تا جهان باشد، بر انگشت سلیمانت ببینم
این شعر برای ایران عزیز و مردم آن است. از منظر من، این ادای دینی کوچک است نسبت به این ملت نجیب و این پاره تن تمدن بزرگ فارسی.
به گزارش خبرنگار مهر، محمدکاظم کاظمی، شعری تازه درباره ایران سروده و با این یادداشت در فضای مجازی منتشر کرده است: این شعر برای ایران عزیز و مردم آن است.
از منظر من، صرف نظر از همه امور، این ادای دینی کوچک است نسبت به این ملت نجیب و این پاره تن تمدن بزرگ فارسی.
گفتنی است که بیت آخر، تضمینی است از غزلی از بیدل.
آه ای ایران، مبادا نابهسامانت ببینم
جان جانانی، مبادا درد در جانت ببینم
جان جانانی، مبادا درد در جانت ببینم
در مصاف گرگهای تیزدندانت ببینم
رستم دستان عصری، هفتخوانت را بنازم
تا قیامت در پناه شیر یزدانت ببینم
وای اگر داغ پسر بر سینه مادر نشیند
وای اگر خون جوان را بر خیابانت ببینم
داغ پیشانی مبادا داغ دل را تازه سازد
وای اگر بر سفره سالوس مهمانت ببینم
وای اگر در کوزهات زهر زر و تزویر باشد
چشم شیخ و شاب را بر پاره نانت ببینم
خاتم فیروزه صبح نشابوری و باید
تا جهان باشد، بر انگشت سلیمانت ببینم
جاشوان بندرت را ناخدا خورشید یابم
کوزههای سبزه را بر بام گیلانت ببینم
در خلیج فارس، مستیها کنم با زورق ماه
رویش خورشیدها را در خراسانت ببینم
«بیدلیهایت نصیب دیده بیدل مبادا
چشم آن دارم که تا بینم، گلستانت ببینم»