سید محسن مصطفیزاده، هنرمندی چندبعدی
صحبت درباره شخصیتهای هنری و آثارشان تخصص میخواهد. هنگامی که یک هنرمند چند بعدی است، لازم است یک گروه با تخصصهای لازم در ابعاد گوناگون به بررسی و نقد آثار وی بنشینند. وقتی شخصیت مورد نظر در ابعاد گوناگون تألیفات گستردهای دارد، کار با یک یادنامه و تشکیل یک پرونده به درستی به انجام نمیرسد بلکه نیاز به یک بنیادی دارد که آثارش را نخست گردآوری و چاپ کرده و سپس به نقد و بررسی گذاشته شوند.
ایسنا/خراسان رضوی صحبت درباره شخصیتهای هنری و آثارشان تخصص میخواهد.
هنگامی که یک هنرمند چند بعدی است، لازم است یک گروه با تخصصهای لازم در ابعاد گوناگون به بررسی و نقد آثار وی بنشینند.
وقتی شخصیت مورد نظر در ابعاد گوناگون تألیفات گستردهای دارد، کار با یک یادنامه و تشکیل یک پرونده به درستی به انجام نمیرسد بلکه نیاز به یک بنیادی دارد که آثارش را نخست گردآوری و چاپ کرده و سپس به نقد و بررسی گذاشته شوند.
زندهیاد محسن مصطفیزاده انسانی چندبعدی بود که آثارش در یک بعد ویژه خلاصه نمیشود، او در زمینه عرفان، فلسفه، شعر، تئاتر، تعزیه و نقد به تقدم کار کرده بود و نظر داشت.
پس باید نظرش منتشر شود تا اهلش با او از طریق آثارش آشنا شوند که این شاید بهترین طریق آشنایی باشد.
به شهادت کلیپی که این اواخر برای اکثر دوستانش به اشتراک گذاشته بود، او به منحصر بودن انسانها باور داشت و در برخورد با آنها همیشه قبل از هر گفتوگویی نخست نیمه پر لیوان را میدید.
از نقاط قوت و زیباییهای او میگفت و البته هیچگاه به این بسنده نمیکرد بلکه در ادامه نظرش را ابراز میکرد اما طوری که در تو موثر واقع شود.
با احاطهای که به عرفان، فلسفه و هنر از جمله شعر و تئاتر داشت، میدانست که چگونه نظرش را عنوان کند که مورد پذیرش واقع شود.
او انسان را وادار به گفتوگو میکرد؛ گفتوگوهای طولانی و پرثمر چرا که میخواست از گنجی که به آن رسیده بود دیگران را نیز شریک گرداند.
کافی بود قدم اول را لبیک بگویی پس جاده سیر و سلوک را برایت میگشود.
راهی که خود با شاگردی بزرگی هم چون «حق شناس» پیموده بود و مورد تایید استادش بود.
استادیش در این بود که شاگردی را به تو خوب آموزش میداد.
طوری رفتار میکرد که احساس میکردی او قدر تو را بیش از هر کس میداند.
ارزشهای تو را بیش از هر کس میشناسد و از همین نقطه بود که تو او را میپذیرفتی و همراهش میشدی.
نقطه عطف تمام حرفش چیزی جز باور نبود.
«شک» به هیچ عنوان در باورهایش جایی نداشت.
او به درستی به منزل آخر «یقین» رسیده بود؛ «حقالیقین» او که میگفت: مرا وطن بود آنجا که بودهام با دوست/دل به خون نشسته ز هجران گرفته رنگ عقیق.
یادداشت از داوود کیانیان، استاد تئاتر
انتهای پیام