ابراهیم متقی نوشت: واقعيتهاي نظامي و ادبيات سياسي امريكا، نشانههايي از جنگ اجتنابناپذير را منعكس ميسازد.
ابراهیم متقی: واقعیتهای نظامی و ادبیات سیاسی آمریکا نشانههایی از جنگ اجتنابناپذیر را منعکس میکند
کد خبر: 759866 | ۱۴۰۴/۱۱/۱۸ ۰۹:۱۵:۰۰
ابراهیم متقی در یادداشتی با عنوان «دیپلماسی ناتمام و آینده امنیت منطقهای» در روزنامه اعتماد نوشت: همواره جلوههایی از منازعه، بحران و دیپلماسی بر فرآیندهای سیاسی و امنیتی خاورمیانه تاثیرگذار خواهد بود.
خاورمیانه سرزمینی است که عموما با نشانههایی از جدال سرزمینی، ایدئولوژیک و راهبردی پیوند یافته است.
این حوزه جغرافیایی پس از جنگ اول جهانی و فروپاشی امپراتوری عثمانی با چالش دایمی مواجه شده است.
در نتیجه این فرآیند، زمینه برای شکلگیری کشورهای نوظهور ازجمله: عربستان، اردن، عراق، فلسطین، سوریه و لبنان به وجود آمده و این امر واقعیتهای امنیت منطقهای خاورمیانه را به گونه بیوقفه و در بسیاری از دورههای تاریخی دچار بحران و منازعه پایانناپذیر نموده است.
در سالهای پس از جنگ اول جهانی، آخرین پایگاه کشورهای اسلامی در برابر پویاییهای مدرنیسم و توسعه اقتصادی جهان غرب دوام چندانی پیدا نکرد.
نظام خلافت به گونه تدریجی موقعیت خود را در سالهای پایانی قرن 19 از دست داد و در روند جنگ اول جهانی گرفتار اشتباه تاکتیکی در ائتلاف با آلمان و اتریش شد.
در روند جنگ دوم جهانی، ایالاتمتحده موقعیت خود در اقتصاد، سیاست و نظامیگری جهانی را تثبیت کرده و به عنوان بازیگر موازنه دهنده قدرت و امنیت در حوزه خاورمیانه، خلیجفارس و جنوب غرب آسیا ایفای نقش سیاسی و امنیتی کرد .
فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی موقعیت ساختاری ایالاتمتحده در نظم جهانی را ارتقا داد.
علت اصلی جایگاهیابی امریکا در اقتصاد و سیاست جهانی را میتوان ناشی از قدرت اقتصادی و فناورانه ایالاتمتحده دانست.
هر یک از دو مولفه یاد شده تاثیر خود را بر موازنه قدرت منطقهای و جهانی بهجا گذاشته است.
در آخرین سالهای ساختار دو قطبی، زمینه برای شکلگیری انقلاب اسلامی ایران به وجود آمد.
انقلاب ایران با انقلابهای کلاسیک لیبرالی (انقلاب انگلیس 1664، انقلاب امریکا 1776 و انقلاب فرانسه 1789) و سوسیالیستی (انقلاب روسیه 1917، انقلاب چین 1949 و انقلاب کوبا 1959) کاملا متفاوت به نظر میرسد.
1- انقلاب ایران و بازتولید موازنه منطقهای غرب آسیا- انقلاب ایران ماهیت اجتماعی داشته و رهبری جمهوری اسلامی هیچگاه محور اصلی کنش اجتماعی را بر سازوکارهای خشونتآمیز قرار نداده است.
اندیشه انقلاب ایران در تفکر «تدی اسکاچپول» و «میشل فوکو» مبتنی بر انگارههای هنجاری و اجتماعی بوده است.
فوکو همچنین انقلاب اسلامی ایران را به عنوان «روح جهان بیروح» نامید.
تمامی تلاش نظریهپردازان انقلابهای اجتماعی جدید از جمله «تد رابرت گار» و «اسکاچپول» آن بود که ساخت و فرآیند انقلاب ایران چه سرنوشتی را پیدا خواهد کرد.
واقعیتهای تحول سیاسی در ایران بیانگر آن است که ایران همانند بسیاری از انقلابهای کلاسیک در «انگاره کالبدشکافی 4 انقلاب کرین برینتون» دوران آغازین خود را با ناآرامیهای اجتماعی و جنگ داخلی شروع نمود.
در چنین شرایطی گروههای لیبرال که مبنای اصلی حکمرانی خود را بر حاکمیت قانون قرار داده بودند، به گونه تدریجی از گردونه سیاسی خارج شدند.
در نتیجه این فرآیند، زمینه برای نقشیابی کارگزارانی فراهم شد که از انگیزه، اراده، ایدئولوژی و راهبرد موثر برای مقابله با تهدیدات منطقهای و بینالمللی برخوردار باشند.
جمهوری اسلامی در سالهای پس از دفاع مقدس توانست قابلیت راهبردی خود را بازتولید کند.
کارگزاران سیاسی، نظامی و امنیتی ایران همواره با این انگاره و دغدغه روبرو بودند که ممکن است در آینده تهدیدات جدیدی را تجربه کنند.
جامعه ایرانی در سال 1332 تجربه کودتای نظامی امریکا و انگلیس علیه دولت مصدق را داشته است.
کارگزاران حکومت شاه نیز از سال 1977 تجربه ناموفقی در کنش تعاملی با ایالات متحده داشتهاند.
به همین دلیل است که شاه «سیاست خارجی مستقل ملی» را در دستور کار قرار داد.
شاه همچنین در کتاب «پاسخ به تاریخ» به این موضوع اشاره داشته است که امریکاییها همواره تلاش داشتند تا زمینه فشار امنیتی برای جنگ، بیثباتی منطقهای و بحران را به وجود آورند.
2- ظهور ایران و کنش تعارضی جهان غرب- ایران در سالهای پس از جنگ تحمیلی به گونه تدریجی قدرت نظامی و قابلیت تحرک تاکتیکی خود در محیط منطقهای را افزایش داد.
در چنین شرایطی بود که امریکا از سال 1992 ایران را درگیر تحریمهای اقتصادی، نظامی، امنیتی و فناورانه نمود.
افزایش قدرت هستهای، منطقهای و قابلیت موشکی ایران، نشانههایی از تغییر موازنه قدرت در محیط منطقهای را اجتنابناپذیر ساخت.
بهینهسازی قدرت تاکتیکی ایران هیچگاه مورد پذیرش امریکا و کشورهای اروپایی قرار نگرفت.
3- شرایط سیاسی و ادراکی دیپلماسی مسقط- دیپلماسی مسقط در شرایطی انجام گرفت که تضادهای ایران و ایالات متحده به بالاترین سطح خود ارتقا یافته است.
آرایش نظامی امریکا به گونه تدریجی در جهت مقابله تاکتیکی و عملیاتی با ایران سامان پیدا میکند.
ادبیات سیاسی بسیاری از مقامهای حکومتی امریکا نیز در جهت مقابله با ایران شکل گرفته و منجر به تصاعد بحران سیاسی شده است.
واقعیتهای نظامی و ادبیات سیاسی امریکا، نشانههایی از جنگ اجتنابناپذیر را منعکس میسازد.
شاید دیپلماسی مسقط را بتوان تلاشی هوشمندانه و سازمانیافته برای مدیریت بحران و مناقشات منطقهای دانست.
تاریخ نظامی و امنیتی امریکا بیانگر این واقعیت است که ایالاتمتحده خود را به عنوان بازیگر موازنهدهنده منطقهای دانسته و هیچگاه تمایلی به پذیرش «هژمون منطقهای» که دارای رویکرد گریز از مرکز امنیتی باشد، نخواهد داشت.
بسیاری از مراکز مطالعات راهبردی و حوزههای سیاستگذاری در ایالاتمتحده تلاش دارند تا قدرت ایران را از طریق جنگ و منازعه کنترل کرده و شکل جدیدی از ساخت سیاسی و امنیتی در محیط منطقهای را ایجاد کنند.
براساس چنین انگارهای است که مقامات ایالاتمتحده در سند امنیت ملی، همواره از ایران به عنوان «اصلیترین تهدید امنیتی» برای کشور خود، متحدین راهبردی و شرکای منطقهای نام بردهاند.
قواعد سیاست بینالملل بیانگر این امر میباشد که هرگاه موازنه قدرت در روابط کشورها تغییر پیدا کند، زمینه برای ظهور شکل جدیدی از منازعه به وجود میآید.
دیپلماسی مسقط در شرایطی برگزار شد که «ویتکاف» به همراه «کوشنر» و «مایکل کوریلا» فرمانده سنتکام نیز حضور داشتند.
اعضای تیم مذاکرهکننده امریکایی نمادهایی از «قدرت نظامی» و «حمایت راهبردی از اسراییل» را به نمایش میگذارند.
حضور مایکل کوریلا بیانگر دیپلماسی تهدید بوده به گونهای که ایالاتمتحده تلاش دارد تا انگاره قدرت و جنگ را در فضای ذهنی هیات مذاکرهکننده ایرانی منعکس سازد.
انگارهای که نشان میدهد «جنگ و دیپلماسی با یکدیگر پیوند خوردهاند.» متاسفانه دور اول مذاکرات ایران و هیات امریکایی در زمان بسیار محدودی به پایان رسید.
ابتکار وزیر امور خارجه عمان به عنوان میزبان مذاکرات که مبتنی بر سازوکارهای میانجیگرایانه بوده، زمینه اعاده دیپلماسی را به وجود آورد اما هنوز مشخص نیست که در این مرحله از مذاکرات، چه رویکرد و اندیشهای برای مدیریت بحران و اجتناب از جنگ در دستور کار قرار میگیرد.
پاسخ به این پرسش بستگی به زمان ترک مسقط توسط هیات ایرانی و امریکایی دارد.
اگرچه مذاکرات آغازی صمیمانه داشت، اما به سرعت منازعه واقعیتهای راهبردی خود را در عرصه ادبیات دیپلماتیک منعکس ساخت.
روند دیپلماسی بیانگر این واقعیت است که دستور کار دیپلماتیک با واقعیتهای راهبردی ایران در فضای مذاکره، توافق، جنگ یا منازعه هماهنگی ندارد.
اندیشه سیاسی و راهبردی امریکا مبتنی بر انگاره قدرت است.
متاسفانه ایران توجه چندانی نسبت به پشتوانههای دیپلماتیک و راهبردی خود در روند مذاکره و توافق نداشته است.
ضرورتهای راهبردی ایران ایجاب میکرد که مذاکرات در استانبول ادامه پیدا کند.
ترکیه که در زمره اعضای ناتو هست، وزنه موثرتری برای ایجاد توازن در فضای دیپلماسی خواهد داشت.
نکته بعدی مربوط به مشارکت وزرای امور خارجه برخی از کشورهای جهان عرب است.
ایران در روند دیپلماسی مسقط نشان داد که همواره از «تنهایی استراتژیک» رنج میبرد.
ایران برای عبور از بحران نیازمند حمایت و همکاری کشورهای منطقهای است.
اگر جنگ علیه ایران شروع شود، طبیعی است که منازعه به حوزههای جغرافیایی و ژئوپلیتیکی محیط پیرامونی نیز تسری خواهد یافت.
بنابراین ایران باید از سازوکاری استفاده کند که بیشترین حمایت ازسوی ساختار منطقهای را به دست آورد.
اگر ایران تلاش داشته باشد که دیپلماسی را همانند سیاست اجتماعی، اقتصادی و امنیتی داخل کشور براساس انگاره مبتنی بر «خوداتکایی» و «استنکاف» پیگیری کند، طبیعی است که در زمان محدود با چالشهای امنیتی متنوع و فراگیری روبهرو خواهد شد.
نتیجه- ایران نیازمند بقای سیاسی و ساختاری است.
نادیده گرفتن ضرورتهای چنین واقعیت و فرآیندی، چالشهای بسیار پرمخاطره برای ساخت سیاسی و نظم اجتماعی ایران ایجاد خواهد کرد.
همواره این موضوع مورد توجه نظریهپردازان سیاست خارجی قرار داشته که «جنگ، ادامه دیپلماسی با ابزار دیگر» است.
در فضای موجود سیاسی و بینالمللی، معادله قدرت، دیپلماسی، امنیت و چالشهای اجتماعی با یکدیگر پیوند یافته است.
سیاست قدرت در شرایطی میتواند آثار خود برای بقای سیاسی ایران را فراهم آورد که از تنگنای جدایی سیاسی، منطقهای و بینالمللی فاصله پیدا نماید.
دیپلماسی در شرایط تهدید تصاعدیابنده، موجودیت یک کشور و نظام سیاسی را حفظ خواهد کرد.
ایران در سال 1367 بسیاری از واقعیتهای عدم موازنه را در روند جنگ تحمیلی پذیرفت.
هدف اصلی رهبری جمهوری اسلامی، حفظ نظام سیاسی و ساختار قدرت برای بازتولید نظم اجتماعی، قدرت سیاسی و رفاه عمومی بوده است.
فضای دیپلماتیک موجود نیز شباهتهای بسیار زیادی به سال 1367 دارد.
بقای کشورها اهمیت بنیادین برای آنان ایجاد میکند.
کشورها برای بقای خود در برخی دورههای تاریخی حتی بخشی از «منافع جانبی» و «منافع اصلی» خود را نادیده میگیرند.
روند تحولات ژئوپلیتیکی در نظم جهانی با سرعت بسیار زیادی در حال گذر میباشد.
حفظ ایران و ساختار سیاسی از این جهت اهمیت دارد که بسیاری از اهداف مغفول مانده در روند دیپلماتیک را میتواند در آینده سیاسی خود به دست آورد.
ایران در شرایطی قرار دارد که اولا به «توافق پایدار» نیازمند است.
ثانیا باید توافق پایدار را براساس پیوند «دیپلماسی و قدرت» بازتولید کند.
ثالثا از بصیرت و حکمت لازم برخوردار باشد که معادله قدرت را در فضای رقابتهای سیاسی و راهبردی مورد توجه قرار بدهد.
ساخت نظام بینالملل ماهیت آنارشیک دارد.
«رابرت کیگان» در کتاب «جنگل بازمیگردد» به این موضوع اشاره دارد که در نظم آنارشیک عموما جانوران گوشتخوار بر گیاهخواران غلبه خواهند کرد.
در فضای موجود سیاست امنیتی لازم است تا ایران از سازوکاری استفاده کند که منجر به بقای سیاسی و ساختاری شود.
اگرچه بخشی از قابلیتهای خود را ازدست بدهد.
بقای ساختاری به عنوان اصلیترین ضرورت نظام سیاسی ایران در شرایط تهدیدات متراکم شده و جنگ پرمخاطره است.