سلام! من آمریکا هستم
تاریخِ معاصرِ ایران گواهی میدهد که هرگاه دستِ دوستی یا اعتماد به سویِ این دولت دراز شده، پاسخی جز خیانت و بدعهدی دریافت نشده است. از کودتای بیست و هشتمِ مرداد، تا ماجرای برجام که اوج روند این بدعهدی است همگی نشانههایی از یک حقیقتِ تلخ دارد: برای این سیستم، مفاهیمِ انسانی و حقوقِ بشر تنها ابزارهایی برای فشار بر مخالفان هستند و خودِ آنها هیچ پایبندیِ واقعی به این اصول ندارند.
باشگاه خبرنگاران جوان؛ امیرحسین سلطانی*- روایت تعاملاتِ جهان معاصر و به طورِ خاص مواجههی ملتِ ایران با دولتِ ایالات متحده، داستانی پرفراز و نشیب است که برای درک حقیقتِ آن، عبور از سطحِ ظواهرِ شعارهای سیاسی و رسیدن به عمق واقعیتهای جاری در صحنهی بینالملل، امری اجتنابناپذیر مینماید.
آنچه امروز در ویترین سیاستِ جهانی به نمایش گذاشته میشود، تصویری از تلاش برای نظم، قواعد و همزیستی است، اما نگاهی مبتنی بر شواهد عینی آشکار میسازد که این تصویر، شباهتِ بسیاری ضربالمثلِ «گندمنمایِ جو فروش» دارد؛ ساختاری که در ظاهر به قوانینِ بینالمللی و آدابِ تمدن آراسته است، اما در باطن، خویی جز انحصارطلبی و میلی سیریناپذیر برای مصادرهی منافع ملتها در آن یافت نمیشود.
بررسی لایههای پنهانِ اقتصاد و سیاستجهانی نشان میدهد که جهان با یک شریک متعارف روبهرو نیست، بلکه با سیستمی مواجه است که حیات و بقای خود را در سلباستقلالِ دیگران و تبدیل کردنِ کشورها به مهرههای بیاراده تعریف کرده است.
اگر در گذشته استعمارگران برای تسلط بر منابعِ یک کشور ناچار به لشکرکشیهای پرهزینه و اشغالِ نظامی بودند، امروزه روشهای پیچیدهتر، کمسروصداتر و البته خطرناکتری جایگزین شدهاند.
یکی از مهمترین مباحثی که امروزه در محافلِ علمی و پژوهشیِ اقتصادِ سیاسی مورد توجه قرار گرفته و کلیدِ فهمِ رفتارِ آمریکا محسوب میشود، مقولهی «زنجیرهی ارزشِ جهانی» است.
اقتصادِ جهان را میتوان به رودخانهای عظیم تشبیه کرد که جریانِ حیاتبخشِ آن -شاملِ فناوری، تولید، قطعاتِ صنعتی و تبادلاتِ مالی- باید به صورتِ عادلانه به تمامِ سرزمینها برسد تا چرخِ زندگیِ مردمان بچرخد.
در یک نظمِ طبیعی، همهی ملتها حلقهای از این زنجیره هستند و باید از منافع آن بهرهمند شوند، اما ایالات متحده با اتخاذِ استراتژیهای انحصارطلبانه، عملاً بر سرچشمهها و گلوگاههای حساسِ این رودخانه مسلط شده است.
برخی از محافل اقتصاد سیاسی بر این باورند که این دولت با در اختیار گرفتنِ انحصاریِ زیرساختهای بانکی، تحمیلِ پولِ ملیِ خود به عنوانِ ارزِ مبنا و کنترلِ فناوریهای مادر، اقتصاد را از ماهیتِ تجاریِ خود خارج کرده و آن را به یک ابزارِ امنیتی و جنگی تبدیل نموده است.
چنین رویکردی بیانگرِ این واقعیت است که آمریکا نه به دنبالِ تجارتِ آزاد، بلکه در پیِ ایجادِ یک وابستگیِ مرگبار است.
این دولت مانندِ میرابی ظالم بر سرِ گردنهی اقتصادِ جهانی نشسته و این پیام را مخابره میکند که هر کشوری یا باید در مدارِ منافعِ واشنگتن حرکت کند و سربازِ اقتصادیِ آن باشد، و یا با قطعِ دسترسی به این شریانهای حیاتی، از چرخهی تولید و تجارت حذف شود.
نتیجهی عملیِ این سیاست، گروگان گرفتن نانِ شبِ ملتها، ایجادِ کمبود در دارو و کالاهای اساسی و در نهایت، فلج کردن زندگیِ عادیِ مردمانی است که نمیخواهند زیر بارِ سلطه بروند.
بنابراین، ادعای مدیریتِ جهانی از سویِ چنین ساختاری، پوششی برای یک راهزنیِ مدرن است.
این خوی تمامیتخواه، تنها به عرصهی اقتصاد محدود نمیشود و بازخوانی حافظهی تاریخیِ روابطِ بینالملل، بهویژه در قبالِ ایران، زوایای تاریکتری از این ماجرا را روشن میسازد.
تاریخِ معاصرِ ایران گواهی میدهد که هرگاه دستِ دوستی یا اعتماد به سویِ این دولت دراز شده، پاسخی جز خیانت و بدعهدی دریافت نشده است.
از کودتای بیست و هشتمِ مرداد که در آن امیدِ یک ملت برای ملی شدنِ صنعتِ نفت و برپاییِ دموکراسی با دخالتِ مستقیمِ آمریکا به یأس تبدیل شد، تا فاجعهی انسانیِ ساقط کردنِ هواپیمای مسافربری بر فرازِ آبهای خلیج فارس، همگی نشانههایی از یک حقیقتِ تلخ هستند: برای این سیستم، مفاهیمِ انسانی و حقوقِ بشر تنها ابزارهایی برای فشار بر مخالفان هستند و خودِ آنها هیچ پایبندیِ واقعی به این اصول ندارند.
این روندِ پیمانشکنی در سالهای اخیر و در ماجرایِ توافقِ هستهای به اوجِ خود رسید.
در شرایطی که ایران با حُسنِ نیت پای میزِ مذاکره نشست و به تمامِ تعهداتِ خود -که موردِ تأییدِ نهادهای بینالمللی بوده است-عمل کرد، طرفِ مقابل با خروجِ یکجانبه و زیرِ پا گذاشتنِ قطعنامهی شورای امنیت، ثابت کرد که امضا و تعهد برایش ارزشی ندارد، مگر آنکه تضمینکنندهی منافعِ یکطرفهی او باشد.
اما نکتهی حائز اهمیتتر، رفتارِ آمریکا در «حینِ» فرآیندهای دیپلماتیک است که نشان میدهد میزِ مذاکره برای آنان، نه محلی برای تفاهم، بلکه ابزاری برای فریب و خریدنِ زمان است.
استراتژیِ خطرناکِ «مذاکره زیرِ آتش» همواره در دستورِ کارِ این دولت بوده است؛ به این معنا که همزمان با ارسالِ پیامهای صلح، از ابزارِ جنگ برای فشار بر طرفِ مقابل استفاده میشود.
شواهدِ میدانیِ متعددی برای اثباتِ این ادعا وجود دارد که وقوعِ درگیریهایی نظیرِ اصطلاحاً «جنگِ دوازدهروزه» توسطِ متحدانِ آمریکا در حین مذاکرات، تنها یکی از مصادیقِ بارزِ آن است.
حال اگر تمامیِ این قطعاتِ پازل -از انحصارطلبی در زنجیرهی ارزشِ جهانی و بستنِ راهِ تنفسِ اقتصادیِ ملتها گرفته تا سوابقِ سیاهِ تاریخی و استفادهی ابزاری از جنگ در میانهی دیپلماسی- در کنارِ هم چیده شود، ماهیتِ حقیقیِ این پدیده آشکار میگردد.
در اینجا، بهرهگیری از مبانیِ معرفتی و دینی، میتواند مزیدی بر علّت-به عنوان اتمام حجت دینی و نه به عنوان دلیلی سیاسی- باشد.
در کتاب روابط بینالملل در اسلام به قلم آیتالله العظمی جوادی آملی، مرزِ باریک و دقیقی میانِ «کفر» و «استکبار» ترسیم شده است.
اسلام اصلِ ارتباط با جهانِ غیرمسلمان را نفی نمیکند؛ اگر کشوری عقیدهی دینیِ متفاوتی داشته باشد (کافر باشد)، اما به اصولِ انسانی پایبند بماند، به پیمانهایش وفادار باشد و از دایرهی عدالت و انصاف خارج نشود، تعامل با او امکانپذیر است.
مستکبر در تعریفِ دقیقِ فقهی، کسی است که داعیهی «مدیرعاملیِ دهکدهی جهانی» را در سر میپروراند.
چنین موجودیتی خود را فراتر از قانون و مالکِ بیچونوچرایِ جان، مال، آبرو و منابعِ طبیعیِ انسانها میپندارد.
رفتارِ آمریکا در مصادرهی زنجیرهی ارزشِ جهانی، نقضِ عهدهای مکتوب و حمایت از جنگافروزیهای منطقهای در حینِ صلح، تطبیقِ نعلبهنعل با همین تعریفِ استکبار است.
او میخواهد اختیاردارِ جهان باشد و مللِ دیگر را در جایگاهِ رعیت ببیند.
طبیعی است که چنین تفکری، هرگز با زبانِ منطق، قانون و گفتگویِ برابر رام نخواهد شد، زیرا اساساً برای دیگران «حقی» قائل نیست که بخواهد آن را محترم بشمارد.
نهایتاً میتوان اینگونه گفت که امید بستن به تغییرِ رفتارِ ذاتیِ چنین سیستمی و انتظارِ عدالت از آن، با واقعیتهای موجود در تضاد است.
عقلِ سلیم حکم میکند در برابرِ قدرتی که اقتصاد را سلاح میکند و دیپلماسی را با فریب میآمیزد، راهِ نجات نه در خوشبینی و اعتمادِ مجدد، بلکه در استحکامِ ساختِ درونیِ قدرت نهفته است.
تنها راهِ خنثیسازیِ این تهدیدات، بریدنِ بندهای وابستگی به زنجیرهی معیوبِ تحتِ سلطهی استکبار و قوی شدن در عرصههای علم، اقتصاد و فرهنگ است.
گرچه اینکار به صورت صد درصد امکان پذیر نیست، اما هرچه دوری از سلطه و ایجاد شبکههای نامتمرکز سیاسی و اقتصادی برای روابط سالم میان ملتها افزایش یابد، قدرت مذکور ضعیفتر میشود.
برو قوی شو اگر راحتِ جهان طلبی / که در نظامِ طبیعت، ضعیف پامال است.
*پژوهشگر مسائل بین الملل