالت محاصره داریم؛ نه کسی می تواند بیاید و مواد غذایی و کمک بیاورد و نه کسی می تواند از جزیره برود و خودتان را باید آماده هر چیزی کنید.
یکی از نیروهای نظامی آمد و به او گفتم 6 شبانه روز است که در این وضعیت هستیم و زیر بوته های گیاهان پناه گرفته ایم و خدا به ما رحم کرده که مار و عقرب ما را نزده است و اگر می شود ما را به بندرلنگه برگردانید که گفت «امکانش فعلا وجود ندارد.
اگر اینجا بمانید شاید 10 درصد زنده بمانید اما اگر سوار قایق بشوید، 100 درصد قایق ها را می زنند؛ بمانید اینجا البته ممکن است دشمن قصد تصرف جزیره را داشته باشد که به شما اسلحه می دهیم».
به او گفتم تا الان هیچ اسلحه ای در زندگی ام ندیده ام چه برسد به اینکه بخواهم اسلحه جنگی به دست بگیرم.
اولین بار در جزیره و دست نیروهای نظامی، اسلحه را از نزدیک دیده بودم.
استرس خیلی زیادی داشتم.
چرا زیر بوته ها پناه گرفته بودید؟
چون پانسیون پزشکان احتمال داشت به دلیل مجاورت با منبع سوخت در حال آتش سوزی، دچار آسیب شود البته زیربوته هم که بودیم می گفتند چون پهپادها امکان شناسایی و مشاهده افراد را دارند و بهتر است بیشتر از دو نفر، زیر یک بوته نباشید.
هر جنبده ای در جزیره بود را می زدند و حتی خودروها و موتورسیکلت های نیروهای نظامی هم در جزیره کمترین تردد را داشتند.
به ما گفتند فعلا باید در حیاط بیمارستان و زیربوته ها بمانید و احتمال دارد که نیروی زمینی دشمن هم به جزیره وارد شود و شما باید از خودتان دفاع کنید.
من به اتفاق یکی از همکاران خانم بیمارستان بوموسی، زیر یکی از بوته ها می ماندیم تا اینکه به ما گفتند که خانم ها در یک ساختمان نیمه ساخته که فقط دیوار داشت و انتهای بیمارستان بود، مستقر شوند چون شرایط خیلی خطرناک شده است.
آن ساختمان را از قبل داشتند می ساختند که در و پنجره هم نداشت.
یک روز در این ساختمان بودیم.
آب و برق قطع شده بود و هر روز که تعدادی از شهدا را به بیمارستان می آوردند و در سردخانه نگه داری می کردند، موتور برق روشن می شد و بیمارستان به دلیل قطع برق، مورد استفاده قرار نمی گرفت البته گاهی نیروهای مسلح که مجروح شده بودند را می آوردند در تاریکی می گشتیم و داروی آنها را تزریق می کردیم و می رفتند.
خانواده های تان چه شرایطی داشتند؟
5 روز بود که خانواده ها از ما خبری نداشتند و می گفتند که به هر کسی زنگ می زدیم به آنها گفته می شد بی خبر هستیم چون نه کسی می تواند به جزیره وارد و نه کسی می تواند، خارج شود.
یکی از نیروهای نظامی آمد و گفت ما تلفن ماهواره ای داریم که خیلی با احتیاط باید به آن مجموعه بروید و به خانواده تان خبر بدهید که زنده هستید.
ما چند خانم حدود ساعت 12 ظهر از بیمارستان پیاده و از زیر درخت ها به آن مجموعه رفتیم و چون امکان رهگیری تلفن بود باید خیلی کوتاه صحبت می کردیم.
با برادرم تماس گرفتم و در حد 30 ثانیه به او گفتم که زنده و سالم هستم و از آن مجموعه بیرون آمدیم و بعد از اطمینان از نبودن پهپاد، جدا جدا از زیر درخت ها به بیمارستان برگشتیم.
بعد از آمدن ما از آن مجموعه نظامی، شنیدیم که آن مرکز تلفن را زده بودند که خوشخبتانه هیچ یک از نیروهای نظامی، آسیب ندیده بودند.
چرا با مادرتان تماس نگرفتید؟
مادر من حدود دو هفته قبل از شروع جنگ به دلیل بیماری در بیمارستان شهید محمدی، جراحی شده بود و دو روز قبل از جنگ، مادرم را مرخص کرده و نگران مادرم بودم.
اصالتا اهل میناب هستم و مادرم بعد از ترخیص به میناب رفته بود.
روز اول جنگ که مدرسه شجره طیبه میناب هدف قرار گرفته بود، سه نفر از عموزاده هایم شهید شده بودند.
مادرم وضعیتش خیلی بد بود و به او نگفته بودم که دارم به بوموسی می روم چون اگر می گفتم به جزیره و منطقه جنگی می روم، بیشتر مضطرب و ناراحت می شد.
عذاب وجدان هم داشتم که 5 6 روز است به بوموسی رفته ام و مادرم هیچ خبری از من ندارد و من هم از حال و شرایط او بی خبرم.
تمام نگرانی ما که در جزیره بودیم مربوط به خانواده هایمان بود که چه شرایطی دارند و از ما بی خبر هستند.
تا کی در آن ساختمان نیمه کاره بودید؟
ما حدود 24 ساعت در آن ساختمان که البته اتاق بود، ماندیم و شرایط قرمز هم اعلام شده بود و به ما خانم ها گفته بودند شما در همان اتاق بمانید و بیرون نیایید.
ما هم دیگر گفتیم هیچ راه برگشتی نیست و اشهدمان را خواندیم.
به ما گفتند خودتان را برای همه چیز آماده کنید چون دشمن احتمالا یا حمله می کند و ما را می کشد یا اسیر می کند.
وقتی با خانواده هایمان تماس گرفتیم، حتی همان 30 ثانیه کمی خیالمان راحت تر شده بود.
هر یک از ما داشت دعا می خواند و امیدی به بازگشت نداشتیم.
چطور توانستید از جزیره برگردید؟
ساعت 12 شب ششمین روزی که در جزیره بودیم به ما گفتند وسایل تان را جمع کنید و لباس تیره بپوشید.
البته لباسی که از روز اول به تن داشتیم چون آب و برق و امکان استحمام نبود را عوض نکرده بودیم.
گفتند لباس مشکی بپوشید.
یک قایق صیادی قرار بود ما را ببرد و چون پهپادها در منطقه بودند از ما خواستند که جدا جدا سوار شویم.
گفتند سرعت قایق خیلی بالاست تا پهپادها نتوانند شناسایی و رهگیری و شلیک کنند.
گوشی ها را در نایلون گذاشتیم تا خیس نشود چون گفتند به دلیل سرعت بالای قایق، آب درون قایق می آید وخیس می شوید.
حتی برخی افراد، نایلون زباله مشکی پوشیدند که هم تیره باشد هم کمتر خیس شوند.
یکی از نفرات نایلون زباله رنگی پوشیده بود که آن را عوض کردند و مشکی پوشید.
آرام آرام و یکی یکی از زیر درخت به اسکله رفتیم.
قایق آنجا منتظر ما بود که به یکباره پهپاد اسکله را زد و ما در حالت درازکش بودیم و به ما گفتند احتمالا برگشتتان لغو می شود.
حدود نیم آنجا ماندیم و گفتند با احتیاط و جداگانه و با فاصله از همدیگر، سوار قایق شوید.
ما حدود 12 نفر بودیم که در قایق صیادی کوچک سوار شدیم.
فردی که قایق را هدایت می کرد اول به ما گفت محکم قایق و همدیگر را بگیرید چون با سرعت خیلی بالا می روم و ممکن است شما به درون آب پرت شوید ولی من نمی توانم نگه دارم چون در این صورت ممکن است کل قایق، هدف قرار گیرد.
ما سوار قایق شدیم بعضی ها خودشان را با پتو پوشیده بودند.
یکی دو نفر پیتوی تیره رنگ داشتند و بقیه هم نایلون زباله پوشیدند.
دریا آن شب خیلی مواج بود که قایق با سرعت بالا حرکت کرد و همه با برخورد قایق به موج ها، از جایمان می پریدیم و دوباره به قایق می چسبیدیم.
با ضربه اول، دنده من به برآمدگی جلوی قایق برخورد کرد و احساس کردم دنده ام شکست و به یکی ازخانم ها گفتم کوله پشتی ات را به من بده که کنار دنده ام بگذارم تا دنده های دیگرم نشکند.
به قدری درد کشیدم که در قایق بیهوش شده بودم.
ساعت 2 از جزیره بوموسی با قایق حرکت کرده بودیم و حدود ساعت 4 صبح به بندرلنگه رسیده بودیم.
یکی از همکاران می گفت دست و پاهای تو را گرفته بودیم که درون آب نیفتی چون بیهوش بودی.
وقتی به هوش آمدم، در بیمارستان بندرلنگه بودم و تمام لباس ها هم خیس شده بود.
سرم به من تزریق کرده بودند و درد دنده داشتم.
از من آزمایش گرفته بودند که آزمایش، مختل بود و همکاران تاکید داشتند که باید بستری شوم که قبول نکردم چون باید خودم را به خانواده می رساندم.
یکی دو نفر از دوستان و آشنایان که در بندرلنگه بودند من را به بندرعباس بردند.
تا مدت ها و حدود یک ماه دنده ام را فیکس می کردم، چسب می زدیم و مسکن می خوردم و آزمایش ها مختل بود که پلاکت خونم، یک میلیون شده بود و گفتند احتمال سکته قلبی یا مغزی در این حالت بالاست که یک ماه آسپرین مصرف کردم و تمام فاکتورهای التهابی، مختل شده بود.
شش شبانه روزی که جزیره بودیم شاید یک دقیقه هم چشم روی هم نگذاشته بودم و وقتی به خانه رسیدم، دو روز کامل استراحت کردم.
رییس بیمارستان بوموسی وقتی شما رفتید در جزیره مانده بود؟
بله.
او یکی از رزیدنت های جراحی بیمارستان شهید محمدی بندرعباس بود که بعد از اتمام تحصیل، رییس بیمارستان بوموسی شده بود و از روز اول جنگ هم در جزیره مانده بود که با ما برگشت چون آن شب به همه ما گفتند برگردید.
آب و برق و مواد غذایی در جزیره نبود.
دو نفر از بومی های بوموسی در جزیره ماندند و عنوان می کردند که در سردخانه، پیکر شهدا قرار دارد و ما باید بمانیم و این پیکرها را تحویل دهیم.
قرار بود نیروهای نظامی بعد از ما، به جزیره بروند و آنجا مستقر شوند.
در بخشی از جزیره مردم امارات هم زندگی می کنند؟
قسمتی از جزیره، امارات نشین و منازل مسکونی ساکنین امارات است.
آنها گویا پول، مواد غذایی، اسکان، امکانات و امتیاز می گیرند که مدتی از سال را در جزیره بمانند تا بگویند امارات در این جزیره، ساکن دارد.
جالب است زمانی که آب و برق جزیره را زده بودند در آن منطقه، منازل برق داشتند و چراغ منازل روشن بود اما اینکه کسی در منازل بود یا نه را نمی دانم.
بوموسی تا شارجه، خیلی نزدیک است.
موشک هایی که از امارات به سمت بوموسی و دیگر مناطق کشور می آمد را می دیدیم و هیچ موشک، بمب و پهپادی به همان تعداد اندک منازل امارات نشین جزیره هم نخورده بود و با وجود قطعی برق در جزیره، برق هم در آن منازل روشن بود.
کار به جایی رسیده بود که منازل افراد عادی ایرانی در جزیره را هم می زدند و چیز زیادی نمانده بود.
چون در حیاط بیمارستان زیر بوته های گیاهان بودیم، موشک ها و پهپادها که از امارات به سمت ایران پتاب و شلیک می شد را راحت می دیدیم.
از امارات خیلی موشک و بمب به سمت ایران می آمد که برخی از آنها هم توسط پدافند ما، هدف قرار می گرفتند.
حدود ساعت 6 عصر که ساعت افطاری بود، شلیک موشک و بمب ها از امارات شروع می شد و تا ساعت 3 و نیم صبح پیوسته ادامه داشت.
از حدود 3 و نیم صبح شلیک ها کمتر می شد تا حدود 8 صبح و بعد از آن دوباره شروع می شد.
ما ساعت شلیک ها، دستمان آمده بود.
شب ها شلیک ها خیلی زیاد بود.
روزها هم اجازه نمی دادند که به پانسیون پزشکان برویم چون احتمال انفجار مخزن سوخت کنار بیمارستان که در حال سوختن بود، وجود داشت.
مجروحان مدرسه میناب را هم به بیمارستان شهید محمدی آورده بودند؟
آن حادثه روز اول جنگ بود و من در آی سی یو بیمارستان بودم.
4 نفر از مجروحان سوختگی که دختربچه بودند به آی سی یو منتقل شدند که درصد سوختگی شان بالای 70 درصد و بدحال بودند که فردای آن روز به جزیره بوموسی رفتم.
بعد که از آن مجروحان پرسیدم گفتند همه این عزیزان با وجود اعزام به دیگر مراکز درمانی شهید شده اند.
متاسفانه در بندرعباس، بخش مراقبت های ویژه سوختگی نداریم و مجبوریم سوختگی های درصد بالا را به شیراز اعزام کنیم که شیراز هم همیشه چون چندین استان اطراف را پوشش می دهد، اشغال تخت بالایی دارد.
درخواست دارم که بخش مراقبت های ویژه سوختگی بندرعباس در مجتمع بیمارستانی پیامبراعظم(ص) که قبل از کرونا فعال بود و در دوران کرونا، تغییر کاربری پیدا کرد دوباره فعال شود تا به بیماران سوختگی که تعدادشان هم به دلیل حمل سوخت و وجود صنایع و پالایشگاه های متعدد کم نیست، خدمات بهتری در استان هرمزگان دریافت کنند و بیماران برای دریافت خدمات تخصصی مجبور به اعزام به شیراز نشوند.
حرف آخر؟
وقتی برگشتم بندرعباس، برخی همکاران می گفتند چقدر پول گرفتی که به جزیره بوموسی رفتی؟
این حرف واقعا باعث رنجش و آزار من شد چون تصور می کردند من پول گرفته ام.
قضاوت های نادرست برخی افراد باعث ناراحتی ام شد.
آن شب که قرار شد به جزیره بروم هیچ بحثی از پول نبود و برای پول نرفتم.
اگر هزاران میلیارد هم می خواستند بدهند در مقابل جان و سلامت و حتی ناراحتی و بی خبری خانواده، هیچ ارزشی ندارد.
گفتگو از محمد آزاد
خبرنگار وبدا