اصلاحطلبی پارادوکسیکال آلمان در سازمان ملل؛ منتقد نظم قدیم، بهرهبردار نظم موجود
موضع آلمان در رابطه با لزوم اصلاحات گسترده در شورای امنیت سازمان ملل و از سوی دیگر، کنش فعال در نهادهای سازمان ملل، این سوال را ایجاد میکند که برلین در پی اصلاحات است یا بازاریابی سیاسی به نفع خود؟
به گزارش مشرق، سیاوش قدوسی تحلیلگر مسائل آلمان و بین الملل در یادداشت خود برای پایگاه خبری مشرق نیوز نوشت: در آغاز سال ۲۰۲۵، آلمان بار دیگر خواستار «اصلاحات گسترده» در شورایامنیت سازمان ملل شد؛ شورایی که بهزعم برلین، دیگر بازتابدهنده واقعیتهای سیاسی قرن بیستویکم نیست و همچنان در منطق قدرت پس از جنگ جهانی دوم متوقف ماندهاست.
این موضع، در نگاه نخست، اصلاحطلبانه و آیندهنگر به نظر میرسد.
اما همزمانی این مطالبه با کنشگری فعال آلمان در سایر نهادهای سازمان ملل، بهویژه شورای حقوق بشر، یک تناقض بنیادین را آشکار میکند: آیا آلمان واقعاً بهدنبال اصلاح نظم جهانی است یا صرفاً در پی بازآرایی آن به نفع خود؟
شورایامنیت؛ میراث جنگ جهانی دوم یا مانع قدرتیابی آلمان؟
شورایامنیت همچنان بر پایه امتیازات پنج قدرت پیروز جنگ جهانی دوم بنا شدهاست؛ ساختاری که حق وتو را به بازیگران خاصی اعطا میکند و دیگر قدرتهای بزرگ اقتصادی و سیاسی را بیرون از دایره تصمیمسازی نگهمیدارد.
آلمان، با وجود وزن بالای اقتصادی، نقش محوری در اتحادیه اروپا و حضور فعال در بحرانهای جهانی، از این حلقه قدرت محروم است.
از این منظر، نقد ساختار شورایامنیت را میتوان بیش از آنکه یک دغدغه اخلاقی دانست، تلاشی برای جبران شکاف میان قدرت اقتصادی و قدرت سیاسی آلمان در نظام بینالملل تلقی کرد.
جنوب جهانی؛ واژهای جذاب، تعهدی نامشخص
مقامات آلمانی در دفاع از اصلاح شورایامنیت، بارها بر ضرورت تقویت نقش «جنوب جهانی» تأکید کردهاند؛ مفهومی که در ادبیات دیپلماتیک جدید، بار معنایی عدالتخواهانه دارد.
اما تجربه نشانمیدهد که این واژه بیشتر به یک ابزار گفتمانی تبدیل شده تا یک تعهد واقعی.
پرسش کلیدی این است که آیا جنوب جهانی قرار است در نظم جدید، به بازیگر مؤثر بدل شود یا صرفاً به ابزاری برای مشروعیتبخشی به بازتوزیع قدرت درون جهان غرب؟
شورای حقوق بشر؛ جایی که نظم قدیم هنوز کارآمد است
در نقطه مقابل انتقادات آلمان از شورایامنیت، برلین یکی از فعالترین و اثرگذارترین بازیگران شورای حقوق بشر سازمان ملل است.
نهادی که نهتنها از نگاه آلمان نیازمند اصلاحات ساختاری نیست، بلکه بهعنوان سکویی مناسب برای اعمال فشار سیاسی و هنجاری مورد استفاده قرار میگیرد.
این دوگانگی، ماهیت انتخابی اصلاحطلبی آلمان را آشکار میکند: ساختارهایی که امکان اعمالنفوذ فراهم میکنند، قابل دفاعاند؛ و ساختارهایی که مانع قدرتیابیاند، نیازمند اصلاح.
ایران؛ قربانی اصلاحطلبی نمایشی و فشار نهادی سازمانیافته
رفتار آلمان در قبال ایران، عریانترین جلوه این پارادوکس است.
برلین از عبور از نظم کهنه پس از جنگ جهانی دوم سخن میگوید، اما علیه ایران دقیقاً به همان ابزارهای فرسوده فشار سیاسی متوسل میشود؛ ابزارهایی که نه برای حل بحرانها، بلکه برای مهار بازیگران مستقل طراحیشدهاند.
مشارکت فعال آلمان در تصویب قطعنامههای حقوق بشری علیه ایران نشانمیدهد که مسئله، ناکارآمدی ساختارها نیست، بلکه کارکرد جهتدار آنهاست.
در منطق سیاست خارجی آلمان، ایران نه یک کشور با پیچیدگیهای سیاسی و اجتماعی، بلکه یک «پرونده قابل بهرهبرداری» است.
شورای حقوق بشر در این چارچوب، از یک نهاد نظارتی به ابزاری برای مشروعیتبخشی به فشار سیاسی تبدیل میشود؛ فشاری که با ادبیات اخلاقی بستهبندی میشود، اما ریشهای آشکارا ژئوپلیتیک دارد.
تناقض زمانی کامل میشود که آلمان همزمان از تقویت نقش جنوب جهانی سخن میگوید، اما در عمل، یکی از فعالترین بازیگران حذف صدای مستقل یکی از مهمترین کشورهای همین جنوب جهانی است.
ایران در این معادله، نه مسئله حقوق بشر، بلکه میدان اعمال قدرت نهادی غرب است.
حقوق بشر؛ ارزش جهانشمول یا ابزار تنظیم رفتار سیاسی؟
کنش آلمان در شورای حقوق بشر نشانمیدهد که حقوق بشر، در سیاست بینالملل معاصر، بیش از آنکه یک ارزش جهانشمول باشد، به ابزاری برای تنظیم رفتار سیاسی دولتهای ناهمسو تبدیل شدهاست.
گزینشگری در موضوعات، شدت واکنشها و سکوت در برابر موارد مشابه در کشورهای متحد غرب، این واقعیت را برجسته میکند که معیارها ثابت نیستند؛ بلکه تابع موقعیت ژئوپلیتیک بازیگراناند.
اصلاحطلبی انتخابی؛ نقد آنجا که سود ندارد
پارادوکس سیاست آلمان دقیقاً در همین نقطه شکل میگیرد: نقد ساختاری آنجا که قدرتی در اختیار ندارد و دفاع از ساختارها آنجا که امکان اعمالنفوذ وجود دارد.
این اصلاحطلبی انتخابی، بیش از آنکه نشانه تعهد به عدالت بینالمللی باشد، بازتاب محاسبهای دقیق از منافع ملی در چارچوب نظم موجود است.
جمعبندی | اصلاح یا بازآرایی قدرت؟
در نهایت، رفتار آلمان در سازمان ملل تصویری شفاف از وضعیت کلی نظم بینالملل ارائه میدهد: نظمی که از یکسو با بحران مشروعیت مواجه است و از سوی دیگر، توسط همان بازیگرانی اداره میشود که خواستار اصلاح آناند.
آلمان، با نقد شورایامنیت و بهرهبرداری فعال از شورای حقوق بشر، هم منتقد نظم قدیم است و هم یکی از بهرهبرداران آن.
این تناقض، نه یک لغزش دیپلماتیک، بلکه بخشی از منطق قدرت در دوران گذار نظام بینالملل است.