از ده دانه برنج تا قصر بهشتی/ روایتی از تربیت کنار سفره
یک محاسبه ساده با ترازوی طلافروشی، چند عدد روی ماشینحساب و خاطرهای از فرمانده شهید مهدی باکری؛ همینها کافی بود تا یک بعدازظهر خانوادگی، به درسی ماندگار درباره اسراف تبدیل شود.
خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زینب آزاد: بابابزرگ از تبریز راه افتاده بود و به تهران آمده بود؛ شهری شلوغ با آپارتمانهایی که دلشان به صدای خنده گرم میشود.
از همان لحظهای که چمدانش را گوشه اتاق گذاشت، خانه رنگ دیگری گرفت.
مهدی و مهدیه دورش میچرخیدند، دستهایش را میگرفتند و هر کدام میخواستند سهم بیشتری از توجه او داشته باشند.
او با آن موهای سپید و کمرِ کمی خمیده، هنوز روحیهای جوان داشت.
خستگی را نمیشناخت؛ تا وقتی بچهها بازی میخواستند، او هم بود.
اگر آنها میدویدند، او هم آرام اما پیگیر دنبالشان راه میافتاد.
اگر آنها میخندیدند، خندهاش بلندتر بود.
وقتی مادر صدایشان زد که سفره آماده است، بچهها قول دادند بهزودی بیایند.
اما بابابزرگ که خوب میدانست تربیت در دل همین لحظههای ساده شکل میگیرد، اخمِ ساختگیای کرد و گفت: «قرار است همه کارها را مامان انجام بدهد و ما فقط بخوریم؟» و همین یک جمله کافی بود تا بازی تازهای شروع شود؛ بازیِ کمک کردن.
سفره با خنده و دویدن پهن شد.
دستها شسته شد.
غذا خورده شد.
مهدی و مهدیه طبق عادت کودکانهشان تند غذا خوردند و بلند شدند.
بابابزرگ اما آهسته میجوید؛ نه فقط غذا را، که انگار هر لقمه را با فکر فرو میبرد.
نگاهش روی بشقابهای نیمهپاکِ بچهها مکث کرد.
چند دانه برنج اینسو و آنسو مانده بود.
برای او اینها فقط چند دانه نبود.
باارزشتر از گنج پیدا کردهام
خواست ترازو بیاورند؛ همان ترازوی دقیق طلافروشی.
عروسش تعجب کرد اما میدانست پشت این درخواست حکمتی هست.
عصر که پسرش از راه رسید و ترازو را آورد، بابابزرگ با لبخند گفت: «باارزشتر از گنج پیدا کردهام.»
ده دانه برنج خام آوردند.
وزن شد: یک گرم.
بعد حسابوکتاب شروع شد.
هزار گرم میشود یک کیلو.
ده هزار دانه میشود یک کیلو.
پنجاه میلیون نفر اگر هر کدام فقط یک دانه برنج دور بریزند، روزی پنجاه میلیون دانه هدر میرود؛ یعنی پنج هزار کیلو، یعنی پنج تُن در یک روز.
عددها زیر انگشتان لرزان اما دقیق او بزرگ و بزرگتر شدند؛ در ماه صد و پنجاه تُن، در سال هزار و هشتصد تُن.
چشمهای بچهها گرد شده بود.
آنها تازه فهمیده بودند «یک دانه» هم میتواند سنگین باشد؛ وقتی در مقیاس یک ملت ضرب شود.
بابابزرگ میدانست آموزش اگر با عدد و تصویر همراه شود، در ذهن میماند.
اما هنوز حرفش تمام نشده بود.
او پلی زد از سفره خانه تا خاک جبهه.
از برنجهای پراکنده به تکههای نان در گونی.
از امروزِ آرامِ خانه به روزهای سخت جنگ.
نام فرماندهای را آورد: مهدی باکری.
گفت روزی او را دیدهاند که میان نانهای دورریخته میگشته و تکههایی را بیرون میکشیده؛ میپرسیده «این را میشود خورد؟» و وقتی جواب مثبت میشنیده، سکوتی سنگین مینشسته میان پرسش و وجدان.
یادآوری میکرده که این نانها با رنج از پشت جبهه رسیدهاند.
اسراف فقط دور ریختن نیست؛ ناسپاسی است.
بعد از آن، نام دیگری در هوا پیچید: احمد کاظمی.
صدای بیسیمی که در واپسین لحظات، از دهی باصفا سخن گفته بود؛ جایی که در ظاهر میدان آتش بود، اما در نگاه اهل دل باغی دیگر.
بابابزرگ آهی کشید.
او میدانست آنها با همین دقتها، با همین حساسیت به نعمت، به جایی رسیدند که قصرشان را فرشتهها بنا میکنند.
خانه ساکت شده بود.
حتی بچهها دیگر بازی نمیکردند.
عددها و خاطرهها در ذهنشان گره خورده بود.
بابابزرگ آیه را آرام خواند: «بخورید و بیاشامید، اما اسراف نکنید؛ که خدا اسرافکنندگان را دوست ندارد.»
او میدانست تربیت، خطابههای طولانی نمیخواهد.
گاهی ده دانه برنج کافی است تا عالمی معنا در دل دو کودک کاشته شود.
آن شب، در خانهای معمولی در تهران، مفهومی بزرگ وزن شد؛ نه فقط روی ترازوی طلافروشی، که در وجدان دو کودک.
بابابزرگ آهی کشید، نگاهش را از بچهها گرفت و آرام گفت:
«آره باباجون...
خدا خودش توی قرآن گفته: وَکُلُوا وَاشْرَبُوا وَلَا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لَا یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ؛ بخورین و بیاشامین، نوشِ جونتون، اما اسراف نکنین.
خدا اسرافکننده رو دوست نداره.
حواسمون باشه اگه به همین سفارشهای ساده عمل کنیم، هم زندگیمون قشنگتر میشه، هم آخر و عاقبتمون بهخیر.»