شاید اگر بیضایی در ایران میماند به سرنوشت ناصر تقوایی دچار میشد
امید جوانبخت نوشت: شاید اگر بیضایی میماند به سرنوشت تقوایی دچار میشد، انزوا و افسردگی و مرگی زودرستر.
کد خبر: 755860 | ۱۴۰۴/۱۰/۱۷ ۰۹:۲۵:۰۰
«جوانمرگی در 87 سالگی» عنوان یادداشت امید جوانبخت برای روزنامه اعتماد است که در آن آمده؛ خبر همچون آواری بود هولناک بر فرهنگ و هنر ایران.
«بهرام بیضایی» هم رفت.
رفتن او حتی در 87 سالگی هم جوانمرگی به حساب میآید.
او میگفت: «ما با آنچه تولید میکنیم شناخته میشویم نه با آنچه از دست میدهیم.» و متاسفانه ما دایم در حال از دست دادنیم.
دو سال و دو ماه پس از قتل «مهرجویی» و حدود دو ماه پس از درگذشت «تقوایی»، بیضایی نیز به قافله بزرگان پیوست.
گویی که در آنسوی دنیا تاب دوری دوستان قدیمیاش را نداشت.
البته قبل از این خبرها، آوار آن، سالها قبل بر فرهنگ دورانمان فرو ریخته بود.
همان زمانی که مهرجویی دیگر نتوانست فیلمنامههای دلخواهش را بسازد، تقوایی دیگر نخواست در شرایطی نامناسب کار کند و بیضایی با تمام عشق و ارادات بیپایانش به سرزمین مادری عطای آن را به لقایش بخشید و راهی غربت شد.
هر چند مهاجرت برای هنرمندی چون بیضایی با آن همه تعلقات ملی قابل درک نبود، اما وقتی حال خوب (که ناشی از آرامش فکر و نداشتن دغدغه ممیزی برای کارهایش بود) در چهرهاش حس میشد، به نظر میرسید که این تصمیم ارزش سختیها را داشته است.
او شاید اگر میماند به سرنوشت تقوایی دچار میشد، انزوا و افسردگی و مرگی زودرستر.
بیضایی نماد آفرینش و خلاقیت و پشتکار بود و همواره راهی برای مفید بودن و خلق کردن مییافت.
هرگاه که میشد فیلمی میساخت یا تئاتری بر صحنه میبرد یا در قالب استادی تاثیرگذار تجربیاتش را منتقل میکرد و هرگاه که امکان هیچ کدام را نمییافت آخرین سنگرش نوشتن بود که در مرحله خلق نیاز به مجوز و هزینه خاصی نداشت.
او طی بیش از شش دهه گنجینهای پرتعداد و گرانبها از فیلمنامه، نمایشنامه و پژوهش را برای علاقهمندان به یادگار گذاشت.
بیضایی که در خانوادهای ادیب و فرهنگی از اهالی کاشان پرورش یافته بود، در جوانی به عنوان کارمند در ثبت احوال مشغول به کار شد و از همان سالها، در زمانهای به بطالت گذرانده شده سایرین، او به مطالعه، پژوهش و نوشتن میپرداخت.
پس از تعدادی تئاتر که نوشت و بر صحنه برد و دو فیلم کوتاه و ارزشمند «عمو سیبیلو» و «سفر»، در ابتدای دهه پنجاه و با زمینه مساعدی که حضور جوانان خوشفکر آن دوران در سینما به وجود آورده بود، موفق شد با هزینهای اندک و کمک برخی دوستانش همچون احمدرضا احمدی فیلم مهم «رگبار» را بسازد (که چندی پیش توسط بنیاد اسکورسیزی نیز دوباره کشف و مرمت شد).
دومین فیلم بلندش «غریبه و مه» یکی از اولین فیلمهای رنگی سینمای ایران بود که اغلب دغدغههای بیضایی همچون هویت و اسطوره و کنشمندی زنانه را با ساخت و پرداختی فراتر از فیلمهای آن سالها به همراه داشت.
دو فیلم دیگری که در دهه پنجاه مجال ساخت آنها را یافت «کلاغ» و «چریکه تارا» هر دو آثاری جلوتر از زمانه خود بودند.
او پس از استفاده از پروانه معصومی در سه فیلم اول در نقشهایی متفاوت، با چریکه تارا، «سوسن تسلیمی» (که از دانشجویان او در دانشگاه بود) را به عنوان استعدادی نوظهور شناساند که تا حدود یک دهه بعد تصویرگر ثابت زنان کنشمند اغلب آثار متفاوت بیضایی شد.
او در آن دوران چند سالی تا انقلاب یکی از اساتید مهم دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه تهران و رییس دپارتمان تئاتر بود که با پرورش گروهی از دانشجویان آن سالها همچون سوسن تسلیمی، داریوش فرهنگ، مهدی هاشمی، مرضیه برومند، محمد رحمانیان، حمید امجد و حتی عزتالله انتظامی و...
که بعدها همگی از هنرمندان مهم سالهای بعد شدند تاثیری شگرف در سینما و تئاتر ایران گذاشت و حضور مفید و موثر فرهنگیاش به صورت نسل به نسل به دورانهای بعد نیز ادامه یافت و درخشانترین دوره آموزش رشته تئاتر را در هنرهای زیبا رقم زد.
او هنرمند پرکاری بود که در تاسیس «کانون نویسندگان ایران» و «کانون سینماگران پیشرو» نقش داشت.
با تحولات انقلاب متاسفانه او به دلایلی واهی به تدریج از اغلب کارهایش منع شد.
تدریس، اجرای تئاتر و ساخت فیلم و فقط توانست با امکاناتی محدود تئاتر و سپس فیلم «مرگ یزدگرد» را کارگردانی کند.
البته هر دو فیلم چریکه تارا و مرگ یزدگرد او برای همیشه به محاق توقیف رفتند.
او در سالهای ممنوعیت و جنگ در یک زیرزمین ساده با امکاناتی بسیار محدود در کنار کتابهایش فقط به نوشتن و آفرینش میاندیشید.
در میانه دهه شصت به سختی و با بودجه محدود کانون پرورش فکری توانست فیلم درخشان «باشو غریبه کوچک» را بسازد که هر چند از نخستین فیلمهایی بود که با نگاهی انسانی به جنگ میپرداخت، اما متاسفانه به دلیل کجفهمیها و دشمنیها تا چند سال امکان اکران نیافت.
فیلم معمایی-فلسفی «شاید وقتی دیگر» پس از بازتابهای خوبی که در جشنواره ششم یافت (هر چند که کارگردانی درخشان او و بازی پیچیده تسلیمی حتی در لیست کاندیداها نیز قرار نداشتند) توانست به اکران برسد.
در ابتدای دهه هفتاد با فیلم متفاوت و خاص «مسافران» بیضایی حضور مقتدر خود را یادآور شد فیلمی درباره مرگ و زندگی.
نیمی تدارک شادی و نیمی تدارک مرگ.
فیلمهایی که امکان ساختشان را مییافت از نگاه مسوولان وقت سادهترین و کمخطرترین فیلمنامههایش بود، اما آنها نیز تبدیل به فیلمهایی میشدند که هم چند سر و گردن بالاتر از اغلب آثار سینمای ایران قرار میگرفت هم لایههای مختلفشان همچون هر اثر خلاقهای معانی روزآمدی را بیان میکرد.
دو فیلم کوتاه او یکی درباره جزیره کیش (گفتوگو با باد) و دیگری در مورد فرش ایرانی (قالی سخنگو) نیز با نگاه خلاق بیضایی با همه اپیزودهای دیگر این مجموعهها تفاوت داشتند.
«سگکشی» که در گشایش فرهنگی اواخر دهه هفتاد ساخته شد را تقریبا میتوان استثنایی در کارنامه بیضایی به حساب آورد، چون علاوه بر فیلمنامه و ساخت و پرداختی پرکشش و پرمعنا که واقعیات جامعه سودجو و فرصتطلب را به خوبی نمایان میکرد، توانست برخلاف اغلب فیلمهای او که مخاطبان محدودی داشتند به یکی از پرفروشترین فیلمهای سال تبدیل شود.
او وقتی فیلم «وقتی همه خوابیم» را ساخت که به روابط پشت پرده سینمای رایج میپرداخت شاید تصور نمیکرد که آخرین فیلم خود را میسازد.
«مقصد»، «اشغال» و فیلمنامههای دیگری که او قصد ساختشان را داشت متاسفانه به دلیل سقف کوتاه سینمای ایران و برخی دشمنیها به سرانجام نرسید.
متاسفانه برخوردهای نامناسب برخی منتقدین و تماشاگران از سویی و ممیزیهای رسمی، میدان جولانی برای این هنرمند یگانه باقی نگذاشتند و او ترجیح داد در سرزمینی غریب به زندگی و کار بپردازد که با تامین دغدغههای معاش و زندگی بتواند بیامر و نهی مدیران غیرفرهنگی به دلمشغولیهای فرهنگیاش بپردازد.
جالب اینکه در دانشگاه استنفورد او دوبار به جهت آثار ایرانیاش مورد تقدیر قرار گرفت چیزی که در اغلب دوران فعالیتش در ایران از او دریغ شد.
بیضایی یکی از معدود هنرمندانی بود که همیشه گفتوگوهایش را دنبال میکردم چه در روزنامهها و مجلات و چه آنها که تبدیل به کتاب شدند نظیر جدال با جهل، سر زدن به خانه پدری، هیچکاک در قاب و کتابهایی که زندهیاد قوکاسیان درباره او و آثارش (درباره فیلمهای گفتوگو با باد، سگکشی، وقتی همه خوابیم و کتاب گفتوگو با بیضایی) به چاپ رساند.
همیشه نوع نگاهش به موضوعات و تحلیلهایش بدیع و منحصر به فرد بود و از شناختی عمیق و تجربیاتی دقیق به ذهن سپرده میآمد.
هیچگاه لذت دیدن تئاترهای «مجلس شبیه در ذکر مصایب نوی ماکان و همسرش رخشید فرزین» و «افرا» را بر صحنه فراموش نمیکنم که چه در معنا و چه در اجرا استانداردی فراتر از سطح تئاترهای رایج را در ذهن بیننده میآفرید.
هر چند 87 سال عمر کوتاهی نیست اما برای بزرگمردی چون بیضایی که سرشار از ایدهها و اندیشههای متنوع بود و به دلیل محدودیتهایی که همواره در دورههای مختلف او را احاطه کرده بود و مانع به اجرا رسیدن اغلب آنها شده بود، حتی صد سال هم کم بود.
واقعا اگر در شرایط فرهنگی زندگی میکردیم که راه بر هنرمندانی همچون بیضایی باز بود با چه کارنامه مفصلتر و پربارتری روبهرو بودیم.
به قول خودش: «او مانند هر روشنایی دیدهای سزاوار پایان بهتری بود.»