خبیر‌نیوز | خلاصه خبر

پنجشنبه، 30 بهمن 1404
سامانه هوشمند خبیر‌نیوز با استفاده از آخرین فناوری‌های هوش مصنوعی، اخبار را برای شما خلاصه می‌نماید. وقت شما برای ما گران‌بهاست.

نیرو گرفته از موتور جستجوی دانش‌بنیان شریف (اولین موتور جستجوی مفهومی ایران):

گزارش روزنامه اعتماد از مراسم چهلم دو جان‌باخته اعتراضات دی ماه در بهشت‌زهرا؛‌ عرشیای ۱۷ ساله که باید امروز در مدرسه می‌بود

اعتماد | همه | پنجشنبه، 30 بهمن 1404 - 14:00
روزنامه اعتماد نوشت: حميد، پسري جوان، مانند باقي كشته ‌شده‌هاي دي ماه بود. پنجشنبه 18 دي ماه، در فرديس كرج با مادرش راهي خيابان شده بود. همان‌جا در فرديس كرج، تير به قلبش خورد و در آغوش مادرش تمام كرد. حالا مادر مانده و پسري كه وقتي كه مرد، زل زده بود به چشمان مادرش و شايد دلش مي‌خواست مثل هميشه مادر، ناجي‌اش باشد.
مادرش،مزار،حميد،زندگي،فرديس،قبر،كرج،صداي،دي،جوان،ماه،كدامشان ...

روزنامه اعتماد نوشت: حمید، پسری جوان، مانند باقی کشته ‌شده‌های دی ماه بود.
پنجشنبه 18 دی ماه، در فردیس کرج با مادرش راهی خیابان شده بود.
همان‌جا در فردیس کرج، تیر به قلبش خورد و در آغوش مادرش تمام کرد.
حالا مادر مانده و پسری که وقتی که مرد، زل زده بود به چشمان مادرش و شاید دلش می‌خواست مثل همیشه مادر، ناجی‌اش باشد.
کد خبر: 761876 | ۱۴۰۴/۱۱/۳۰ ۱۳:۴۰:۰۴
غزل حضرتی-«به نگاهی بخوانم آیینه‌‌ای بی‌همزبانم/ من بی‌‌تو دلتنگم بی‌‌تابم ویرانم»
باز گذارم به قطعه 329 افتاد.
باز بهشت‌زهرا.
باز صدای نوحه و بوی مرگ.
ردیف قبرهای تازه و بدون سنگ قبر.
گل‌های سرخ و سفید پرپر شده روی مزار.
دیگر خبری از نوحه و نوحه‌خوان نیست.
به گزارش اعتماد، سبک عزاداری‌ها تغییر کرده.
روی صندلی می‌نشینم، از همان صندلی‌ها که می‌چینند زیر سایه‌بان جلوی مزار.
صدای محمد اصفهانی می‌پیچد در تازه‌ترین قطعه خاکی بهشت‌زهرا.
شانه‌های آدم‌ها تکان می‌خورد.
زنی حدودا ۶۰ ساله ردیف اول نشسته که از میزان بی‌تابی‌اش می‌شود حدس زد جوانش زیر خاک رفته.
بی‌تاب است، مثل همه مادرهای جوان ازدست‌ داده.
بلند بلند با پسرش حرف می‌زند؛ پسر ۳۵ ساله‌اش که چهل روز است چشم از جهان فروبسته.
تا اینجایش همه ‌چیز عادی است.
جوانی از دنیا رفته، برایش دارند چهلم می‌گیرند.
یکی از اقوامش می‌گوید «تیر به قلبش خورده، در فردیس کرج، در آغوش مادرش جان داده.» همین چند کلمه همه ‌چیز را عوض می‌کند و این چند خط می‌شود، سخت‌ترین جای ماجرا، از نگاه من.
اما از نگاه آن زن که قلبش دارد از سینه‌اش بیرون می‌زند، همه روزها و شب‌های این چهل روز، همه ساعت‌هایش، همه روزهای بعد از این چهل روز حتی، سخت است.
سخت نه، جانفرساست، مرگ است.
باید جای او باشی تا بفهمی چه می‌کشد.
برادران «حمید» همسن و سال او هستند.
دو مرد جوان حدود چهل ساله‌اند.
ایستاده‌اند بالای سر قبر پر از گل.
هق‌هق می‌کنند.
صورتشان را می‌گیرند، سرشان را فشار می‌دهند، قطره‌های اشک‌شان می‌چکد روی گل‌های تازه مزار.
هر از گاهی یکی آن یکی را بغل می‌کند، دوباره در آغوش هم گریه می‌کنند.
راست می‌گویند که غم داغ برادر را، برادر‌مرده می‌داند.
صدای نوحه از مزار کناری می‌آید.
اما صدای آهنگ‌هایی که اینجا پخش می‌کنند، قلب آدم را می‌ترکاند.
«همه میگن که تو رفتی.
همه میگن که تو نیستی...
همه حرفاشون دروغه...» همه شعرهای غمگین دنیا اینجا پخش می‌شود.
جوان‌ترها اشک‌شان بند نمی‌آید، دوستانش زیرلب می‌خوانند، زمزمه می‌کنند، صورتشان را تندتند پاک می‌کنند، من هم صورتم را پاک می‌کنم.
نمی‌دانم چرا خجالت می‌کشم.
از کی، نمی‌دانم.
از نوشتن، از خاکسپاری و بهشت زهرا و قبر و چهلم و تاج‌گل کلافه شده‌ام.
دلم می‌خواست از زندگی بنویسم.
از تابلوی بهشت زهرا بدم می‌آید.
از پلی‌لیست غم و مصیبت حالم به‌هم می‌خورد، از دیدن چهره جوان‌های زیبا، خندان، پر از زندگی می‌خواهم دق کنم.
اما این حال و روز الان آدم‌های اینجاست، این شهر است، این وطن است.
حمید، پسری جوان، مانند باقی کشته ‌شده‌های دی ماه بود.
پنجشنبه 18 دی ماه، در فردیس کرج با مادرش راهی خیابان شده بود.
همان‌جا در فردیس کرج، تیر به قلبش خورد و در آغوش مادرش تمام کرد.
حالا مادر مانده و پسری که وقتی که مرد، زل زده بود به چشمان مادرش و شاید دلش می‌خواست مثل همیشه مادر، ناجی‌اش باشد.
عکس حمید روی مزار، مثل عکس بقیه کشته شده‌هاست؛ پر از نور و رنگ، پشتش دریاست، خیره شده به دوربین، لب‌هایش دارد می‌خندد.
شبیه برادرانش است؛ بلندبالا، چشمانش پر از نور زندگی.
چشمان برادرانش اما خالی شده.
هیچ شوق زندگی در آنها نیست.
سرد و خاموش، مثل چشمان الان حمید.
مردگان این سال، عاشق‌ترین زندگان بوده‌اند
«در خلوت روشن با تو گریسته‌ام، برای خاطر زند‌گان و در گورستان تاریک با تو خوانده‌ام، زیباترین سرودها را، زیرا که مرد‌گان این سال، عاشق‌ترین زند‌گان بوده‌اند.»
«عرشیا»، 17 سال بیشتر ندارد.
مادرش و احتمالا خاله‌اش روی مزارش را با سلیقه گل چیده‌اند.
هر دو خم شده‌اند روی سنگ تازه، دلشان نمی‌آید بروند.
عکس روی قبر پسرکی را نشان می‌دهد که به‌ نظر نوجوان می‌آید.
او هم دارد مثل حمید می‌خندد.
همه آرام گریه می‌کنند.
انگار هراسی در دلشان مانده که نمی‌توانند فریاد مانده در گلویشان را رها کنند.
یکی می‌گوید «اون خانوم کیه داره فیلم می‌گیره؟
می‌شناسینش؟
بهش بگین نگیره.
اصلا از چی داره می‌گیره.» بغل دستی‌اش می‌گوید «چی می‌خواد بشه؟
دیگه بدتر از این؟
ولش کن.»
این مزار هم نیاز به نوحه‌خوان ندارد.
هرکس عکس عرشیا را می‌بیند، دلش می‌پکد.
پسرکی که الان باید مدرسه می‌بود، شایدم داشت برای کنکور درس می‌خواند، حالا عکسش رفته روی سنگی بر گوری.
دنیا در بهشت زهرا تمام می‌شود.
اینجا از گوشه و کنار صدای گریه و نوحه می‌آید.
من اما سر شده‌ام، قبلا از قبرستان بیزار بودم.
الان انگار بدم نمی‌آید هر چند وقت یک‌بار، راهی اینجا شوم و بنشینم گوشه‌ای و زل بزنم به سنگی.
بعد برای خودم و برای صاحب قبر و برای همه‌مان اشک بریزم.
در دلم، روی صورتم.
سنگ‌های قطعه 329 تازه‌اند.
آدم‌های زیرش هم تازه‌اند.
خیلی‌هایشان هنوز سنگ واقعی ندارند و فعلا همان سنگ مربعی توسی رویشان است که اسم و تاریخ فوت را نوشته.
همه در دی ماه مرده‌اند، اما رویش ننوشته کدامشان نمی‌خواست بمیرد.
کدامشان آرزوها داشت برای زندگی.
کدامشان برای زندگی بهتر راهی خیابان شده بود.
کدامشان به مرگ طبیعی نمرده.
قبرستان پر شده از جوان.
خدا به مادران‌شان رحم کند.