خبیر‌نیوز | خلاصه خبر

سه شنبه، 07 بهمن 1404
سامانه هوشمند خبیر‌نیوز با استفاده از آخرین فناوری‌های هوش مصنوعی، اخبار را برای شما خلاصه می‌نماید. وقت شما برای ما گران‌بهاست.

نیرو گرفته از موتور جستجوی دانش‌بنیان شریف (اولین موتور جستجوی مفهومی ایران):

روایت پدری که تک‌پسرش را «تشنه» به خاک سپرد

مشرق | یادداشت | یکشنبه، 05 بهمن 1404 - 16:53
پدر می‌گفت:چه پدرکشتگی باهاش داشتن؟ پسرم با اونها چکار کرده بود که این‌طور با سنگ و بتن تکه‌تکه‌اش کردن؟
پدر،آب،جواد،پدري،دل،جان،خانه،تشنه،سنگ،پسر،سر،گلويش،غيرت،وداع ...

به گزارش مشرق، داغ جوان سنگین است، اما وقتی پای «تک‌پسر» در میان باشد، کوه هم که باشی، ترک برمی‌داری.
حالا تصور کنید پدری را که ۲۵ سال برای تنها پسرش، حالا به‌جای دامادی، باید پیکر مجروحش را در آغوش بگیرد.
این حکایتِ روزهای تلخِ پدرِ شهید «جواد نوجه‌دهیان» است؛ پدری که این روزها آب خوش از گلویش پایین نمی‌رود.
ماجرا از آن پنجشنبه‌ سیاه شروع شد؛ ۱۸ دی‌ماه، اولین شب فتنه و آشوب صهیونی.
جواد، همان جوان شوخ‌طبعی که خنده‌هایش همیشه فضای خانه را پر می‌کرد، تاب نیاورد که ببیند عده‌ای قصد آتش زدن خانه خدا را دارند.
او ذاتاً اهل میدان بود؛ کسی که کارهای سخت و روی‌ زمین‌ مانده را برمی‌داشت.
در ایام محرم هم همین‌طور بود؛ خودش داوطلبانه مسئولیت سنگین امنیت و حفاظت هیئت و موکب را انتخاب می‌کرد، چون کس دیگری حاضر به انجامش نبود.
همیشه هم غصه می‌خورد که: «نمی‌تونم روضه‌ها را بشنوم.» گاهی شب‌ها تا صبح در هیئت می‌ماند و صبح مستقیم از همان‌جا سر کار می‌رفت.
این بار هم برای امنیت خانه خدا رفت، اما پاسخ آن غیرت، قساوتی باورنکردنی بود.
نه با سنگ و نه با چوب، که با «بتن» به سرش کوبیدند.
پدری را تصور کنید که در آن هیاهو، بالای سر جوانش می‌رسد و با صحنه‌ای مواجه می‌شود که تا قیام قیامت از ذهنش پاک نخواهد شد؛ دیدن جراحت عمیق سر و رویتِ مغزِ متلاشی‌شده‌ی تک‌پسر...
لحظه‌ای که پدر، تمام دنیایش را ویران‌شده دید.
۱۴ شبانه‌روزِ پرالتهاب، پدر پشت درهای آی‌سی‌یو پیر شد.
جواد در کما بود و پدر با هر تپش دستگاه، جان می‌داد و زنده می‌شد.
اما تقدیر، پایان دیگری را رقم زد.
نیمه‌شب ۲ بهمن، جواد آسمانی شد.اما روضه‌ این پدر، فقط رفتن پسر نیست؛ «عطش» است.
جواد در حالی جان داد که روزها در کما بود و لب‌هایش خشکیده.
پسر تشنه رفت و همین آتش به جان پدر انداخت.حالا اطرافیان هر چه اصرار می‌کنند، پدر لب به آب نمی‌زند.
لیوان آب را پس می‌زند و با بغضی که گلویش را می‌فشارد، زمزمه می‌کند: «پسرم لب‌تشنه رفت...
جوادم این‌همه روز آب نخورد و تشنه جان داد، من چطور آب بخورم؟» تشنگی پسر، آب را برای پدر حرام کرده است.
روز وداع، سالن دعای ندبه بهشت زهرا، صحنه‌ی قیامتی بود برپا شده در دل یک پدر.
وقتی کفن را کنار زدند تا پدر با صورت پسرش وداع کند، زمان ایستاد.
نمی‌توانست دل بکند.
التماس می‌کرد: «بذارید بیشتر کنارش باشم...
دیگه نمی‌بینمش...
این آخرین دیداره.» انگار می‌خواست تمام آن ۲۵ سال را در همان چند لحظه خلاصه و در جانش ذخیره کند.
در قطعه ۴۲ بهشت زهرا، وقتی پیکر جواد را در دل خاک می‌گذاشتند، صدای ضجه‌های پدر، دل سنگ را آب می‌کرد.
او فریاد می‌زد و سوالی را می‌پرسید که جوابش فقط «کینه» بود.
می‌گفت: «چه پدرکشتگی باهاش داشتن؟
پسرم با اونها چکار کرده بود که این‌طور با سنگ و بتن تکه‌تکه‌اش کردن؟»
حالا جواد رفته است.
تک‌پسری که آرزو داشت پای روضه‌ها بنشیند اما وظیفه حکم می‌کرد دم در بایستد، خودش روضه‌ مجسم شد.
با سری شکسته و لبی تشنه، شبیه همان اربابی شد که سال‌ها خادمش بود.و پدر مانده است...
پدری که جای خالی آن شوخ‌طبعی‌ها و آن غیرت مردانه، خانه را برایش سوت‌وکور کرده و هنوز وقتی نگاهش به آب می‌افتد، اشکش جاری می‌شود و زیر لب می‌گوید: «فدای لب‌های خشکیده‌ات بابا...»
روایت از: مرضیه کیان