روایت شبی که کرمانشاه به جنگ شهری نزدیک شد
پنجشنبهای که با یک جلسه فرهنگی آغاز شد، ساعاتی بعد به شبی بدل شد که خیابانهای شهر صحنه رویارویی مسلحانه و دفاعی نابرابر برای حفظ امنیت شد.
به گزارش مشرق، چند دقیقه مانده به اذان مغرب بود؛ دوره آموزشی کار فرهنگی و مسجدمحوری تازه به پایان رسیده و میهمان برنامه حاج آقا انجوینژاد بود.
با وجود فضای آرام جلسه، دلآشوبی عجیبی رهایم نمیکرد.
فراخوانهای اخیر تروریستها و خبرهای پراکنده از تحرکات مشکوک، ذهنم را مشغول کرده بود.
حسم میگفت وقت نشستن نیست.
با آقا سید خداحافظی کردم و همراه رضا، احمد و مصطفی از مسجد بیرون زدیم.
برای اطلاع از وضعیت شهر با ستوده تماس گرفتم؛ ستوده اسم رمز است، قاضیای که معتقد است برای صدور حکم عادلانه باید میدان را از نزدیک دید.
اطلاعاتش از شرایط شهر دقیقتر بود.
گفت به سمت درهدراز برویم؛ همان محلهای که تصاویر هوایی شبکه خبر، تیراندازی به سمت مردم را نشان میداد.
سلاح ما چیزی جز موبایل، دوربین و چراغقوه نبود.
از درهدراز تا خطرناکترین شب شهر
نزدیک میدان بودیم که تماس سراسیمه ستوده رسید؛ هشدار داد جلو نرویم، اما دیر شده بود.
پیش از رسیدن ما، دو خودرو به رگبار بسته شده و از روی پشتبام، فردی با سلاح دوربیندار به سمت جوانها شلیک میکرد.
همان لحظه فهمیدم هر اتفاقی ممکن است رخ دهد.
پیشتر غسل شهادت کرده بودم.
به همسرم گفته بودم امشب بیرون نمیروم تا دلش آرام بگیرد، اما میدانستم شبم در خیابان میگذرد؛ ترجیح میدادم در خیابان باشم تا تروریستها به خانهها برسند.
با مشاهده شدت درگیری، سریع از معرکه خارج شدیم.
خبر رسید در همان نقطه دو شهید سپاهی تقدیم شده است.
دو طرف در حال سنگربندی بودند.
قصد پوشش رسانهای داشتیم که تماس اهالی مسجد خبر داد احتمال حمله به مسجد حضرت قائم(عج) وجود دارد و اطراف آن شعارهایی سر داده میشود.
لرزه به جانم افتاد؛ مسجد حاصل سالها کار و امید بود.
از ستوده و حاج سعید، طلبه جهادی که در نقطهای دیگر از شهر درگیر بود، کمک خواستم اما پاسخ همه یکی بود؛ درگیری گسترده است و امکان پشتیبانی نیست.
مسجد، خط قرمز مردم
با رضا، احمد و مصطفی راهی مسجد شدیم.
در مسیر فهمیدم خطرناکترین شب کرمانشاه رقم خورده است.
شریانهای اصلی شهر با مهارتی عجیب مسدود شده بود؛ کاری که تنها از ذهنهای آموزشدیده نظامی برمیآمد.
از میان دهها تجمع گذشتیم، خلاف جهت رانندگی کردیم تا زودتر برسیم و حتی در مسیر، سلاح قدیمی مصطفی را از خانهاش برداشتیم.
محسن نیز به مسجد فراخوانده شد.
وقتی رسیدیم، محسن پیش از ما آنجا بود.
صدای شعار چند نوجوان شنیده میشد اما کسی به مسجد نزدیک نشد.
بیشتر آنها سفرهداری مسجد برای نیازمندان محله را دیده بودند.
چند نفر از معتمدان محل برای مراقبت در مسجد ماندند.
تماس یکی از بسیجیها خبر داد نیروها در مسکن و بازار بدون مهمات گیر افتادهاند.
از سر احتیاط، چند سلاح غیرجنگی که پیشتر تحویل گرفته شده بود، همراه بردیم؛ با این حال همچنان ابزار اصلی من موبایل و چراغقوه بود و سلاح در دست مصطفی و رضا قرار داشت.
مسکن؛ آستانه جنگ شهری
در مسیر مسکن از چند تجمع نوجوانانه عبور کردیم.
قصد درگیری نبود.
اما در نقطهای دیدیم گروهی در حال شکستن درِ فروشگاه افق کوروش هستند.
همانجا فهمیدم شهر پر از مزدوران تروریستی شده است.
به انتهای مسکن که رسیدیم، مصطفی و رضا پیاده شدند.
بیش از ۸۰ نفر از نیروهای یگان ویژه، انتظامی و بسیج در میان جمعیتی چند هزار نفری گرفتار بودند.
تیر هوایی جمعیت را عقب راند، اما باران سنگ آغاز شد.
نبردی نابرابر شکل گرفت؛ هر بار یک سمت عقب میرفت، از سمتی دیگر فشار میآمد.
ناگهان از پشت سر ساچمههای جنگی باریدن گرفت.
دست و پای چند نفر غرق خون شد.
شلیک بعدی لب مصطفی را شکافت و رضا از ناحیه پا مجروح شد.
مشخص شد تیرانداز با شاتگان در میان جمعیت است و حلقه محاصره تنگتر شد.
گزارش نیروها حکایت از حضور بیش از ۵۰ فرد مسلح با انواع سلاح جنگی داشت؛ سلاحهایی که از پیش در شهر جاسازی شده بود.
تماسها برای کمک بینتیجه میماند و پاسخ تنها یک جمله بود؛ مقاومت کنید، نیرو در راه است.
آن لحظه ترس واقعی سراغم آمد؛ نه برای جان خود، بلکه برای شهر و ایران.
با تشدید تیراندازی از بالکنها و خیابان روبهرو، علیرضا از ناحیه پا هدف قرار گرفت؛ جوانی که برادرش پیشتر در سیستان شهید شده بود.
در همان گیرودار، تماس همسرم و صدای گریهاش، تلخترین لحظه شب شد.
فاصله ما و جمعیت به چند قدم رسیده بود و دیگر نامش اغتشاش نبود؛ کرمانشاه در آستانه جنگ شهری ایستاده بود.