خبیر‌نیوز | خلاصه خبر

دوشنبه، 04 اسفند 1404
سامانه هوشمند خبیر‌نیوز با استفاده از آخرین فناوری‌های هوش مصنوعی، اخبار را برای شما خلاصه می‌نماید. وقت شما برای ما گران‌بهاست.

نیرو گرفته از موتور جستجوی دانش‌بنیان شریف (اولین موتور جستجوی مفهومی ایران):

بیضایی، شاعری از تبار سبک هندی با زبانی تلخ و فکاهی/طنز تلخ یک کهن‌گرا

مهر | فرهنگی و هنری | دوشنبه، 04 اسفند 1404 - 10:52
حسین بیضائی، تخلص «پرتو» را برای خود برگزید. پرتو از شاعران کهن‌گرای معاصر به شمار می‌رفت و خود را پیرو سبک هندی و صائب تبریزی می‌دانست.
پرتو،بيضائي،شعر،كاشان،گر،ديوان،خر،ناز،دگر،سرود،كاشاني،سفره،ع ...

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، طاهره طهرانی: حسین بیضائی، فرزند علی‌محمد، در سال ۱۲۸۴ خورشیدی در آران کاشان و در خانواده‌ای اهل علم و ادب دیده به جهان گشود.
او که برادرزاده ذکایی بیضائی آرانی بود، تخلص «پرتو» را برای خود برگزید.
پرتو از شاعران کهن‌گرای معاصر به شمار می‌رفت و خود را پیرو سبک هندی و صائب تبریزی می‌دانست.
پرتو بیضائی علاوه بر سرودن شعر، پژوهشگری توانا بود و مقالات متعددی از او در نشریات ادبی آن دوران چون «یادگار» و «ارمغان» به چاپ رسید.
از جمله آثار تحقیقی او می‌توان به «تاریخ ورزش باستانی» و تصحیح دیوان شاعرانی چون کلیم کاشانی و صباحی بیدگلی اشاره کرد که نشان‌دهنده علاقه عمیق او به زادگاهش کاشان است.
وی در عرصه ادبی با بزرگانی چون ملک‌الشعرای بهار و عباس اقبال آشتیانی حشر و نشر داشت و از مخالفان سرسخت شعر نو به شمار می‌رفت و در نکوهش نیما یوشیج و پیروانش اشعاری سرود.
دیوان اشعار او سرانجام در سال ۱۳۶۳ در تهران منتشر شد.
پرتو تا پایان عمر مجرد زیست و سرانجام در شامگاه ۲۵ مهرماه ۱۳۴۸ در سن ۶۴ سالگی در تهران درگذشت.
پیکر او به کاشان منتقل و در جوار آرامگاه ملامحسن فیض کاشانی به خاک سپرده شد.
یک سال پس از درگذشت او، کریم امیری فیروزکوهی در سوگش چنین سرود: «ید بیضای تو در شعر، امیر / سحری از پرتو بیضائی ماست».
نمونه هایی از اشعار او را در ادامه میخوانیم.
نخست شعری با نام «فکاهی است»:
بار حیات با تن فرسوده می‌کشم
باور مکن که یکنفس آسوده می‌کشم
از رنج معده جان به لبم آمده است و باز
ناز طبیب و زحمت بیهوده می‌کشم
دست طمع ز سفره که جان‌ها تباه از اوست
لب با غذا هنوز نیالوده می‌کشم
همواره با گرسنگیم الفت است و باز
دردسر از شراب نپیموده می‌کشم
دندان به من نمانده ولی از شکست بخت
در خواب نیز ناز ز نابوده می‌کشم
هم صحبتان ز دیده و دل می‌کشند داد
من هرچه می‌کشم زدل و روده می‌کشم!
هر چند زیر لفظ کشیدن لطیفه‌ایست
«پرتو» هر آنچه قسمت من بوده می‌کشم
او مجموعه‌ای از رباعیات در دیوان خود دارد که خواندنشان خالی از لطف نیست:
ما فرقه که شاعر و سخن آرائیم
بدبخت‌ترین مردم دنیائیم
خورشید معارفیم، اما در ملک
آن ذره که در حساب ناید، ماییم!
*
بی‌دزدی و بی‌دروغ و افعال دگر
عمری گذراندیم و ندیدیم ضرر
این است زیان ما که در این کشور
آن‌کس که ندزدیده شمارندش خر!
*
دزدان که درستکار را خر شمرند
هشدار که از ما و تو آگاه‌ترند
در مملکتی که شعر را می‌دزدند
گر پول ببینند و ندزدند، خرند!
*
دانش ز تو دور است و تو از دانش دور
فهم از تو گریزان و تو از فهم نفور
با این همه شد لقب تو را دانشپور
«برعکس نهند نام زنگی کافور»
*
چشم تو ز عاشق تن او سر می‌خواهد
خالت دل و خط، خون جگر می‌خواهد
من یک تنه با این همه خواهش چه کنم؟
هر عضو تو عاشق دگر می‌خواهد!
*
گر نامه‌رسان و گر رئیسیم همه
بر سفره، ملک کاسه‌لیسیم همه
ما خادم خلق و خلق از ما بستوه
چون قافیه غلط خبیثیم همه!