روایت میدانی از عملیات تروریستی روز سیزدهم جنگ با رژیم صهیونیستی/ چگونه یک سمفونی به موسیقی متن جنایت تبدیل شد؟
برای شناخت بهتر از جزئیات حوادث تروریستی، باید روایتها را کنار هم قرار داد و انگیزهها و اهداف حادثه را بهتر شناخت.
سرویس جامعه مشرق - شامگاه هجدهم و نوزدهم دیماه ۱۴۰۴، شاهد طراحی و اجرای یکی از بیسابقهترین عملیاتهای تروریستی علیه امنیت و مردم ایران بودیم؛ عملیاتی که ابعاد پیچیدهی آن، از روزهای پیش از وقوع تا پیامدهای پس از آن، نیازمند واکاوی دقیق است.
گزارش پیشرو، حاصل جمعآوری روایات و مشاهدات خبرنگار مشرق از جزئیات این واقعه تلخ است:
نوسانات عجیب ارز - ۱۵ دیماه ۱۴۰۴
تعطیلات آخر هفته که با تعطیلی شنبه همزمان شده بود، فرصتی بود تا خوب استراحت کنم.
روز یکشنبه به تحریریه آمدم تا با مرور اخبار در شبکههای اجتماعی، به تحلیل مسائل روز بپردازم.
مثل همیشه به دنبال حوادث سیاسی و دغدغههای اجتماعی بودم، اما هرچه صفحه را بالا و پایین میکردم، تمام اخبار در نوسانات عجیب ارز و قیمت کالاهای اساسی خلاصه شده بود.
پستهای شبکههای اجتماعی هم به مرور از مسائل سرگرمی و روزمره به سمت انتقاد از افزایش بیرویه قیمت ارز و طلا کوچ کرده بود.
وقتی نظرات مردمی زیر پستهای مربوطه را میخواندم، گواه بر نارضایتی عمیق از شرایط موجود بود؛ گرانی به یک درد مشترک همه در فضای مجازی تبدیل شده بود.
روزهای بعد این نارضایتی در فضای مجازی به یک موجی تبدیل شد که از انتشار استوریهای احساسی هم عبور کرد و روز دوشنبه پانزدهم دیماه رسید که تصاویری از تجمعات بازار و تعطیلی تعدادی از مغازهها بدستمان رسید.
هرچند حس خوبی نداشتم و نباید به اینجا میرسید؛ اما تجمعات عادی و بیخطری به نظر میآمد و کسبه مغازههای خود را بسته بودند تا نوسان قیمتها کمی آرام بگیرد و در یک بازار امن خرید و فروش خود را ادامه بدهند.
هرچه به پایان هفته نزدیکتر میشد، تعداد تجمعات بیشتر میشد و به شهرهای دیگر میرسید.
شب شانزدهم دی، وقتی تصاویر آبدانانِ ایلام را دیدم، تعجب کردم.
تا آن روز، هرچه در استوریها دیده بودم، نگرانی از افزایش قیمت و کمبود مواد اولیه خوراکی بود.
اما تصاویر نشان میداد که عدهای با یورش به فروشگاهها، مواد غذایی را به آسمان پرتاب کرده و به زمین میریختند.
در گپوگفتها با همکاران ویدیوهای به این نتیجه رسیده بودیم که حوادث آبدانان میتواند دردسری بزرگی باشد؛ جمعیتی که برای پیادهروی در شهر آمده بودند و بعد هم یورش به فروشگاهها، انگیزه کانالهای ضدانقلاب را زیاده کرده است.
یکی از همکاران گفت: "آره همین رو بهونه کردن و برای پیاده روی ساعت ۸ شب هجده و نوزده دیماه فراخوان دادن".
این حرفها را زدیم و از تحریریه بیرون زدم؛ باید خودم را برای شیفت پنج شنبه و جمعه آماده میکردم...
اعتراضات آبندانان- ۱۶ دی ۱۴۰۴
سخنگوهای فارسیزبان – ۱۷ دیماه ۱۴۰۴
زمانی که به خانه رسیدم وقت آزادتری داشتم تا فضای مجازی را زیر و رو کنم.
ویدیوهای فراخوانی از همکارانم شنیده بودم را همان شب مشاهده کردم.
در این ویدیوها چهره رضا پهلوی را میدیدم که به لنز دوربین خیره شده و از مردم میخواهد که برای پیادهروی در هجدهم دیماه در خیابانها حضور پیدا کنند.
سالهاست به محض اینکه رخداد کوچکی در ایران رقم میخورد، سر و کله او پیدا میشود و مثل همیشه میگوید: "هموطنان عزیز...
ز.
"
با خودم گفتم این چهرهها و بیانیهها را خوب به یاد دارم!
نمیدانم چرا اما هردو را در یک راستا میدیدم انگار در یک سبک آموزشدیده، مشترک بود.
فکر میکنم دوستان و همکاران هم خوب به یاد داشته باشند؛ هنوز شش ماه هم از آن نگذشته است.
کمال پنحاسی را میگویم.
سخنگوی فارسیزبان ارتش اسرائیل که در ایام جنگ ۱۲ روزه و در گزارشهای روزانه بمباران ایران به لنز دوربین خیره میشد و بدون کوچکترین حرکت احساسی در صورت، اینگونه آغاز میکرد: عصر بخیر.
صبح امروز نقاطی از مناطق غرب تهران را بمباران کردیم...
شباهت تکنیکهای رسانهای کمال پنحاسی، سخنگوی فارسیزبان ارتش رژیم صهیونیستی و رضا پهلوی
کوکتل و سمفونی خرمشهر؟
- ۱۷ دیماه ۱۴۰۴
هنوز هم کنجکاو بودم تا با بررسی اخبار مجازی، شناخت بهتری از اعتراضات پیدا کنم.
وقتی اینستاگرامم را باز کردم محواهای عجیبی دیدم؛ آنلاینشاپهای زیادی که صفحات آنها را قبلا دنبال میکردم، به صورت مجازی اعتصاب کرده و با گوش و کنایه، مردم را به پیادهروی در ساعت ۸ شب دعوت میکردند.
کل محتوای اینستاگرام پر از پستهای مربوط به فراخوان ساعت ۸ شب بود.
صفحات را که بالا و پایین میکردم، ویدیوهای زیادی از بلاگرها به چشمم خورد که با وجود اعتصاب مجازی؛ هودیهای نقابدار، تیروکمانهای دستی و مواد منفره را تبلیغ و برای پیادهروی در ساعت ۸ شب میفروختند.
اما چیزی که تعجب من را بیشتر برانگیخت؛ صدای سمفونی خرمشهر استاد انتظامی بود همه ما در جنگ ۱۲ روزه، به خاطر اینکه همزمان با آغاز عملیاتهای موشکی علیه اسرائیل از قاب تلویزیون نواخته میشد، با آن خاطره داریم.
با کمال تعجب دیدم که این بلاگرها، سمفونی خرمشهر را روی ویدیوهای فراخوان خود برای حضور در خیابان گذاشته بودند تا جوانان را برای همراهی با خود بیشتر تحریک کنند!
دوست نداشتم نسبت به این مسئله احساس کنم که به نوعی سمفونی خرمشهر که به نمادی از جنگ دوازده روزه تبدیل شده بود را مصادره کردهاند.
هنوز اتفاقی نیوفتاده بود و ویدیوهایی که در اینستاگرام میدیدم از جوانهای هموطن و همسنوسال خودم بودند.
هنوز خبر نداشتم که چه اتفاقی در حال رخ دادن است...
آغاز شیفت – ۱۸ دیماه ۱۴۰۴
صبح پنجشبنه هجدهم دیماه از خواب بیدار شدم.
ما نسل جوان همیشه اولین کاری که میکنیم ناشتا شبکههای اجتماعی خودمان را بررسی میکنیم.
کمی هم اخبار را دنبال کردم و تقریبا باید آماده میشدم که شیفت بعدازظهر را آغاز کنم تا اخبار را در مشرق پوشش بدهم.
بعدازظهر که شد، شیفتم را تحویل گرفتم؛ برخلاف هفتههای قبل که معمولاً درست در شیفت من خبرهای مهمی رخ میداد و بیدرنگ منتشرشان میکردم، اینبار فضای خبری آرامتر بود.
همزمان با دبیر شیفت در شبکههای اجتماعی در تماس بودم و خبرها را با هم مرور میکردیم.
کمکم هوا رو به تاریکی رفت و سرعت اینترنت هم برای ارتباط با دبیر افت کرده بود.
دوستانی هم که با آنها در ارتباط بودم از همین اختلال اینترنت میگفتند.
پیشنهاد دادم اگر محدودیت شدیدتر شد، از طریق پیامک و تماس جویای حال یکدیگر باشیم.
یکی از رفقایم جواب داد بعید است اتفاق خاصی بیفتد که اینترنت محدود شود.
همین پیشنهاد را به دبیر هم منتقل کردم و انتشار خبرها را ادامه دادم.
حدود ساعت ۱۹:۱۵ شب بود که دسترسیام به شبکههای اجتماعی و اینترنت بینالملل قطع شد.
تلاش کردم با دبیر تماس بگیرم تا مطمئن شود هنوز در جریان کار هستم و انتشار خبرها را ادامه میدهم، اما تماس هم برقرار نمیشد.
با این حال ارسال خبرها را ادامه دادم و خوشبختانه منتشر میشدند.
اولین خبر...
- ۱۸ دیماه ۱۴۰۴
رسانهها را دنبال میکردم تا شاید علت قطع ناگهانی اینترنت را بفهمم؛ خبری از حادثه هولناکی که ما از آن بیخبر شده باشیم نبود.
مدام در ذهنم مرور میکردم که چرا باید اینترنت قطع شده باشد؟
طبیعتا باید حادثه بزرگی رخ داده باشد ...
تا حدود ساعت ۱۰ شب این وضعیت ادامه پیدا کرد و دسترسی فقط به سایتهای خبری ممکن بود؛ تا اینکه در رصد اخبار یک ویدیو از شلوغیهای قزوین به چشمم خورد و بالاخره از این طریق فهمیدم که خبرهایی شده...
ه.
ویدیو را که باز کردم تقریبا جواب سوالاتم درباره قطعی اینترنت را گرفتم.
یک عده نقاب به صورت و گوشی به دست، یک بسیجی را دوره کرده بودند و با قساوت، به صورت و شکم او ضربه میزدند.
پرچم ایران را در اطراف دیدم که به زمین انداختند و با دوربینهای موبایلهایشان انگار در حال شکنجه و اعترافگیری از او بودند.
مدام میپرسیدند: «رفیقات کو...
و.»
برعکس خبرهایی که همیشه در شیفتهایم بلافاصله منتشر میکردم؛ اینبار چند دقیقه به آن بسیجی خیره شدم؛ ماتم برده بود!
و سوال این جوانها که از او که میپرسیدند "رفیقات کجان" در سرم میپیچید؛ همین ویدیو را تنظیم و منتشر کردم: فیلم/ حمله وحشیانه به نیروی حافظ امنیت در قزوین
ویدیو ضرب و شتم یک بیسجی در قزوین- ۱۸ دی ۱۴۰۴
همزمان اخبار دیگری را هم دیدم که حاکی از این بود در استان کرمانشاه، دو پاسدار رزمنده لشکر ۲۹ حضرت نبی اکرم (ص) در مقابله با عناصر تجزیهطلب در کرمانشاه به شهادت رسیدهاند.
همینها کافی بود تا بدون دسترسی به اینترنت بفهمم خبرهایی شده و ماجرا جدیست.
بعدا تماس میگیرم...
– ۱۸ دیماه ۱۴۰۴
میدانستم که یکی از رفقای پرستارم آن شب شیفت است.
با او تماس گرفتم تا احوالش را جویا شوم؛ خیلی سریع صحبت میکرد و مشخص بود میخواهد زودتر تلفن را قطع کند؛ به صورت مبهم گفت که برای ماموریتی پیش آمده و باید یک بیمار را با آمبولانس به بیمارستانی دیگر منتقل کنم: "حالا باهات تماس میگیرم فعلا خداحافظ..."
پیامکی از دبیر که شوخی نبود – ۱۸ دیماه ۱۴۰۴
در ساعات پایانی شب یک پیامک از دبیر اومد که صدای شلیکهای شدیدی از پیروزی به گوش میرسد.
معمولا از این دست شوخیها با من زیاد میکرد؛ مخصوصا در فضای خبری که یک حادثه هیجانی را با غلو و بزرگنمایی تعریف میکرد و بعد از اینکه جدی میگرفتم با همکاران شروع به خنده و دست انداختن میکردند.
حالا در این شرایط وانفسا؛ من هم بساط شوخی را باز کردم و پرسیدم "صدای خمپاره و تانک چطور؟
شهر هنوز سقوط نکرده؟
بیشتر تعریف کن!
" خودش میدانست که چرا این حرفها را میزنم و گفت: "جدی میگم.
باورکن.
وضعیت خوبی نیست.
" هنوز باور نمیکردم و گفتم بعد از آن همه دست انداختن " داره کشش میده تا بالاخره من باور کنم و یه چیزی بگم تا دوباره دست بگیره".
این پیامها ردوبدل شد و ساعات پایانی شب شیفت را تحویل دادم و رفتم خوابیدم.
اولین تصاویر...
– ۱۹ دیماه ۱۴۰۴
صبح از خواب بیدار شدم؛ باز هم باید برای شیفت بعدازظهر آماده میشدم.
ناشتا به سراغ شبکههای اجتماعی رفتم و راستش در حالت خواب و بیداری یادم رفته بود که اینترنتها قطع شده.
وقتی اتصال ممکن نشد، به پیامرسانهای داخلی مراجعه کردم تا اخبار بیشتری را چک کنم.
محدودیت اینترنت از شب گذشته هم بیشتر شده بود و پیامرسانهای داخلی هم غیرفعال بود.
به یکی از همکارانم پیغام دادم که دیشب چه خبر بود؟
پیامم با تاخیر زیاد ارسال شد و جواب آمد که نپرس...
به سایتهای خبری سری زدم تا حوادث شب گذشته را چک کنم.
تصاویر اولیه شب گذشته منتشر شده بود و کمکم اطلاعرسانیها هم آغاز شد.
عجیب بود؛ اتوبوسهای سوخته، تابلوهای آویزان که دیگر اثری از نوشتههای قبلی خود نداشتند.
گادریلها از جا درآمده بود و وسط خیابانها پرتاب شده بودند.
ذغال سوخته درختها و کتیبهها هم روی زمین نقش بسته بود؛ اما نقش و نگار برخی از آنها غیرعادی و شبیه به آدمیزاد بود.
هرچیزی که در دسترس بوده را آتش زده بودند حتی خودروهای شخصی مردم!
بعید به نظر میرسید که یک جمع چندنفره، تنها با بطریهای آتشزا و در سکوت، چنین صحنه غارتزدهای را خلق کرده باشند؛ بیشک هجومی گسترده و پرهیاهو لازم بود تا چنین حریق وسیعی رقم بخورد.
تصور هراس ساکنان محلی، بهویژه کودکان، از این بلوا برای خیلی سخت بود؛ حتما حسابی ترسیدهاند.
در آن لحظات که دسترسی به اینترنت قطع بود، میخواستم از تکتک صفحات مجازی که مردم را به این فراخوان دعوت کرده بودند بپرسم: "منظورتان از پیادهروی این بود؟
این بود اعتراض اقتصادی به نوسانات دلار و طلا؟
"
کم کم فهمیده بودم که چرا در فراخواهانهایشان از نیروهای انتظامی خواسته بودند که با معترضین مقابله نکنند.
مراقب فرزندانتان باشید...
– ۱۹ دیماه ۱۴۰۴
به ساعات بعد از ظهر جمعه ۱۹ دیماه رسیدم و نوبت به شیفت من رسیده بود.
برعکس شب گذشته که اخبار مهم کم بود و محدودیتهای اینترنت هم در آن تاثیر داشت، در شب دوم اخبار و اطلاعیههای مهمی باید صادر میشد.
شب دومی بود که ضدانقلاب فراخوان داده بود و به خاطر حوادث شب گذشته هم تقریبا همه فهمیده بودند که خبری از پیادهروی ساده و تجمع اقتصادی نیست.
بیانیههایی که باید در سایت منتشر میکردم، حاکی از هشدار نهادهایی نظیر شورای عالی امنیت و پلیس بود که به خانوادهها توصیه کرده بودند مراقب فرزندان خود باشند و سعی کنند در ساعات فراخوان، در خیابانها حضور نداشته باشند.
در پیوست این بیانیهها نیز هشداری صادر شد که با اغتشاشگران و تخریبگران شهری بشدت برخورد خواهند کرد.
رفته رفته تصاویر و جزئیات حوادث هجدهم دی نیز منتشر میشد.
در بین این اخبار، ویدیو شهادت یکی از حافظان امنیت منتشر شده بود که به دست تروریستهای مسلح ابتدا زمینگیر و زنده در آتش سوخته بود.
اینجا بود که برای اولینبار متوجه شدم که یک عده تروریست در عملیتهای مسلحانه به خیابانها ریختهاند و آشوب به پا کردند.
در میان انتشار اخبار، سری به تلویزیون هم میزدم تا اخبار را به صورت زنده دنبال کنم؛ صداوسیما برای اولینبار تصاویری از تحرک تروریستها در نقاط شهری و تیراندازی به سمت مردم از لابهلای ساختمانها منتشر کرد.
خبر شهادت عجیب یک بسیجی
در میان اخباری که رصد میکردم.
دوباره یک خبر حیرتآور از قزوین دیدم.
رسانهها گزارش داده بودند که شب ۱۸ دی، در جریان حمله اغتشاشگران به یک جایگاه سوخت در قزوین، تعدادی از نیروهای انتظامی همراه با نیروهای بسیجی به مقابله با آنها پرداختند که متاسفانه در این هنگام، اغتشاشگران یکی از بسیجیان را مورد ضرب و شتم قرار داده و سپس با قطع دستان و تکه تکه کردن بدن وی، او را در آتش سوزاندند.
با شنیدن این جزئیات، تصویر ذهنیام از حوادث روزهای گذشته و ماجرای آبدانان به کلی فروریخت.
گویی با هستههایی آموزشدیده و تروریستی مواجه بودیم که برای برپایی یک جنگ شهری تمامعیار، به سبک داعش، گسیل شده بودند.
اینجا بود که دریافتم که آن شاهکار سمفونی خرمشهر استاد انتظامی نیز مصادره شده است؛ گویی از این موسیقی حماسی تنها برای هیجان و آدرنالین جنایتکاران را در حین ارتکاب این فجایع استفاده شده بود.
روایت رفیق/ درب عقب آمبولانس باز شد – ۱۹ دیماه ۱۴۰۴
در ساعات پایانی شیفت که حجم خبرها هم کم شده بود؛ فرصت را غنیمت شمردم و با رفیق پرستارم تماس گرفتم.
با کمی تأخیر جواب داد و گفت امشب شیفت نیست؛ فقط همان دیشب در بیمارستان بوده و تا آخر هفته نخواهد رفت: "دیشب چیزای خوبی ندیدم و بزار بعدا و حضوری برات تعریف میکنم".
چند روز بعد، برای اینکه حالوهوایش را عوض کنم در یک رستوران قرار گذاشتم و آنجا شروع به تعریفکردن کرد.
میگفت مجروحان زیادی را به بیمارستان آورده بودند و از همان ابتدا معلوم بود شب پرحادثهای گذشته است.
اغلب بیماران از ناحیه سر دچار مجروحیتهای شدیدی شده بودند؛ نگذاشتم حرفم تمام شود و پرسیدم: "یعنی تیر خورده بودند؟
"
توضیح داد: " فقط تیر نبود؛ تعدادی زیادی از پشت سرشون قمه خورده بودند؛ بعضیهاشون چاقو تو گردنشون فرو رفته بود.
جراحتاشون عمیق بود.
سوختگی هم زیاد داشتیم و چند نفر هم کوکتل و نارجنک تو دستشون عمل کرده بود.
"
درباره ماجرای آن تماسی که خیلی زود قطع کرد، توضیح داد که یکی از بیماران حالش وخیم بود و برای مراقبتهای بهتر تصمیم گرفتند او را به بیمارستان دیگری منتقل کنند.
رفیقم مأمور شده بود تا داخل اتاقک آمبولانس همراهش باشد.
گفت وقتی به خیابانهای اصلی رسیدیم، ترافیک سنگین بود.
از پشت شیشه دیدم عده زیادی با نقاب و صورتهای پوشیده، تجهیزات شهری را تخریب میکردند و به وسط خیابان میریختند تا مسیر خودروها را مسدود کنند.
مدل هودیهایی که به تن داشتند پر بود از برچسبهای اسکلت، خنجر و آوارتارهای گلیچ.
پرسیدم: "گلیچ دیگه چیه؟
" جواب داد: "نمیدونی!
به این عکسایی که با نویزهای دیجیتالی تیکهتیکه شدن و چهرههای در حال فریاد زدن رو نشون میده میگن گلیچ؛ بیشتر برای ابراز فروپاشی روانی و خشم برخاسته از هرجومرج تو هنر بکار میبرن.
"
تصاویری از آواتارهای گلیچ
بیشتر توضیح داد که معمولا اتاقک آمبولانس پوشیده است و نباید سروصدای به گوش بیمار برسد.
اما جمعیت در خیابان آنقدر زیاد بود که صدای فحاشی و فریادهاشون که با جیغ مردم همراه شده بود داخل اتاقک میرسید.
مدعی بود که پیشتر هم اعتراضات و شرایط مشابه را دیده بود، به همین خاطر، هم خودش و هم راننده آمبولانس تصور میکردند با خودرو امدادی اجازه عبور از میان جمعیت را دارند و خیلی زود از آن وضعیت خلاص خواهند شد.
" ولی یهو به آمبولانس حمله کردن، با هرچی دستشون بود، شیشهها رو شکستن و شروع به هل دادن خودرو کردن.
به خاطر همین فشارها درِ عقب باز شد و یه سری قیافههای عجیب و غریب رو دیدم که با تهدید دور ما رو گرفتن؛ انواع سلاح سرد و گرم تو دستشون بود.
بهشون داد میزدم که ما نیروی انتظامی نیستیم، چیزی هم قایم نکردیم، بیمارمون بدحاله و باید هرچی زودتر به بیمارستان برسه."
میگفت میدانستم در فضای مجازی به در مغز اینها فرو کردهاند که نیروهای انتظامی با پوشش آمبولانس و خودروهای امدادی جابهجا میشوند، اما گوششان بدهکار نبود و به توحششان ادامه میدادند.
در همین لحظات، خدا رحم کرد و یک خودروی پلیس بدون سرنشینی بدستشان افتاد و فریاد میزدند جمع شوند تا آن را آتش بزنند.
عدهای که دور آمبولانس بودند، فرصت را غنیمت شمردند و برای شریک شدن در آتش زدن خودرو پلیس، آمبولانس را رها کردند.
انگار که فکر میکردند خود ماموران و تجهیزاتشان را گیر انداختهاند.
در همان شلوغی، جمعیت مقابل خودرو کمی خلوتتر میشود و فضای تنفس برای رفیقم و بیمار داخل اتاقک بهتر میشود؛ راننده هم با سرعت زیاد از معرکه بیرون زده است.
از او پرسیدم که آن خودرو پلیس چه شد؟
کسی به دستشان گیر افتاد یا نه؟
توضیح داد پس از حرکت آمبولانس از پنجره دیده بود خوشبختانه گویا از خودروهای کنترل ترافیک بوده و سرنشینی هم نداشته است: "ولی تو مسیری که میرفتم دیدم که هرچی دم دستشون بوده رو خراب کردن.
بیلبوردارو سوزونده بودن و تیرکهای چراغ رو کج گرده بودن.
باورت نمیشه که تو مسیر چنتا مسجد و کتیبه دیدم که آتیش زده بودن"
به او گفتم ای کاش از حال و هوای اون شرایط عکسبرداری میکرد تا در این گزارش منتشر میکردم.
جواب داد: "تو جای من بودی تو اون شرایط گوشی میگرفتی دستت فیلم میگرفتی؟
خودمو یه قدمی مرگ میدیدم؛ میخواستن بریزن تو آمبولانس هممونو پیاده کنن بزنن.
ولی یه چیز دیگه هم دیدم.
تو شلوغی ها یه عده که اکثرا دختر بودن، از نحوه تخریب و حمله به ساختمونا فیلم میگرفتن.
تعدادشونم زیاد بود و کسی باهاشون کاری نداشت.
چیزی که برام جالب بود این بود که اکثرا نقاب و هودیی تنشون بود که پشتش طرحهای شبرنگ داشت.
لباسهای شبرنگ
پرستاری که زنده سوزانده بودند را دیدی؟
این جزئیات را که تعریف میکرد از او پرسیدم پرستاری که در رشت آتش گرفته را دیدی؟
جواب داد نه اخبار را چک نکردم.
بعد هم برایش تعریف کردم که شهیده مرضیه نبوی نیا، پرستار جوان کلینیک درمانی امام سجاد (ع) رشت، که در حال خدمت رسانی به بیماران بود، در شب اغتشاشات به دلیل آتش گرفتن این کلینیک حاضر نشد از بیماران خود جدا بشود و فرار کند؛ در همان آتش سوخت.
بعدم هم تصاویر حمله به آمبولانسها و نیروهای امدادی را به او نشان دادم و از چشمانش خواندم که بابت جان سالمی که به در برده حیرتزده است.
ویدیو حمله به امدادی ها
وقتی از رستوران خارج شدیم گفت: "پس دوستای من چی میگن که تو ماهواره گفتن همه جا اعتصاب سراسریه و بستهاس، همه چی که بازه، رستورانا و کافهها.
فقط نزدیکای ۸ شب از ترس اغتشاشگرا و سوختن مغازههاشون زود میبندن و میرن.
"
بهش گفتم: "آره فعلا اینترنت که قطعه اونا تو ماهواره هرچی دلشون میخواد دارن از خودشون میسازن و میگن؛ خیلی از ایرانیهای داخل و خارج هم با هم تماس ندارن از حال هم خبردار بشن، پشت هم دروغ پخش میکنن.
"
بعد هم گفت: "آره منم شنیدم تو همون اعتراضای اولم یه سری ویدیو و عکسای قدیمی یا هوش مصنوعی پخش کردن.
منم بهش جواب دادم: آره بابا؛ اتفاقا هموان روزا خبرشم کار کردم.
برات فرستادم مگه ندیدی؟
"
گزارش را اینجا بخوانید: بررسی همه تصاویر جعلی از اغتشاشات
روایت دبیر/ پیامهایی که بهت دادم جدی بود...
– ۲۱ دیماه ۱۴۰۴
در روزهای بعد که به تحریریه آمدم، دبیر شیفت هجدهم دیماه را دیدم.
تا من را دید گفت: "دیدی بهت گفتم صدای شلیک میومد؛ اخبارو خوندی؟
جدی میگفتم.
" در ادامه تعریف کرد با وجود قطعی اینترنت در آن شب، موفق شده بود که خبرها را منتشر کند؛ ولی بعدها از همسایهها و اطرافیانی که در محله پیروزی از پنجره خانه تماشا میکردند، فهیده که تعدادی از تروریستهای مسلح لابهلای مردم رفته بودند و به سمت مردم و نیروهای ضدشورش تیراندازی میکردند.
بعد از این شلوغیها هم تیراندازی متقابل نیروهای انتظامی برای متفرق کردن تخریبگران شروع شد و یک درگیری اساسی شکل گرفت.
روایت همکار/ موتور خاموش شده بود...
– ۲۱ دیماه ۱۴۰۴
نزدیک ظهر بود و در حال تنظیم اخبار مربوط به اغتشاشات بودم که یکی از همکارانم وارد تحریریه شد.
میدانستم هم خودش و هم دوستانش در هیئت و بسیج فعال هستند.
حدود سه روزی میگذشت که از او بیخبر بودم؛ بلافاصله جویای احوالش شدم.
گفت برای خودش و اطراف محل سکونتش اتفاق خاصی نیفتاده و تنها صداهایی از شلوغیهای محدود و پراکنده به گوششان رسیده است.
در ادامه تعریف کرد که یکی از دوستانش، که فرمانده گروهان گردان یکی از پایگاههای بسیج است، در ساعات پایانی شب هجدهم دیماه در منطقه سلسبیل در غرب تهران، بههمراه چند نفر از نیروهای بسیجی مشغول گشتزنی بودهاند.
همه با موتورسیکلت و صرفاً با هدف برقراری امنیت و رصد محلات، بهصورت گروهی حرکت میکردند.
او روایت دوستش را اینگونه بازگو کرد: "ساعتای آخر شب که برای گشتزنی راهافتادند، خیابونا خلوت شده بود؛ ولی میونه مسیر، موتورسیکلت رفیقم که فرمانده گروهان گردان بود خاموش میشه و از بقیه عقب میمونه.
بچهها فکر کرده بودن که چند لحظه وایساده و زود بهشون ملحق میشه؛ بههرحال فرمانده بوده و ادامه مسیر رو هم خوب میشناخته.
ولی بعد چند دقیقه متوجه میشن خبری ازش نشده، برمیگردن و وقتی پیداش میکنند، زخمی و خونآلود روی زمین افتاده بوده".
همکارم ادامه داد که بعدها در تماس تلفنی با دوست مجروحش در بیمارستان، خودش چنین شرح داده است: "وقتی موتورم خاموش شد و بچهها مسیرشون رو ادامه دادن، چند نفر با نقاب و چهرههای پوشیده از کوچهپسکوچههای اطراف بیرون اومدن و به من حمله کردن.
کاملاً مشخص بود حرفه بودن؛ با هرچی دستشون بود به سر، صورت و تمام بدنم ضربه زدن.
طوری حمله میکردند که انگار میخواستند زجرکش بکنن.
هم قمه داشتن هم پنجه بوکس؛ بقیشو یادم نمیاد چون از هوش رفتم و وقتی به خودم اومدم، تو بیمارستان بودم؛ الان هم بینی، سر و صورتم شکسته و خیلی بخیه خوردم".
از شنیدن این ماجرا بهشدت متاسف شدم و در این افکار بودم که زیر ضرب و لگد تروریستها چه احساسی داشته که همکارم همچنان در حال توضیح دادن بود که این افراد محال است آموزش ندیده باشند؛ مگر میشود که در یک بازه سه روزه دور هم جمع شده و در کوچهها کمین کنند و نیروهای بسیجی را تک گیر بیاوردند.
قطعا از قبل سازماندهی شدند و آلات قتاله را هم فراهم کرده بودند.
چرا همان شب برخورد جدی نکردند
این شواهد را که تعریف میکرد از او پریسدم چرا همان شبهای اول، برخورد جدی نکردند؟
جواب داد: "هنوز ارتباطی با دوستان و رفقا نگرفتیم و من هم این دو شب خانه بودم و اطلاع دقیقی ندارم؛ اما از دوستانم در بسیج شنیدم که در همان ساعات ابتدایی شلوغیها، یک گزارش میرسد که یک بسیجی را سر بریدند؛ آنجا بود که فهمیدند قرار بر کشتهسازی و بالابردن خشونت است.
فراخوان پیادهروی مسالمتآمیز هم برای این بوده که مردم را سپر تروریستهای مسلح بکند.
روایت اقوام/ چشممان سوخت و از خانه بیرون زدیم...
۲۱ دیماه ۱۴۰۴
ساعات پایانی کار فرا رسیده بود و باید به خانه برمیگشتم.
با همکاری خداحافظی کردم و راهافتادم.
تقریبا شهر به آرامش رسیده بود و خبری از تروریستها نبود؛ به خانه که رسیدم عمهام همراه با دخترش به خانه ما آمده بود.
فضا شبیه به دیدوبازدید و مهمانی نبود؛ انگار آمده بودند تا حوادث آن شب در اطراف محل سکونتشان را روایت کنند تا کمی تسکین پیدا کنند.
از ساعت ۵ بعداظهر هجدهم، خود را زودتر به خانه رسانده بودند تا در شلوغی به دردسر نیوفتند.
ادامه داد که از همان ساعت ۷ شب، خیابانهای اطراف خانه واقع در تهرانپارس، شلوغ شده بوده.
ساعتی نمیگذرد که هیجانات و سروصدای کسانی که تجمع کرده بودند بالاگرفته و بعدهم صدای تیراندازی آمده است.
دختر عمهام فوری وسط حرفهایش پرید و گفت: "ما تا به حال همچین صداهایی نشنیده بودیم.
در چهارشنبه سوری صداهای نارنجک و مواد محترقه داشتیم و شلیک و فحاشی که با صدای مورتور نیروهای ضدشورش ترکیب شده بود تا به حال به گوشمان نرسیده بود.
"
عمهام توضیحاتش را ادامه داد تعدادی از اغتشاشگران برای اینکه ماموران را بیاختیار کنند به درب خانه هجوم آوردند و وارد پارکینگ شدند.
صدای ماموران میآمد که با بلندگو از جمعیت درخواست میکردند که خارج بشوند، تا برای برخرود به آنها مردم آسیب نببینند.
متاسفانه یکی از همسایهها شروع به فیلمبرداری میکند تا برای شبکههای ضدانقلاب ارسال کند.
مامورا به او هم تذکر دادند که توجهی نمیکند.
در همان پارکینگ آتشی به پا میکنند تا دید ماموران را کور کرده و متفرق شوند.
نیروهای ضدشروش هم مجبور میشوند که با گاز اشکآور خودشان را به نزدیکی ساختمان رسانده و با آنها درگیر شوند.
به همین خاطر دود آتش و گاز اشکآور از پنجره به خانهها سرایت کرد و ساکنین آنقدر اذیت شدند که ناچار به خروج از خانه شدند.
بزار خرابش کنیم؛ جاویدشاه برمیگرده چنتا ازینا میخری
عمهام جزئیات بیشتری از آن شب گفت: وقتی از خونه زدیم بیرون، هم از اغتشاشگرا میترسیدیم، هم چشممون از دود و گاز اشکآور میسوخت؛ همشون نقاب و سلاح سرد داشتن.
اگر وایمیستادم احساس خفگی داشتیم و باید حتما بیرون میزدیم.
وقتی بیرون زدیم دیدم که چند نفر مشغول ضربه زدن به خودروهای شخصی مردم تو خیابون بودند.
دختر عمهام دوباره وسط حرف پرید و گفت: "معلوم بود خودرو شخصیه و نظامی نیست.
خیلی ترسیدم که به منم حمله کنن.
ولی وقتی وضعیت اقتصادی خودمون و مردم که جلو چشمم میومد عصبانیم میکرد و از یکیشون که زن بود پرسیدم چرا ماشین مردمو میزنید؟
جواب داد: نگران نباش جاویدشاه قراره برگرده به جاش دو سه تا ازینا میرخرید..."
خیلی جدی تعریف میکرد؛ جرئت نکردم بخندم و پرسیدم که واقعا چنین پاسخی را شنیده است!
هم او و هم من خندهمان گرفت و گفت: آره به خدا؛ بهم گفت جاویدشاه برمیگرده منم تعجب کردم و گفتم آخه از کجا معلوم که برگرده؟
بعد هم اون بیاد فکر کردی جیب منو تو رو پر پول میکنه که بریم دوسه تا ماشین بخریم؟
بابت گازاشکاوری که آزارشان داده بود کمی نگران شدم.
پرسیدم: "اذیت شدید؟
از دست ماموران نارحتید؟
" هر دو گفتند خیلی اذیت شدیم.
تا به حال گاز اشکاور را تجربه نکرده بودند؛ اما از اینکه اغتشاشگران هم پارکینگ را به آتش میکشیدند نگران شده بودند و دود آنهم به خانه سرایت کرده بود.
وقتی آرام شده بودند به این نتیجه رسیدند که بالاخره باید آن وضعیت به نحوی آرام میشد.
عکس تزئینی – آتشزدن ساختمان و خودروها در حوادث تروریستی اخیر
گزارش میکنم...
شنیدهها و روایتهای نقلشده از سوی اطرافیانم در یک راستا بود.
با تعداد زیادی تماس گرفتم که حادثه خاصی در اطراف محل سکونتشان رخ نداده بود.
خوشبختانه دوستان و خانواده آنها هم در صحت و سلامتی بودند.
اما وقتی روایات را در کنار آنچه در رسانه و تلویزیون میچیدم به این نتیجه رسیدم که عملیات تروریستی ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴، یک حادثه خلقالساعه و هیجان زودگر نبوده است.
جنس کشتار وسیع این افراد از کسانی که تا به حال قمه، خنجر و حتی اسلحه را در دست نگرفتند برنمیآید.
قطعا از قبل استفاده از آنها را تمرینکردهاند که آنقدر دقیق یا به سر شلیک کردند و یا شاهرگ بریدهاند.
حوادث اخیر یک برنامه ترکیبی بود که طی آن، از مدتها قبل افرادی برای انتقال جنگ شهری و خشونت و التهاب از بیرون مرزها به داخل کشور آموزش و تجهیز شده بودند.
روایتهایی که به گوشم یه ماهیت دیگری را هم برای من آشکار کرد که عناصر تروریستی ذیل یک پروژه هدفمند طوری آموزش دیده بودند که پس از ایجاد شلوغی و درگیری در خیابانها، عامدانه خود را به داخل منازل مسکونی و حتی مراکز درمانی کشانده تا نیروهای ضدشورش را در وضعیت عمل انجامشده قرار دهند؛ وضعیتی که یا مأموران ناچار به صرفنظر از ورود و برخورد میشدند، یا در صورت ورود، تصاویر مداخله آنان بهعنوان جنایت و حمله به اماکن غیرنظامی بازنمایی و در پوششهای رسانهای معاند برجسته میشد.
ماهیتی که به آن دست پیدا کردم به من ثابت کرد که وظیفه روشنگری و اطلاعرسانی در ایام اخیر چقدر حائز اهمیت بوده و باید این روایتها؛ این صداها را برای شناخت بهتر از ابعاد حادثه شنید و ثبت کرد؛ امیدوارم در شیفتها و گزارشهای بعدی، از حال خوب و موفقیتهای هموطنان صبور و قهرمان ایران روایت کنم.