خبیر‌نیوز | خلاصه خبر

چهارشنبه، 20 خرداد 1405
سامانه هوشمند خبیر‌نیوز با استفاده از آخرین فناوری‌های هوش مصنوعی، اخبار را برای شما خلاصه می‌نماید. وقت شما برای ما گران‌بهاست.

نیرو گرفته از موتور جستجوی دانش‌بنیان شریف (اولین موتور جستجوی مفهومی ایران):

روزی که خاک، میزبان قهرمانان شد

مهر | فرهنگی و هنری | شنبه، 08 فروردین 1405 - 19:00
در اوج شکوه تشییع پیکرهای پاک شهدا، فریاد مادران داغدار، داغی سنگین بر دل‌ها نهاده و در عین حال، اوج ایثار را فریاد می‌زند. این لحظه، تلخ‌ترین و پرافتخارترین روایت از وداع با قهرمانان است.
شهيد،روز،شهدا،قبر،تابوت،مزار،بلوك،ختم،جنگ،دست،هي،دفن،خاك،سر، ...

خبرگزاری مهر، یادداشت مهمان، حسین شرفخانلو، نویسنده: جا برای یکجا دفن کردن شهدای خوی را پدرم از شهردار وقت گرفت.
همان سال اول و دوم جنگ که مسئول تدارکات سپاه خوی بود و می‌دید شهدا وقتی زخمی و شکسته بال از معرکه برمی‌گردند روی دوش مردم می‌روند در گورستان محلات و لابه‌لای ردیف مردگان دفن می‌شوند و پیش خودش فکر کرد جایی برای دفن شهدا دست و پا کند و مزار شهدا بسازد و برادران به خون غلطیده، یک جا جمع شوند وقتی مهمان می‌روند تا بهشت.
و حاصلش شد قطعه زیبای شهدا که حجله و پرچم‌هایش هنوز یادگار جنگ هشت ساله دهه شصتند و معماری مزارات و محتویات و تزئینات داخل حجله‌ها و سفیدی بی نقص سنگ مزارها، چشم هر بیننده‌ای را خیره می کند.
تا جنگ هشت ساله تمام شود سه بلوک از چهار بلوک محوطه مربع شکل قطعه شهدا پر شده بود و بلوک چهارم مانده بود برای شهدای بعد از جنگ یا آنها که از تفحص کشف شوند و برگردند یا آن چند ده رزمنده‌ای که هیچ خط و خبری ازشان برنگشت و اسم شان در سیاهه صلیب سرخ و اسرا هم نبود و مفقود الاثر بودند و دست آخر سنگ مزار خالی‌ای نصیب مادرشان شد که شب جمعه‌های دلتنگی را سر آن سبک کند و الغرض، بلوک چهارم مزار شهدای شهر ما با آهنگی کند آغوش به روی شهید باز می‌کرد و معبر شهادت بسته بود و در تمام دوازده روز جنگ اول‌مان با صهاینه، فقط سه شهید را در دلش جا داد.
اما این بار دومی که آتش جنگ شعله کشید در همان دو سه روز اول هی خبر شهادت آمد و پشت‌بند آن تابوت مزین به پرچم روی دست مردم آمد و ساکنش مهمان ابدی قطعه شهدا شد و هر چه قبر از پیش آماده داشتیم پر شد و اصغر آقای گورکن دستپاچه و مضطرب روز سوم جنگ بود که یک‌سری کامل کَند و به بلوک چهارم افزود و چهل و چند مزار آماده کرد و رویشان را پوشاند برای روز مبادا.
زد و فردای همان روز، روز مبادا شد و دو شهید رسید برای‌مان و به ساعت نکشید که یک شهید دیگر به‌شان اضافه شد و شب نشده عدد شهدا به چهار رسید و تا سحری روز چهاردهم ماه مبارک را بخوریم عدد شهدای ساکن در سردخانه سازمان به هفت تن رسیده بود.
شهدایی از اقصی نقاط ایران از نظامی کادر و سرباز بگیر تا مردم کف کوچه و بازار و شهیدی از هموطنان کرد که رفته بود دنبال دارو برای مادرش در ارومیه که همه‌شان در اثر حملات هوایی اسرائیل و آمریکا به شهادت رسیده بودند.
هر شهید که برایمان بیاورند با دستگاه‌های مرتبط هماهنگی می‌کنیم برای تشییع و تدفین عزیزانه‌اش و حالا از هفت سوی جبهه میهن پهناورمان هفت شهید آمده بود و قرار بود در یک روز هفت تن را یک جا بدرقه کنیم تا بهشت و هماهنگی علی حده لازم بود.
جلسه کردیم و قرار تشییع را گذاشتیم برای روز جمعه بعد از اقامه نماز.
بعد از حدود چهل سال این اولین بار بود که این تعداد از شهید را در یک روز و یک جا تشییع می‌کردیم بنا شد بعد از اقامه نماز جمعه پیکرها پشت خودرویی که با گل و حجله تزئین شده بود نگین حلقه مردم شوند از میدان مصلا بدرقه شوند تا میدان شهید فهمیده و بعد از اقامه نماز بر پیکرها در میدان منتقل شوند مزار برای انتقال به منزل ابدی شان تا روز رستاخیز.
ظهر که پیکرها را بدرقه کردم به مصلا ماندم در سازمان که کارهای دفن را پی بگیرم.
پیش بینی این بود که مردم زیادی بیایند برای مراسم تدفین و برای همین از بچه‌های بسیج کمک گرفته بودیم که چهار ورودی قطعه شهدا را ببندند تا ازدحام انسانی کمتری اطراف محل دفن داشته باشیم و نوجوان های بسیجی چنان جدی گرفته بودند کار را که حتی خود من را هم راه نمی‌دادند تو و اگر سفارش فرمانده‌شان که حقیر را به جا آورده بود، نبود، قطعا تا همین الان پشت نرده‌های مزار متوقف مانده بودم.
اذان که شد نمازم را خواندم و جمع کردم و رفتم سر خاک شهدا.
چرخی زدم و کارها را پاییدم.
سری به پدرم زدم و سلامی دادم و از او برای خوب و آبرومند برگزار کردن بدرقه هفت برادران مدد خواستم.
شکر خدا همه چیز روی روال بود و اصغر آقا صبح اول وقت هفت قبر از سری جدیدی که آماده کرده و رویشان را پوشانده بود را از نو باز
کرده بود و خاک‌های اضافی را تل کرده بود پایین پای قبور هفت منزل برای هفت برادری که قرار بود اینجا تنگ هم تا صبح رستاخیز بخوابند مهیا بود، بوی خاک باران خورده مزارها، پر شد توی دماغم به حسرت ایستاده بودم به تماشا در یک قدمی ارزشمندترین زمین شهر کارم فقط منتظر ماندن بود تا شهدا برسند و یادم افتاد از ختم اول قرآن ماه مبارک امسال چند صفحه‌ام مانده است و کجا را داشتم بهتر از این خاک آغوش گشاده برای ختم کتاب کریم.
پریدم تو نشستم روی بلوک ردیف چین شده قبر دوم از آخر قرآنم را از جیبم درآوردم و صفحه ۵۹۰ را باز کردم.
۱۴ صفحه‌ام مانده بود تا دورم تمام شود.
سوره های انتهایی جزء سی کوتاه و روان و زود خوانند.
هی آن قصار السور را خواندم و هی حسرت بردم و هی اشک ریختم و هی آن خاک باران خورده مهیای شهیدان را متبرک کردم به طنین کلام خدا با کلمات «شمس» و «ضحی» و «ناس» و «زلزال و اخلاص».
کجا خیال می‌کردم آخرین آیات این ختم را در مثل اینجایی بخوانم؟
اصلا کجا خیال می‌کردم در ثواب این ختم هفت شهید تازه به جنت رسیده هم شریک خواهند بود؟
روز اول ماه مبارک که ختم را شروع کردم کجا فکرش را می‌کردم که بناست در ثواب قرائت رهبر شهیدمان هم سهیم باشند و ختم به سر نرسیده پیک بهشت برسد و آن مجاهد کبیر و نستوه را تا بهشت بالا ببرد؟
لابلای این حسرت‌ها و دریغ‌ها رسیدم به آیه سجده‌دار سوره «علق» و سجده واجبه کردم بر تربتی که آغوش باز کرده بود برای شهیدانی که شقی‌ترین موجودات عالم کمر به قتل‌شان بسته بودند.....
قرآن به سوره ناسش رسید و هنوز شهدا از شهر نرسیده بودند.
همانجا ختم دوم ماه مبارک را شروع کردم و این وسط صدای انفجاری آمد و دودی از سمت فرودگاه برخواست و معلوم شد اشقیاء در برگ جدید جنایت‌شان دور و بر فرودگاه را هدف گرفته‌اند...
.
بی‌خیال دودی که برخواسته بود و دهشتی که خیلی در مردم حاضر در محوطه تاثیر نکرد هشت نه صفحه خوانده بودم که پیکرها رسیدند.
ماندم همان تو.
هماهنگی‌مان این بود که ماشین حامل شهدا بیاید داخل قطعه و شهدا را دو تا دو تا از حجله‌شان بیاوریم و همزمان خانواده‌شان بیایند داخل محوطه و سر مزار برای وداع و دیدار آخر.
شهید اول که از خودرو منتقل می شد، صفحه هفتم از سوره بقره را خوانده بودم و آیات قرآن را بستم که آیه پاره پاره خونین بدن؛ شهید اکبر جعفری را در بربگیرم.
تابوتش نصیب آغوش من شد که پرچم از رویش باز کنم و جسمش را در آغوش بگیرم و بگذارمش در قبر اول و همزمان با من شهید دوم روی دست مردم برود تا انتهای ردیف قبور آمده شده و در قبر هفتم آرام بگیرد.
همراه پیکر شهید، شیخ مرتضی اکبری هم آمد پایین که تلقین شهید را بخواند و شهید را که جا گذاشتیم در منزل آخرش نشستم که دست بگذارم روی بازوی شهید به تکان تکان دادنش برای تلقین بازویی مردانه را لمس کردم که مال پاسداری بود که برای دفاع از کیان چنان پرزور جلوی جهود ایستاده بود که ارتش آمریکا مجبور به مداخله مستقیم و خرج هزینه‌های گزاف و شلیک گلوله‌های گران به سوی او شده بود.
و شهید دوم و سوم و رسیدم به چهارمین شهیدی که تابوتش آمد تا کنار قبر و درش را باز کردیم که شهید را در بیاوریم و هرچه سه شهید قبلی تنومند و پهلوان و شرزه بودند تابوت چهارم سبک بود.
سربازی که سرپا رفته بود و سرو شهید برگشته بود.
مادرش به غش افتاد روی خاک کنار قبر و کم مانده بود بماند زیر تابوت.
بی‌وزنی تابوت نبود حتما در آن ازدحام تابوت واژگون می‌شد روی سرش و مصیبت می‌ساخت برادر شهید مادرش را کشید کنار و تابوت را گذاشتیم کنار حفره قبر.
درش را باز کردیم و کل حجمی که از داخل تابوت بیرون آمد ۵ کیلو نمی شد.
در کفنی که حتی برای قد کودک شش هفت ساله هم کوتاه بود.
خواستم کتف شهید را تکیه بدهم به دیوار قبر و کجا آن سرو قامت شهید برگشته اعضا و جوارح برایش مانده بود که کتف هم داشته باشد...
.
مادرش از بی وزنی کفنی که از تابوت درآوردیم و از کوچکی آن و از سر و شکل چیزی که داخل گور گذاشتیم فهمیده بود ماجرا را و خودش را می‌کشت تا به هر نحو برسد به پیکر و تابوت خالی مانع بود و به برادرش اشاره کردم که بگذار تابوت حائل قبر و مادرت شود تا تلقین را بخوانیم و کار را تمام کنیم....»
به شیخ مرتضی که عین خودم ماتش برده بود تشر زدم که زود باش» و مادر شهید فقط روضه ارباً ارباً» شدن علی اکبر می‌خواند و چشم از جثه ناچیزی که از پسرش برگشته بود برنمی‌داشت و هی سر هر نوحه و سوگ می‌گفت که مبین را فدای امام حسین کرده‌ام.
مبین را فدایی امامش کردم مبین را قربانی راه حسین کردم.....» و جگر همه آتش گرفته بود.
سنگ لحدها را که چیدیم روی جسد مختصر مبین بهش سپردم که سلامم را به پدرم برساند.
گفتم که همسایه قدیمی همین بهشتی است که از امروز میهمانش شده‌ای.
قبر پنجم از ردیف سوم بلوک اول همه اینجا می شناسندش علی آقا شرفخانلو.
و سپردم که سلامم را به رهبر شهیدمان برساند و عوض من تنگ در آغوشش بگیرد و به ایشان بگوید آقاجان خسته نباشید از این همه سال جهاد و تلاش و نوش جانتان باشد شربت گوارای شهادت که افطار روزه روز دهم ماه مبارک امسال‌تان شد...
.
مبین آخرین شهید بدرقه آن روز بود و همزمان با ما سه تای دیگر از انتهای ردیف هم دفن شدند تا هفت برادران دست در دست هم بروند تا بهشت.
بیرون که آمدم هادی داشت روضه وداع می‌خواند و باد ملایمی می‌وزید.
خاک مزار شهدا، سنگین تر شده بود.
و آن روز جمعه بود.
شانزدهم رمضان هزار و چهارصد و چهل و هفت سال پس از هجرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله از مکه کفار و مشرکین به مدینه حکومت اسلام.