خبیر‌نیوز | خلاصه خبر

یکشنبه، 19 بهمن 1404
سامانه هوشمند خبیر‌نیوز با استفاده از آخرین فناوری‌های هوش مصنوعی، اخبار را برای شما خلاصه می‌نماید. وقت شما برای ما گران‌بهاست.

نیرو گرفته از موتور جستجوی دانش‌بنیان شریف (اولین موتور جستجوی مفهومی ایران):

میرحسین موسوی؛ عاقبت سیاستمداری با توهمات و کینه‌های بی پایان +عکس

مشرق | سیاسی، برگزیده | یکشنبه، 19 بهمن 1404 - 20:40
حالا دیگر روشن است که او صرفا به واسطه سادگی، بازیچه‌ی چهره‌های مشکوک و بدنیّت لانه کرده در ستاد خود نشد، بلکه آگاهانه و هدفمند، اسم رمز عملیات «شکاف نامقدس» در پیکره‌ی ملت را اعلام کرده بود.
نظام،موسوي،كشور،انقلاب،ميرحسين،امام،شكاف،ملت،سياسي،اعلام،فتن ...

به گزارش سرویس سیاست مشرق، روز دوشنبه(۱۳ بهمن)، یک منبع آگاه از بازداشت مهدی محمودیان، عبدالله مومنی و ویدا ربانی به عنوان عناصر اصلی تهیه‌کننده بیانیه منتسب به «میرحسین موسوی» خبر داد.
در بخش‌هایی از بیانیه منسوب به موسوی، که روز ۹ بهمن توسط رسانه‌های معاند، با آب و تاب بسیار، منتشر شد، بدون کوچک‌ترین اشاره‌ای به کشتار و ویرانی داعش‌وار(بلکه بدتر از داعش) که توسط تروریست‌های مسلح وابسته به دشمن در خیابان‌های تهران و شهرهای دیگر کشور رقم خورد آمده بود:
" خانه‌ها عزادارند.
کوچه‌ها عزادارند؛ شهرها و قصبه‌ها عزادارند...
تفنگ‌تان را زمین بگذارید و از قدرت کناره بگیرید تا ملت، خود این سرزمین را به آزادی و آبادی برساند.
ملت چاره‌ای جز اعتراض مجدد تا رسیدن به نتیجه ندارد و نخواهید توانست فاجعهٔ هجدهم و نوزدهم دی را تکرار کنید.
"
حالا مشخص شده که این بیانیه‌ شرم‌آور، فرصت‌طلبانه و «موسادنشان»، توسط شماری از چهره‌های نشان‌دار با سوابق ضدامنیتی تهیه و به نام موسوی انتشار یافته است.
البته، بر اهل فن و ناظران آگاه، روشن شدن ارتباط موسوی با دشمنان قسم‌خورده‌ی کشور و نظام، ابدا مساله‌ای غیرمنتظره و عجیب نبود.
حالا که از پس گذشت ۱۶ سال به غائله‌ی تلخ و عبرت‌آموز فتنه‌ی ۸۸ از منظر آسیب‌شناسی سیاسی-اجتماعی می نگریم، روشن است که نقطه‌ی عطف شکاف در صفوف ملت ایران از یک‌سو، و شکاف القایی میان بخش‌های از جامعه با نظام، همان فتنه بود.
بلاتردید می توان این دعوی را مطرح کرد، که دشمن از سال ۸۸ به این جمع‌بندی رسید که «شکافی» که در همه‌ی سال‌های پس از پیروزی انقلاب مترصد و در کمین آن بود، فرا رسیده و باید همه‌ی سرمایه‌ و لجیستیک خود را بر و در همین نقطه متمرکز کند.
و خب هنوز آن اندازه از آن فتنه نگذشته که از یاد ببریم عملیات ایجاد آن «شکاف نامقدس» (در تقابل با تعبیر «اتحاد مقدس» توسط رهبر انقلاب)، با این اسم رمز آغاز شد:
"برابر اطلاعاتی که ما از ستادهامون داریم، در سطح کشور، برنده قطعی، برنده قطعی با نسبت آراء بسیار زیاد این‌جانب هستم..."
این دروغ درست زمانی بر زبان میرحسین موسوی آمد که هنوز ۲ ساعت تا پایان رسمی ساعت رای‌گیری دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در خرداد ۸۸ باقی بود، اما او با تشکیل ناگهانی کنفرانس مطبوعاتی، زمانی که طبق قانون، شرع، عرف و اخلاق هیچ نوع اعلام پیروزی مبنا و معنا نداشت، این‌چنین قاطع خود را پیروز انتخاباتی خواند.
حالا که از پس این سال‌ها، و بعد از مرور همه‌ی موضعگیری‌های این فرد در بزنگاه‌های حساس، به آن شب و آن اعلام پیروزی کذا رجوع می کنیم، پی می بریم که آن اندازه «حسن ظن» ما به نخست‌وزیر دوران جنگ کاملا اشتباه بود و او صرفا، به واسطه سادگی، بازیچه‌ی چهره‌های مرموز و مشکوک و بدنیّت لانه کرده در ستاد انتخاباتی خود نشد، بلکه آگاهانه و کاملا برنامه‌ریزی شده، اسم رمز عملیات «شکاف نامقدس» در پیکره‌ی ملت را اعلام کرده بود.
حقیقت ماجرا این‌جاست که میرحسین موسوی پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، نه جزو حلقه‌ی اول و حتی دوم انقلابیون شاخص نبود؛ جز یک بازداشت چندروزه در سال ۵۲، هزینه‌ی مبارزاتی چندانی نداد؛ در سال ۵۵ به ناگهان به مدت یک سال به آمریکا رفت و در اواخر ۵۶ به ایران بازگشت و در همه آن‌ سال‌ها هم بیشتر یک چهره‌ی فرعی در محافل انقلابی محسوب می شد که به لحاظ فکری-سیاسی به علی شریعتی و جریان سوسیالیسم اسلامی امثال محمد نخشب نزدیک‌تر بود تا اندیشه ولایت فقیه حضرت امام(ره).
شاید همین لق بودن باور و تقید «ولایی» و تاثر جدی‌تر او از جریان «چپ» باعث شد که تا زمانی که حضرت امام در حیات بود، بیشتر متاثر از کاریزما و جذبه‌ی امام و رهبری سیاسی ایشان، خود را مقید به اطاعت از رهبر انقلاب می دید.
اما با رحلت بنیانگذار انقلاب، و سه سال بعد، فروپاشی اردوگاه چپ جهانی، خیلی زود استحاله‌ی فکری موسوی و همگنان او آغاز شد.
به بیان دیگر، تا پیش از رحلت امام، وجه ولایی و انقلابی امثال او، صرفا روکشی بر مبانی غیرولایی بود که می شد آن را التقاطی از تفکر چپ سوسیالیستی، مصدق‌گرایی، اسلام بازرگان و انقلابی‌گری شریعتی در نظر گرفت.
میرحسین موسوی که هیچ‌گاه در معرض انتخاب مردم قرار نگرفته بود، در دوران نخست‌وزیری خود در زمان جنگ، به شدت انحصارطلب و تمامیت‌خواه بود و در این مسیر، از همه ابزارهای فشار جریان «چپ» درون ساختار سیاسی بهره می برد.
تنها چیزی که این انحصارطلبی را محدود می کرد، قدرت و اقتدار رهبر کبیر انقلاب بود.
با این حال، او با وجود تصدی پست غیرانتخابی، از هیچ فشار و محدودیتی علیه رییس‌جمهور وقت، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، که با میانگین رای ۹۰ درصدی مردم(در دو دوره انتخابات) انتخاب شده بود، کوتاهی نمی کرد و با سوءاستفاده از وضعیت جنگی کشور و تاکید حضرت امام بر حداقل تغییرات در مدیریت اجرایی کشور(به واسطه مساله جنگ و کمبود منابع و جیره‌بندی کالاهای اساسی)، تقریبا رییس جمهور را از همه حوزه‌های مدیریت اجرایی دور نگه می داشت.
پس از بازنگری قانون اساسی و حذف پست نخست‌وزیری در پی رحلت امام، موسوی به طور خودخواسته، از هر نوع مسوولیت عمده‌ی حکومتی کناره گرفت.
چپ‌های آن دوره و اصلاح‌طلبان بعدی، بسیار تلاش کردند از این کناره‌جویی موسوی یک اسطوره‌ی «زهد سیاسی» و «تنزه جویی» از پست و مقام بتراشند.
اما رفتارشناسی سال‌های بعد او نشان داد که آن کناره‌جویی نه از باب زهد و تقوای سیاسی، که مبتنی بر شخصیت «کینه‌جو» و «انحصارطلب» او و البته بی‌اعتقادی پنهان او به جایگاه «ولایت فقیه» پس از رحلت امام بود.
از همین رو، در سال ۸۷، در جریان رایزنی‌ها و مباحثات جریان اصلاحات برای اعلام نامزد مقابل محمود احمدی‌نژاد، موسوی ابتدا علی‌رغم اصرارهای زیاد هم‌جریانی‌های خود، جواب مثبت نداد، اما وقتی خاتمی قصد کرد وارد عرصه شود، میرحسین بدون هیچ هماهنگی با او و دیگر چهره‌های این جریان، به صورت یکجانبه نامزدی خود را اعلام کرد.
مساله‌ای که دلخوری شدید خاتمی و کروبی را هم به دنبال داشت.
با این‌حال، «کیش شخصیت» پنهان میرحسین، کینه‌ی چندین‌ساله‌ی او از نظام، خودرایی و البته «التقاط» فکری و اعتقادی جدی و عمیق او، ظاهرا معیارهایی بود که طراحان و بازی‌سازان خاص جریان اصلاحات و احتمالا مشاوران «خارجی» ایشان را بر آن داشت که حتی روی نام خاتمی و کروبی قلم بکشند و کسی را به میدان رییس‌جمهور مستقر بفرستند که لقب «نخست وزیر امام» را یدک می کشید و البته نزدیک دو دهه دوری از مناصب، یک «هاله» ی منزّه هم به دور او تنیده بود.
و البته رفتارشناسی و مطالعه دقیق تحرکات موسوی از ابتدای ورود به رقابت تا انتهای فتنه انتخابات، نشان داد که ظاهرا طراحان خاص داخلی و مشاوران خارجی، کاملا سرمایه‌گذاری درستی کرده بودند و کسی را به میدان فرستادند که بنا به همان نقایص شخصیتی و التقاط عقیدتی، کاملا آماده‌ی تحمیل هرگونه هزینه به نظام و کشور برای رسیدن به هدف بود و از سوی دیگر، برخی حدود و «نجابت» های دست‌کم ظاهری امثال کروبی و خاتمی را برای مخاصمه‌جویی علیه نظام هم دست و پاگیرش نبود!
الغرض، کینه‌جویی، توهم، یکدندگی و البته خصومت شخصی موسوی با راس نظام، همان اهرم‌های موثری بود که دو سازمان سیاسی استحاله‌شده و خودباخته‌ی اصلاحات، یعنی سازمان مجاهدین انقلاب و حزب مشارکت نهایت بهره را از آن بردند تا همه‌ی تاکتیک‌های «انقلاب مخملی» را در پوشش و لوای «رقابت انتخاباتی» علیه نظام به کار بگیرند.
آن‌ها به خوبی و بیش از هر کسی می دانستند که رقابت با رییس‌جمهور مستقر، که نمودهای اجرایی چون «مسکن مهر»، «سهام عدالت» و خدمت‌رسانی و شعارهای «عدالت‌خواهانه» نماد آن بود، به شدت کار دشواری است و فردی چون موسوی، بعد از دو دهه دوری از سطح اول سیاست و تقریبا گمنامی برای نسل‌های جدید، که تازه نقاط قوت کارنامه‌ی او در دهه‌ی شصت(یعنی عدالت توزیعی) در سیاست داخلی و استکبارستیزی در سیاست خارجی سیاست رسمی دولت مستقر هم هست، شانس چندانی برای مقابله ندارد، اما «هدف» چیز دیگری بود و برای تحقق آن، میرحسین موسوی یک گزینه‌ی ایده‌آل.
هدف چه بود؟
«انقلاب رنگی» به سبک آسیای میانه و قفقاز در ایران، زیرسوال بردن ساز و کارهای قانونی در کشور، ایجاد خدشه در مشروعیت نظام سیاسی، زیر سوال بردن عملی «فصل‌الخطاب» بودن رهبر انقلاب در گره‌گاه‌های کشور(به ویژه طراحی تظاهرات غیرقانونی در فردای از نمازجمعه رهبر انقلاب)، ایجاد بدبینی و بی‌اعتمادی نسبت به نظام، ایجاد شکاف بین اقشار مختلف مردم، ایجاد شکاف بین ملت و نظام(که تئوری‌پردازی آن را محمدعلی همایون کاتوزیان روشنفکر محبوب اصلاح‌طلبان در لندن انجام داده بود) و در یک کلام و به اجمال، ایجاد «شکاف نامقدس».
و چنین شد که کردند، آنچه که کردند، و پیامد آن فتنه علیه ملت و نظام، حریص‌شدن و طمع‌بستن دشمن به «آسیب‌پذیری» و «شکنندگی» درونی نظام شد.
نطفه‌ی تحریم‌های ظالمانه و ضدانسانی نظام سلطه تقریبا بلافاصله بعد از فتنه ۸۸ ریخته شد و در همان فضا، ترورهای دانشمندان هسته‌ای کلید خورد.
بسیاری از ناظران و تحلیل‌گران بر این اعتقادند که اگر حماسه‌ی بزرگ مردم در مشارکت عظیم انتخابات ۸۸، آن‌چنان زیر ضرب «کودتاگران» نمی رفت و شیرینی آن اتحاد و انسجام آن‌طور در ذائقه ملت و نظام، تلخ نمی شد، چه بسا مسیر هسته‌ای و شکوفایی فناورانه کشور در مسیری دیگر پیش می رفت و حتی «برجام» به نوعی بر کشور تحمیل نمی شد.
و در راس همه‌ی این ضربات به وطن، یعنی متهم ردیف اول، کسی جز «میرحسین موسوی» نبود و نیست.
اما کینه‌جویی و خصومت‌ورزی این فرد، بعد از آن خطای بزرگی که در ساحت مردم و نظام مرتکب شد، نه تنها به ندامت و تلاش برای جبران ختم نشد، که او با سوءاستفاده از رافت نظام، در همه‌ی این سال‌ها از هر فرصتی برای عقده‌گشایی و زَهرافکنی به نظام و مردم بهره برده است.
در جریان فتنه سال ۱۴۰۱(زن، زندگی، آزادی) او در پیامی از مثلا «حصر خانگی» (۹ مهر ۱۴۰۱)، در کمال وقاحت و خباثت، حافظان امنیت و نیروهای نظامی را به نافرمانی و کودتا علیه نظام فراخواند.
[۱]
و جالب و قابل‌تامل این که، در بیانیه‌ای که در هفته‌ی گذشته(۹ بهمن ۱۴۰۴)، به بهانه‌ی کودتای تروریستی آمریکا و رژیم صهیونی از جانب او صادر شد، دقیقا دست روی همین نکته گذاشته و نیروهای جان‌برکف حافظ امنیت را(به عنوان رکن اصلی خنثی کردن آن توطئه‌ی عظیم) به "پایین گذاشتن اسلحه" و "طغیان در برابر نظام" فراخوانده است!
در خبث باطن و طینت این فرد همین قدر بس، که در پی معرکه‌ای که مُهر آمریکایی-صهیونی، این‌بار با اعلام قبلی چندباره و رسمی خود دشمن بر خود دارد و اعلام رسمی حضور عوامل موساد در جمع تروریست‌های مسلح خیابانی از زبان صهیونیست‌ها امثال مایک پومپئو و حتی تهدید مستقیم ترامپ به مداخله نظامی به نفع اجامر و اوباش مسلح داخلی کاملا ماهیت آن را روشن کرده، از نظام می خواهد برای سرنگونی خود «همه‌پرسی» برگزار کند!
آغاز خیابانی کردن سیاست با اهدافی شوم!
عناد و کینه‌ی او با نظام چنان او را به سیفلیس و عفونت سیاسی آلوده کرده که در ۲۰ تیر ماه، تنها دو هفته پس از تهاجم رژیم‌های تروریست صهیونی و آمریکا، باز در پیامی، به جای محکومیت متجاوزان به وطن، تیغ قلم را به سمت نظام گرفت و نوشت: «وضعیت تلخی که برای کشور پیش آمد نتیجه یک رشته خطاهای بزرگ بود» و «ساختار کنونی نظام، نماینده همه ایرانیان نیست.
مردم می‌خواهند شاهد تجدیدنظر در آن خطاها باشند» و البته آن‌جا هم بار دیگر، تئوری احمقانه و خائنانه‌ی «برگزاری همه‌پرسی قانون اساسی» (آن هم دقیقا در وضعیت جنگی کشور!) را مطرح کرد.
به نظر می رسد مجموعه‌ی از رذایل شخصیتی، عقده‌های عمیق درونی، التقاط فکری که در گذشت سال‌ها به جای اصلاح، تبدیل به انحراف عمیق شده، پوسیدگی گسترده‌ی ساختار فکری بریده از واقعیت(که نه صحنه‌ی بین‌الملل و نه وضعیت واقعی کشور را به درستی ادراک می کند)، و البته خبث باطن در دشمنی تمام‌قد با نظام و ولایت، عاقبت شومی را برای میرحسین موسوی رقم زده است.
او البته وزنی نه در داخل کشور و نه در خارج از کشور ندارد(و از اول هم نداشت و سال ۸۸ صرفا دستاویزی برای خناسان خودباخته یا نفوذی دشمن برای تسویه‌حساب با نظام و اراده مردم شد) و پرداختن به او در این مقال، از باب عبرت‌آموزی و درس‌گیری است که غرور و تفرعن، کیش شخصیت، انسداد معرفتی و انحراف از مبانی صحیح اعتقادی حتی «نخست وزیر دوران جنگ» را هم به اسفل‌السافلین هم‌صدایی و جاده‌بازکنی برای دشمنان سفاک و شیطان‌صفت این مرز و بوم تنزل می دهد.