روایت همسر دادستان اسفراین از شهیدی که ققنوس وار خود را به دل آتش زد
بجنورد-شهید مدافع امنیت وعدالت دادستان پرتلاش و جوان اسفراین ۴ هفته قبل در آتش کینه عمله های اسرائیل و داعش خود را به آتش زد و ققنوس وار به آسمان پر کشید.
خبرگزاری مهر-گروه استان ها،محدثه جوان دلویی؛پنجشنبه بیستوسوم بهمنماه دو هفته زودتر، به احترام رفقای قدیمیات، چهلمت را برگزار کردیم؛ چهلمی که هنوز باورش برایمان سخت است.
بارها و بارها صدایت را در جمع همکارانت گوش میدهم، شاید میان واژههایت کلیدی پیدا کنم برای روایتت؛
یکبار میگفتی: «خودتان حاج قاسم باشید؛ هر جا هستید، حتی اگر خادم هیئتید، کارتان را درست انجام دهید.»
بار دیگر از پدرت میگفتی که با افتخار میگفت: «فرزندم فدای قرآن شد و من و دیگر فرزندانم فدای آیهآیه قرآن.»
و آن نشانهای که در شب بیستم شعبان فرستادی… انگار خودت مسیر روایت را مشخص کردی؛ از تو باید به عنوان شهید امنیت و عدالت نوشت.
آقای علی اکبرمؤذن از همان پدرهای مهربانی است که مثل کوه، پشت و پناه فرزندانش میایستد؛ آرام، محکم و دلسوز.
میگوید: «هرچه از علیآقا بگویم کم گفتهام.
من یک کشاورزم.
هر وقت کارش سنگین میشد یا پرونده مهمی داشت، زنگ میزد و میگفت: عموجان دعایم کنید.
میگفتم علیآقا مگر دعای منِ کشاورز به کارت میآید؟
میخندید و میگفت همین دعاهاست که کار را جلو میبرد.»
نوشتن از تو معجزه میخواهد؛ واژهها کوتاهاند و قامتت بلند.
دلم میخواهد تو را «بهشتیِ دیگری» بنامم… نه، بگذار بگویم «بهشتیِ ما خراسانیها».
این بار باید از زبان کسانی نوشت که تو را زیستهاند؛ از زبان پدری که دعایش بدرقه راهت بود، از زبان همکارانی که صداقتت را دیدند، و از زبان مردمی که امنیت امروز خود را وامدار خون تو هستند.
اما این بار می خواهم از زبان "زهرا "همسفر ۲۰ساله زندگیت بنویسم همانی که روزهای آخر گفتی "چقدر خوب که شماها را دارم".
پشت و پناهمان رفت
زهرا می گوید:آن قدر به فکر مردم بود که حتی گره کارهایی که به حیطه وظایفش مربوط نمی شد با درایت و تصمیم او باز می شد.مدیر و مسئول و مردم عادی گفتند ،وقتی تو رفتی انگار پشت وپناهمان هم رفت.
از اینجا
روایت " زهرا موذن "همسر شهید مظلوم دادستان عمومی و انقلاب اسفراین "علی اکبر حسین زاده"از ۲۰سال زندگی مشترکشان را می خوانید.
نمازشب علی اکبر
رفقای حوزه علمیه معصومه تهران تماس گرفته بودند و می پرسیدند ؟آیا "علی اکبر "همانند دوران طلبگی اش نماز شب می خواند که پاسخم این بود تمام لحظه به لحظه زندگی علی جانم رسیدگی به پرونده های مردم بود.عادت ۲۰ساله زندگی مشترک مان این بود آفتاب نزده فقط یک استکان چای می خورد و راهی دانشگاه و دادگاه می شد و ساعت ۵و ۶عصر به خانه برمی گشت با دستان پر از پرونده.
اول احوالی از بچه ها می پرسید وکمی کمک حالم در امورات منزل بود و بعد تا اذان صبح روز بعد پشت میزش می نشست و پرونده ها را زیر و رو می کرد و ساعت ها تلفنی امورات مردم را پیگیری می کرد.
گاهی از رفتارش به تنگ می آمدم و می گفتم: علی !خسته نشدی از بس کار می کنی؟
که تو می گفتی :"مردم گناه دارند نباید ساعت ها برای یک کار کوچک در دادگاه ها معطل بمانند."
من آرامم
حالا که به چهلمین روز رفتنت نزدیک رسیدیم، من آرامم.
چون تو مرا آرام کردی و خواستی آرام بمانم.تو می دانستی من وابسته پدر ومادرم و روستایمان هستم اما با وجود آن که ساعت ها ازمن دور بودی بازهم هوایم را داشتی.
بچه درسخوان پرتلاش
پسر همسایه مان بودی از آن بچه درس خوان های پرتلاش.از آن هایی که وقتی از درس فارغ می شد و به خانه سری می زد ،باید در زمین و باغ کنار پدر ،پیدا یش می کردی.خواهرت که پیغام خواستگاری تو را برایم آورد، مانده بودم چه بگوییم.پدر و مادرم که سخت شیفته رفتار و آقایی تو بودند، پذیرفتند.بزرگتر ها آمدند برای خواستگاری و قرارشد یک شب تو بیایی!خنده ام می گیرد علی جان!یادت است طوماری برایم آورده بودی که بیشتر از ۲ساعت بند به بند طومار و خواسته هایت را برایم گفتی.اول از همه گفتی :من برای کار تبلیغی شاید به آن سوی مرزها بروم اگر این را قبول می کنید بقیه را بخوانم.
چه شبی بود آن شب و حالا که برای حانیه تعریف می کنم با هم می خندیم و می دانم تو هم در آسمان به ما لبخند می زنی.
تاریخ عقد ما،چهارم اردیبهشت ۱۳۸۴ شد و همان ماه تولدت.
"علی جانم" ممنونم که در ۴سال عقدمان با وجود آن که از من دور بودی، اما تولد ها و سالگرد یکی شدنمان را برایم سنگ تمام می گذاشتی و خودت را به جابوز می رساندی تا بهترین مراسم ها را برایم بگیری.اما ماهم ناداری ها و نداشتن ها را زیر یک سقف چشیدیم و تو همیشه به من امید می دادی.یک سال اول زندگی مشترک مان را در کاشمر گذراندیم باهمان حقوق طلبگی!اگر به اراده ات بخواهم نمره دهم، عدد۱۰۰ را انتخاب می کنم.
تولد ۹سالگی حسام
این روزها هرلحظه با حانیه و حسام حسابی یادت می کنیم.
یادمان آمد ۱۰ روز قبل رفتنت،حسابی حسام را سر ذوق آوردی و شمع تولد ۹سالگی اش را با هم فوت کردید و نمی دانم در آن لحظه تو چه آرزویی کردی اما هرچه بود حالا دیگر تولد ها و سالگرد ازدواجمان بدون تو رنگی ندارد.
پذیرفته شدن در آزمون سردفتری اسنادرسمی
تازه زندگیمان را شروع کرده بودیم و تصمیم گرفتی در آزمون قضاوت و سردفتری اسناد رسمی شرکت کنی و تو شبانه روز درس می خواندی و با رتبه خوبی در آزمون سردفتری اسناد رسمی پذیرفته شدی!این شد سر آغاز خانه بدوشی مان.
یکسال به کرج رفتیم.
اما تو این حرفه را نپسنددی و یک روز گفتی آماده باش می خواهم ادامه تحصیل بدهم و به دانشگاه علوم اسلامی رضوی بروم.برای من ،آمدن به مشهد و هم جواری با امام رضا ع و نزدیکی به خانواده ها آرزو بود.
صفرتا۱۰۰ کارها باخودت بود خودت همه کارها را انجام دادی و اصلا عادتت همین بود صفر تا ۱۰۰کارهای سفر و اسباب کشی ها را با وجود حجم سنگین درس هایت خودت انجام می دادی و خستگیناپذیری ات مرا خسته کرده بود.هم آزمون کارشناسی ارشد رشته حقوق جزا و هم آزمون قضاوت را با رتبه عالی پذیرفته شدی.۳سال در مشهد زندگی کردیم و تو روزها ساعت ۵صبح یک استکان چای می خوردی و از خانه بیرون میزدی و یک پایت دانشگاه وپای دیگرت دادگاه و دادسرا بود.
چراغ خانه ام باش
گاهی اوقات حجم کارها و دانشگاه طوری بود که ۹شب باهمان لبخند دوست داشتنی به خانه برمی گشتی و به من، نبودنت خیلی سخت می گذشت و دوست داشتم به دنبال کاری بیرون از خانه باشم که با محبت گفتی دوست دارم وقتی به خانه بر می گردم چراغ خانه ام روشن باشد وتو هم باشی!
با همان چهره خسته ات اما حرف ها و خواسته هایم را خوب گوش می دادی و اجازه دادی فشار تنهایی و انجام کارها را با گذراندن دوره های هنری و مخصوصا نقاشی پر کنم.
پشتکارتو را هم تحسین می کردم و برایت بهترین جایگاه ها را آرزو می کردم.
شروع کار قضاوت در اسفراین
شهریور ۱۳۹۰ خدا "حانیه جان" را به ما عنایت کرد و تازه دوساله شده بود که برای انجام کار قضاوت به اسفراین آمدیم تا سال ۱۳۹۵ در دادگاه اسفراین قضاوت کردی و حکم جدیدت شد، رییس دادگاه شوقان.
دیگر بخاطر حانیه ما خانه را بدوش نکردی و خودت رنج رفت وآمد به شوقان را به جان خریدی.تازه به همکارانت که از دوری این مسیر گلایه می کردند، گفتی باید این رفت وآمد را هم جزیی از کارمان بدانیم آن وقت این مسیر برایمان هیچ نیست.اما خدا می داند که تو آفتاب طلوع نکرده از خانه می رفتی و تا برمی گشتی بازهم عصر می شد.
حرف ها بسیارند
حرف ها بسیاراست.اما نمی دانم از کدام بگوییم از روزی که تو به عنوان دادستان شهر انتخاب شدی و کارهایت چندبرابر شد.از عشق تو به حانیه و حسام و....
از اینکه برای من و بچه ها بهترین را می خواستی.اگر ساعت ۹شب هم به خانه می آمدی و حسام وسیله ای می خواست خستگی از تن به در نیاوردی راهی خیابان ها می شدی و آنقدر پیاده می گشتی تا دل حسام را شاد کنی.
آخرین روزهای فصل زندگی مشترکمان
یادم آمد، به بچه ها قول داده بودی برف که آمد حتما برای برف بازی به گردنه اسدلی می رویم.
شاید یک پنج شنبه مانده به رفتنت بود ما را به بجنورد آوردی تازه رسیدیم که تماسی تو را برآشفت ،گویا اتفاقی در شهر افتاده بود و دوباره تو راهی اسفراین شدی.اما صبح جمعه برگشتی و گفتی به بچه ها قول برف بازی در گردنه را دادم اما برایم نگفتی شب قبل برتو چه گذشت فقط بچه ها را سر ذوق آوردی و حسابی کیف دنیا را کردید.
آه که نمی دانستم به روزهای آخر فصل زندگی مشترکمان نزدیک می شویم!
خبر دادند که مادربزرگ از دنیا رفت و من با بچه ها راهی کاشمر شدم.می دانستم کارهایت بیشتر شده و بعضی شب ها پلک روی هم نمی گذاشتی.
قراربود تا مجلس هفتم مادربزرگ در کاشمر بمانیم.
اما نمی دانم چرا ناخودآگاه دلم هوایت را کرد.
مجلس سوم مادربزرگ که تمام شد ،حسام را راضی کردم که برویم به "بابا سر بزنیم و..."
غروب بود که به خانه آمدی و ما را دیدی خیلی خوشحال شدی و گفتی :چقدر خوب است که شما را دارم!
واما....
آن خواب مرا برآشفت...
"امام رضا جان (ع) دعوت مان کرده بود و من وتو در صحن و سرایش بودیم و یک خادم .گویی ما در یک صف انتظار بودیم.ناگهان چیزی از دستم سرخورد و افتاد زمین.خم شدم تا آن را بردارم که ناگهان فهمیدم تو با آن خادم رفته ای.خودم را به سوی آن دری که رفتی ،رساندم که دیواری جلوی رویم کشیده شد و روزنه پرنوری را دیدم و تو که آن سوی دیوار بودی."
از خواب پریدم که دیدم به نماز صبح ایستاده ای.سلام نماز را دادی.
گفتم:علی جان خواب عجیبی دیدم و تو گفتی باشد، بعد برایم تعریف کن.کارهایم زیاد است، خسته ام تا قبل رفتن به اداره کمی می خوابم واما....آن "بعد" شد، موقع دیدن پیکر سوختهات!
حالا که فکر می کنم می بینم اگر آن شب من بودم قطعا خودم را به میدان اصلی شهر می رساندم و شاید در کنار تو ....نمیدانم.
آخرین مکالمه
اما عصر چهارشنبه قبل آمدنت با بچه ها راهی کاشمر شدیم.تلفنی جویای احوالت بودم ،می دانستم سخت تحت فشار هستی ولی تا پاسی از شب درکنار نیروهای انتظامی و امنیتی مراقب شهر بودی.
پنج شنبه بعد از مراسم هفت مادر بزرگ تماس گرفتم و گفتی :حالم خوب است!این آخرین مکالمه ما باهم بود....
ساعت ۲۱شب شده بود که اینترنت ها قطع شد و...تماسی از اسفراین من رادل نگران کرد.دوستی آن سوی خط گفت:از آقای حسین زاده خبر دارید ؟که گفتم اخرین صحبت من ساعت ۵بعدازظهر بود که کمی من من کرد وگفت: اسفراین شلوغ شده ...خبرش را بگیرید اما از من نشنیده بگیرید.وای خدای من چه لحظاتی برما گذشت.
گوشی ات بوق آزاد می خورد و یا مشغولی...وقتی بوق مشغولی می خورد،خودم را دل داری می دادم سرش شلوغ است که ناگهان در تماس چهارم صدای ناآشنایی گفت :آقای دادستان وسط میدان شهر است.
عصبانی شدم گفتم: گوشی آقای حسین زاده دست شما چه می کند که پاسخی نداشت بدهد و...
کم کم همه در خانه پدرم نگران شده بودند.من بیقرار بودم وگوشی بدست دورخانه می چرخیدم که عزیزجانت به خانه پدرم آمد و گفت:از علی اکبر خبر داری گفتم سرش شلوغ است مادرجان
حتما در اولین فرصت تماس می گیرد واو را راهی خانه اش کردم.اما دلم تاب نمی آورد دیدم فایده ای ندارد با گوشی حانیه به شماره دیگرت تماس گرفتم.
اسم حانیه را در گوشیت "جانان" گذاشته بودی واما باز هم همان صدای قبلی ود و فردی دیگر که صدایش آمد که می گفت:همسر دادستان است!
پرسیدم آقا آنجا چه خبر است؟فقط گفت:دعا کنید اینجا خیلی شلوغ شده!
و اصرار کردم که آقای حسین زاده کجاست؟گفت خانم اتفاقی نیفتاده فقط دستانشان کمی سوخته!
تا این را گفت طاقت از کف دادم و جیغ زدم که مادرم از حال رفت.
بچه ها به گریه افتاده بودند.بابا که پشت وپناهم بود، دعوا کرد که محکم باش هنوز اتفاقی نیفتاده....مادر را به درمانگاه بردیم.حسام را به خانه برادرم فرستادم.
شب سرد زمستانی زندگیم
تلفن ها قطع شد و...ساعت ۲بامداد تلفن ها وصل شد.با برادرهایت تماس گرفتم حرفی نمی زدند اما اصرارم را که دیدند گفتند:زن داداش!
ما درمسیر اسفراین هستیم، می رویم ببینیم برای علی چه اتفاقی افتاده.
فهمیدم موضوع زخمی شدنت نیست.گوشی را به بابا دادم و گفتم شما از آن ها بپرس.بابا راه می رفت و من هم به دنبالش که به سمت حیاط رفت و در سوز سرمای نیمه شب ، دیدم دستانش می لرزد و به پهنای صورت اشک می ریزد.
گفتم:بابا بگو چه شده؟
گفت:قول می دهی سکوت کنی؟مادرت عاشق علی آقا است اگر بفمهد حالش بدتر می شود!
قسم خوردم هرچه باشد، سکوت می کنم.
آه علی الان هم که به یادم می آورم تمام بدنم می لرزد.
بابا گفت:زهرا جان علی آقا را به شهادت رساندند!
برادرهایش الان به اسفراین رسیدند.
اصرار کردم که ماهم راه بیفتیم.بابا مرا بوسید و با خواهرم تماس گرفت و گفت پسرش را بفرستد تا امشب او رانندگی کند.
حانیه اصرار داشت همراهم بیاید که گفتم فقط می روم عیادت بابا بعد باهم میایم !اما خدا می داند این بغض در گلو مانده ام مرا چقدر داغان کرد.
من وبابا و خواهر زاده ام ساعت ۳صبح به سمت اسفراین راه افتادیم.
جاده ای که تمام نمی شد
سال ها مسیر کاشمر و اسفراین را در ۳ساعت طی می کردم هیچ وقت ماشین خراب نمی شد، اما آن شب در راه سبزوار ماشین خراب شد و فقط به یکی از دوستانت تماس گرفتم وموضوع را گفتم که خودش را به ما رساند و برایم ماشین دیگری گرفت و ماشین ما را برای تعمیر به سبزوار برد.
آه از این جاده که تمام نمی شد و آفتاب طلوع کرد که به اسفراین رسیدم و..
راهی خانه ای شدم که دیگر تو آنجا نبودی!
"علی جانم" تو به آرزویت رسیدی همانی که همیشه می گفتی من باشهادت از دنیا می روم!می دانم اگر ۱۰سال یاحتی ۱۰۰سال دیگر هم از دنیا می رفتی ،شهادت رزقت بود.
این روزها هرجا می روم یا هرکه با من تماس می گیرد فقط از خوبی هایت و گره گشایی هایت می گوید.
اما علی جان یادت است موقع عقدمان گفتی مهریه ات را ۱۴سکه بگذار تا رهبر عزیزمان خطبه عقدمان را بخوانند اما روزی مان نشد و الان آرزوی من و حسام و حانیه،پدرت و ملائکه عزیزت، دیدار روی ماه رهبری است تا کمی داغ رفتن تو را با دیدار شان بر دلمان التیام یابد.
علی جانم در کنار تو زندگی کردن مرا آدمی دیگر کرد و از اینکه در مسیر امنیت مردم به شهادت رسیدی،گلایه ای نیست اما فقط اشد مجازات قاتلانت را در همان میدان معروف اسفراین می خواهم.