هالیوود فرزندانش را میبلعد
امروز سینمای روایی به زمینی برای نزاع سلبریتیها و هوش مصنوعی و جلوههای ویژه کامپیوتری بدل شده است، پس در این شرایط بود و نبود بازیگرانی نظیر پیتر گرین، مایکل مدسن خاطر هیچ جریانی را آزرده نمیکند.
به گزارش مشرق، «پیتر گرین» بازیگر شناختهشده هالیوودی شصت سال بیشتر نداشت که دار فانی را وداع گفت، اما مرگ او صرفاً به دلیل بیماری یا مصرف زیاد الکل و مسائلی از این دست نبود.
جَسد گرین را پلیس نیویورک دو ماه پیش در آپارتمانش درحالیکه گلوله خورده بود پیدا کرد.
ابتدا بیم آن میرفت که بازیگر فراموششده هالیوودی هدف یک قتل از پیش برنامهریزیشده قرار گرفته باشد، امّا تحقیقات نشان داد که مرگ وی از اساس تصادفی بوده است و او خود، باعث و بانی اصلی کوچ همیشگیاش به دیار باقی شده است.
اما آیا مرگ نابهنگام و تصادفی بدمن محبوب دهه نَوَد میلادی -که تجربه حضور در آثار کارگردانانی نظیر «کوئنتین تارانتینو»، «آنتوان فوکوآ»، «برایان سینگر»، «چاک راسل» و...
را داشت- سینمای آمریکا را تنها باید یک واقعه عادی که ممکن است در هر جای دیگر دنیا اتفاق بیفتد تلقی کرد و پرونده را بست؟
پاسخ به این سؤال در شرایطی امکانپذیر است که مخاطب شناخت مناسبی نسبت به هالیوود و تمام اجزای آن داشته باشد.
کمپانیهای هالیوودی نقش بسزایی در بازتولید چرخه خشونت ایفا میکنند، اما این همه ماجرا نیست، چون آنها در پسزمینه این رویکرد، هدف مهمتر انسانزدایی به نفع رباتهای هوش مصنوعی را دنبال میکنند؛ بهگونهای که مرگ پیتر گرین را هم نباید با فروکاستن مسئله به اتفاقی تصادفی نادیده گرفت.
او پیش از آنکه بهصورت فیزیکی از دنیا برود، مُرده بود، چون با توجه به اوج گرفتن سینمای بلاکباستر و ابرقهرمانی دیگر جایی برای فعالیت و بروز هرچهبیشتر ضدقهرمانان و بدمنهای گوشت و پوست و استخواندار نظیر گرین نبود.
مخاطب شرطیشده سینمای روایی این روزها برای لذت بردن از آثار ژانری، به خشونت فستفودی پُرمَلاتتری نیاز دارد که عوامل انسانی این مهم را به آنها نمیدهند، پس در نتیجه حضور هوش مصنوعی، جلوههای ویژه کامپیوتری و استفاده مکرر از پرده سبز برای ساختن دنیایی که بیننده از سازنده انتظار دارد هیچ دور از ذهن نیست.
این وضعیت به حاشیه رفتن بیشتر بازیگران و همینطور مرگ آنها را در تنهایی به دنبال دارد.
گویا اومانیسم غربی، با تمام ادعاهایش مبنیبر اهمیت انسان بهعنوان خدای زمین و موجودات به آخر خط رسیده و قافیه را به علم و فناوری باخته است!
وقتی خشونت کالایی میشود جان انسان ارزش ندارد
برخی ورود مفهوم خشونت به سینما را با اشاره به فیلم «سرقت بزرگ قطار» که در آن مرد مسلحی، اسلحه خود را به سمت دوربین (مخاطبان) نشانه گرفته همزمان میدانند و اینطور عنوان میکنند که سینما محملی برای طرح این مسائل و مضامین است و باید جایی برای نمایش امور خارج از عرف و قانون -که در عمل نسبتی با واقعیت بیرونی ندارد- باشد!
این طرز تلقی از دوران شکلگیری کمپانیهای هالیوودی در دهه ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ بهمرور جا اُفتاد و از همان ایام بود که جنبه صنعتی سینما بر بُعد هنری آن غلبه پیدا کرد.
اگر دوران سیوچهارساله موسوم به «هیس کُد» (کُد تولید تصاویر متحرک) را فاکتور گرفته و در تاریخ صد و اندی ساله سینما به حساب نیاوریم، با کمال تأسف و تأثر باید به این نکته اشاره کنیم که هالیوود برای دیده شدن هرچه بیشتر محصولات خود در نظر مخاطبان منفعل و شیفته خون و خونریزی از هیچ تلاشی دریغ نکرده است.
«استنلی کوبریک» فیلمساز و تکنسین برجسته تاریخ سینما سالها پیش گفته بود که فیلمها به سیاستمداران اجازه میدهند تا آنها از زیر بار مسئولیت در قبال وقوع جرم و جنایت شانه خالی کنند؛ زیرا وقتی مخاطب در حال تماشای کُشته شدن مأمور پلیس یا یک فروشنده مواد مخدر باشد و از آن لذت ببرد، کمتر به علل واقعی ارتکاب جرم که عموماً اجتماعی و اقتصادی است توجه نشان میدهند.
در واقع، در حصار تأکید ویژه بر خشونت فستفودی است که حذف عوامل انسانی از بازیگر و فیلمنامهنویس گرفته تا طراحی ایده توسط هوش مصنوعی امری عادی بهنظر میرسد.
هنر از دیرباز تاکنون یعنی از زمان داستانهای «ایلیاد» و «اُدیسه» همیشه راهی برای بازنمایی زندگی عادی و جزئیات آن مانند خشونت و مسائلی از این دست پیدا کرده، ولی این فیلمهای بهظاهر سرگرمکننده و بازیهای ویدئویی هستند که خشونت را رکن اصلی تمام فعالیتهای خود قرار دادهاند!
اعمال خشونتآمیز همیشه جزئی جدانشدنی از آثار تارانتینو بوده است، بهطوریکه اگر این عنصر اساسی را از فیلمهای او حذف کنیم دیگر چیزی از کارنامهاش باقی نخواهد ماند؛ در نقطه مقابل «میشائیل هانکه» بهعنوان یکی از شاخصترین فیلمسازان اروپایی حاضر وجود دارد که او هم در آثارش از خشونت و آنتاگونیسم بهره فراوانی بُرده، اما به دلیل درونی کردن این مسائل با سیر عادی درام و همپوشانی این دست از مفاهیم با جریان مرسوم زندگی آنطور که باید مورد وثوق مخاطبان نُرمال سینمای جهان قرار نگرفته است، حال آنکه خشونت موجود در آثار هانکه بههیچوجه قابل قیاس با دعواهای گرافیکی و تفنگبازیهای تارانتینویی نیست و بسیار جدیتر و قابل بحثتر است، ولی بینندهای که عاشق کُشتوکشتار و سرگرم شدن و سرمست شدن از این آثار باشد چشموگوش خود را روی باقی مسائل میبندد و به دیگر گونههای فیلم که در آنها نیز میتوان نسخههای متفاوتی از مقوله تنازع بقا را مشاهده کرد وقع و اهمیتی درخور نشان نمیدهد.
در چنین موقعیتی گاه عامل انسانی از نمایش بیحدوحصر خون و خونریزی عقب میماند و جایش را به تکنولوژی میدهد تا بهاصطلاح اهل فن کار را برای سرسپردگان صنعت پُرسود سینمای ژانر دربیاورد.
هنگامی که به بیش از سی سال قبل، یعنی به دهه نَوَد میلادی بازمیگردیم، درمییابیم که سینما در آن روزگار محل مچاندازی قهرمانها و بدمنها بود، اما امروز دیگر خبری از آن ایام نیست و سینمای روایی به زمینی برای نزاع سلبریتیها و هوش مصنوعی و جلوههای ویژه کامپیوتری بدل شده است، پس در این شرایط بود و نبود بازیگرانی نظیر پیتر گرین، مایکل مدسن و ری لیوتا خاطر هیچ جریانی را آزرده نمیکند.