خبیر‌نیوز | خلاصه خبر

سه شنبه، 05 اسفند 1404
سامانه هوشمند خبیر‌نیوز با استفاده از آخرین فناوری‌های هوش مصنوعی، اخبار را برای شما خلاصه می‌نماید. وقت شما برای ما گران‌بهاست.

نیرو گرفته از موتور جستجوی دانش‌بنیان شریف (اولین موتور جستجوی مفهومی ایران):

دختری که بعد از رفتنش هم رفیق ماند

مهر | فرهنگی و هنری | سه شنبه، 05 اسفند 1404 - 11:12
ریحانه‌سادات نوجوانی فعال و اجتماعی بود که با مهربانی و صبوری خود، مرزهای تفاوت‌ها را کنار می‌زد و دوستی می‌ساخت؛ حالا روایت کانال او، سندی است برای ادامه راه و الهام دیگران.
ريحانه،پيام،دلِ،رفيق،كانال،ايمان،نماز،روشن،كانالي،ساخته_بود،ن ...

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زینب آزاد: با نخستین لرزش گوشی، از لبه تخت لغزید و بر زمین افتاد؛ چنان که انگار خبر، پیش از آن‌که خوانده شود، وزن خود را به تن او تحمیل کرده باشد.
مادر با تعجب پرسید چه شده است و چرا این‌همه هول شده؛ اما او دیگر صدای اطراف را نمی‌شنید.
صفحه که روشن شد، نخستین پیام ناشناس به کانالی رسیده بود که به نام ریحانه‌سادات ساخته بود؛ همان کانالی که از لحظه تولدش دلِ سازنده‌اش را آشوب کرده بود، آشوبی شبیه رخت‌شستن در تشتِ دل.
او پیش از این بارها به راه‌اندازی کانال خودِ ریحانه فکر کرده بود، اما صدای دختر در گوشش پیچیده بود که می‌گفت: «باید حواسم را جمع کنم تا پیامی نگذارم که وقت کسی را هدر بدهد.» شاید همین دقت و وسواس بود که چهار هزار مخاطب برایش ساخته بود؛ چهار هزار دلِ همراه، در روزگاری که بسیاری فقط به عددها دل می‌بستند، نه به معنا.
در کانال تازه، بعد از «بسم‌الله»، ریحانه را معرفی کرده بود: دختری دهه‌نودی، متولد خرداد ۱۳۹۰، اهل تهران با اصالت کاشانی؛ نوجوانی فعال و اجتماعی که در جنگ دوازده‌روزه با اسرائیل، خدا او را خرید و برد.
مأموریت روشن بود: جمع‌کردن خاطراتِ رفیق شهید.
نخستین پیام ناشناس از خوابی می‌گفت که در آن، ریحانه بازگشته بود؛ پیام‌ها را دیده و نوشته بود: «قربانت بروم، چرا این‌قدر نگرانم شدی؟
من خوبم.» رؤیا با خنده و مدرسه و آغوشی گرم پایان یافته بود، اما تعبیرش روشن بود: شاید جسم رفته باشد، اما بودن، شکل دیگری به خود گرفته است.
خواننده پیام خشک‌اش زد؛ میان ناباوری و اشتیاق، زیر لب نام ریحانه را زمزمه کرد.
پیام دوم خاطره‌ای ملموس‌تر بود؛ از جمعه‌ای که ریحانه، با آن‌که فردایش امتحان داشت، برای حل تمرین ریاضی به خانه دوستش رفت.
او هیچ‌گاه «نه» گفتن بلد نبود وقتی پای کمک‌کردن در میان بود.
سارا، همان دختری که از نظر پوشش و سلیقه با جمع تفاوت داشت، دلتنگی‌اش را نوشته بود.
ریحانه مرزهای ظاهری را درنمی‌نوردید با شعار؛ با رفاقت می‌شکست.
او «مخرج مشترک تفاوت‌ها» بود؛ در میان سلیقه‌ها و اعتقادهای گوناگون، نقطه‌ای می‌یافت که آدم‌ها بتوانند کنار هم بایستند.
شادی‌اش از دیدن دوستی در صف اول نماز جماعت، چنان سرایت می‌کرد که دیگران از ذوق او نماز می‌خواندند.
و آن روزِ پارک، که به‌جای تذکر تند، صبر را برگزید؛ با بازی والیبال دوستی ساخت و یک هفته بعد، همان دختر بی‌حجاب را در صف نماز دیدند.
روشش ساده بود: «برو بشناس ببین مقابلت کی ایستاده، بعد بخواه اثر بگذاری.»
سیل پیام‌ها که روان شد، خاطره‌ها یکی‌یکی قد کشیدند؛ و ذهن او به واپسین روزها رفت.
روزهای جنگ، روزهای اضطراب.
ریحانه اما همچون کوه ایستاده بود و در کانالش امید می‌پراکند.
وقتی عکس سیاه در پروفایل دید، نوشت: «چیز امیدوارکننده بگذار.
تیغ علی با اهل خیبر کار دارد.» و آیه‌ای را یادآوری کرد: «یُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَلَا یَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ؛ در راه خدا جهاد می‌کنند، و از سرزنش هیچ سرزنش‌کننده‌ای نمی‌ترسند.»
او ایمان را سلاح رسانه‌ای خود می‌دانست؛ جهاد با کلمه و تصویر.
می‌گفت همین روشنگری‌ها برای دشمن گران تمام می‌شود.
و با خنده‌ای که بوی یقین می‌داد، آرزو کرده بود شهید شود تا دستش به همه مردم ایران برسد.
چند روز بعد، تلفنش خاموش ماند؛ پیام‌ها «سین» نخورد.
تا آن‌که در حسینیه، میان نوای «رفیق نیمه‌راه من خداحافظ»، خبر قطعی شد: ریحانه به آرزویش رسیده است.
خانواده‌اش نیز، عاشقانه، در همان مسیر پر کشیده بودند.
اکنون هر بار که ترسی در دلِ بازماندگان می‌دود، آن آیه چون عصای موسی در ذهنشان قد می‌کشد؛ همان ندایی که در برابر جادوی فرعون، برتری ایمان را یادآور شد.
برای آنان، ایمان ریحانه همان عصاست؛ رمزی برای بلعیدن خوف‌ها و ایستادن در برابر هر دشمن عربده‌کش.
و کانال، همچنان زنده است؛ نه فقط در صفحه‌ای مجازی، که در حافظه جمعیِ نسلی که آموخت می‌توان متفاوت بود، مهربان بود، امیدوار بود و حتی پس از رفتن، رفیق ماند.