خبیر‌نیوز | خلاصه خبر

دوشنبه، 20 بهمن 1404
سامانه هوشمند خبیر‌نیوز با استفاده از آخرین فناوری‌های هوش مصنوعی، اخبار را برای شما خلاصه می‌نماید. وقت شما برای ما گران‌بهاست.

نیرو گرفته از موتور جستجوی دانش‌بنیان شریف (اولین موتور جستجوی مفهومی ایران):

می‌گفت اگر حسینیه می‌سوخت، او هم همان‌جا می‌سوخت!

مهر | استان‌ها | دوشنبه، 20 بهمن 1404 - 11:59
خرم‌آباد- پیرزنی آن‌جا بود. همراه پسرش. بانی و خادم حسینیه. نمی‌توانست درست راه برود؛ اغتشاشگرها را نفرین می‌کرد. می‌گفت اگر حسینیه می‌سوخت، او هم همان‌جا می‌سوخت!
توي،خيابان،شهر،رفتيم،حسينيه،عقب،سنگ،زد،رد،ماشين،شب،نگاه،خبرن ...

خبرگزاری مهر- گروه استان‌ها: حال و هوای شب را از قبلش می‌شد حدس زد.
شب گذشته درگیریِ خیابان رازی اتفاق افتاده بود و خبرها دهان‌به‌دهان می‌چرخید.
این بار دوباره راهی سطح شهر شدم؛ من با همان عادت همیشگیِ خبرنگارها، گوشی دستم بود و گوشم تیز؛ نه برای ضبط، برای فهمیدن.
حوالی میدان امام، اوضاع آرام بود.
بچه‌ها جمع شدیم و چهار نفری سوار ماشین...
من هم با آن‌ها راه افتادم.
مسیر ساحلی را گرفتیم تا برسیم آن‌طرف شهر.
هنوز به پل انقلاب نرسیده بودیم که سطل‌های زباله را دیدم؛ افتاده وسط خیابان.
مردم عادی، خودجوش می‌کشیدندشان کنار.
یکی با دستکش، یکی با آستین بالا زده.
این صحنه‌ها هیچ‌وقت تیتر نمی‌شوند، اما شهر را همین‌ها نگه می‌دارند.
سمت کیو، ترافیک سنگین شد.
از پشت شیشه ماشین، جمعیتی را دیدم که لباس‌شان، ماسک‌شان و کیف‌های کوچک‌شان شبیه هم بود.
در این اوضاع خبرنگارها هم یاد می‌گیرند آدم‌ها را از روی جزئیات بشناسند.
این‌ها برای ایستادن نیامده بودند.
هوا آن‌جا تیز بود.
جلوتر رفتیم.
ناگهان عده‌ای از سمت آراسته‌ها ریختند وسط خیابان.
پشت‌شان به ما بود.
فحش می‌دادند، سنگ دستشان بود.
یکی‌شان که معلوم بود لیدر است، داد زد: «ماشینا رو بگردید.»
همان لحظه، صدای آژیر آمبولانس آمد.
راهش بسته بود.
مردم عصبانی شدند.
یکی فریاد زد: «راه رو باز کنید، آمبولانسه!» اعتراض‌ها که بالا گرفت جمعیت اغتشاشگرها کمی کنار رفت.
آمبولانس رد شد.
ما هم حرکت کردیم.
سر خیابان دلفان، سه نفر پیاده شدند.
نیروهای امنیتی، موردی بعضی‌ها را چک می‌کردند.
دختری را گرفته بودند.
پیرمردی جلو آمده بود و می‌گفت پدرش است.
صدایش می‌لرزید.
می‌گفت کاری نکرده.
داشتم صحنه را نگاه می‌کردم که ناگهان فضا شکست.
خیابان را دوباره بستند.
از دو طرف انقلاب، هیچ ماشینی رد نمی‌شد.
سنگ‌ها، بی‌هشدار آمدند.از دل جمعیت.
بچه‌های نیروی انتظامی عقب کشیدند.
مردم عادی، همان‌هایی که لحظاتی قبل آرام ایستاده بودند، پراکنده شدند.
دویدند توی کوچه‌ها.
سنگ‌ها می‌خورد به شیشه و بدنه ماشین.
صدای هر ضربه، توی گوشم می‌پیچید.
دوستم دست‌هایش را سپر سرش کرده بود.
کاری از دستم برنمی‌آمد...
نگاهم دنبال بچه‌ها می‌گشت.
پیدایشان نکردم.
اگر می‌ماندیم، گیر اغتشاشگرها می‌افتادیم.
دنده عقب گرفتم، اما ماشین‌های عقب راه نمی‌دادند.
یاد صحنه‌های فیلم افتادم؛ حمله به دل دشمن.
از دو طرف سنگ می‌آمد.
هر لحظه منتظر شکستن شیشه‌ها بودم.
خبرنگار هم آدم است؛ دلش می‌لرزد!
سمت سه راه مطهری رفتیم، امن‌تر بود.
نیروهای انتظامی مستقر بودند.
نفس‌ها کمی برگشت.
رفتیم مسجد دولت‌یاری.
وضو گرفتیم.
نماز خواندیم.
بعد تماس گرفتیم.
قرار گذاشتیم نزدیک بیمارستان عشایر.
می‌دانستیم خطر هست، اما رفتیم.
خبر رسید: «عباسیه رو زدن.» سریع حرکت کردیم.
اولین گروهی بودیم که رسیدیم.
اغتشاشگرها رفته بودند.
حسینیه، زخمی مانده بود.
درش را کنده و انداخته بودند توی رودخانه.
شیشه‌ها شکسته.
رد کوکتل مولوتوف روی دیوارها مانده بود.
قصد داشتند آتش بزنند، اما نگرفته بود.
پیرزنی آن‌جا بود.
همراه پسرش.
بانی و خادم حسینیه.
نمی‌توانست درست راه برود.
ترسیده بود.
می‌گفت چرا کسی نیامد کمک.
اغتشاشگرها را نفرین می‌کرد.
می‌گفت اگر حسینیه می‌سوخت، او هم همان‌جا می‌سوخت.
این جمله، توی دفترچه‌ام نرفت؛ رفت توی دلم؛ با بغض، با اندوه.
چند دقیقه بعد، مردم محل آمدند.
ایستادند.
نگاه کردند.
مبهوت...
من، میان آن‌ها ایستاده بودم.
آن شب، شهر سنگ خورد.
و من، فقط نگاه کردم تا فردا بتوانم بنویسم که چه بر سر شهر آوردند ولی مردم همچنان مقابل‌شان ایستاده بودند.