خبیر‌نیوز | خلاصه خبر

دوشنبه، 27 دی 1400
سامانه هوشمند خبیر‌نیوز با استفاده از آخرین فناوری‌های هوش مصنوعی، اخبار را برای شما خلاصه می‌نماید. وقت شما برای ما گران‌بهاست.

نیرو گرفته از موتور جستجوی دانش‌بنیان دیپی (اولین موتور جستجوی مفهومی ایران):

شب ۲۳ بهمن بر خاندان فرزانه چگونه گذشت؟!

مشرق | یادداشت | شنبه، 25 دی 1400 - 13:47
با آغاز مراحل پیش تولید و ساخت دکور مسابقه بزرگ «فامیل بازی»، این برنامه خانوادگی برای پخش در ایام نوروز از شبکه افق آماده می‌شود.
شهيد،بچه،حاج،حاجي،خانه،روز،پيكر،همسر،فرزانه،ديدم،رضا،خانم،پو ...

خلاصه خبر

ساعت تقریبا یک و نیم دو بود، تلفن زدم به پسرم آقا مسعود، دیدم می گوید نه، من نمی توانم بیایم.
گفت آقای حسین طاهری (مداح) با دوستانش آمده‌اند.
به پسرم گفتند که بیاید مزار شهدا، غافل از این که می خواهند پسرم را بِکِشند بیرون و بهش خبر را بگویند، اما رویشان نمی شد.
بعد پسرم گفت که نه، ‌نمی آیم، مامانم حالش خوب نیست، یک همچین اتفاقی افتاده.
منزل شهید حاج رضا فرزانه
حسین آقا برگشت گفت حاج خانم!
بیا زنگ بزنیم به آقا محمود امینی.
حسین آقای طاهری و دوستانشان بلند شدند و رفتند؛ من به گفتم حسین آقا اگر می خواهید بروید خانه بروید اما اگر نمی خواهید بروید، همین جا بنشینید، من هم راحتم مشکلی ندارم.
نگو حسین آقا اینها رفتند و سر کوچه نشستند؛ من و مسعود هم در خانه بودیم و آن دو تا پسرم هم خواب بودند.
بابا شهید شده؟
گفت داشتید در بالکن صحبت می کردید صدایتان را شنیدم، بلند شدم رفتم کانال این بیگانه ها از طریق اینترنت؛ دیدم دارند فحش می دهند به بابا؛ آنها اعلام کردند که بابا شهید شده...
فهمیدیم؛ پیام دادم به شوهرِخواهر شوهرم، نگو همسر خواهر شوهر بزرگم می دانسته به دو تایشان گفته ولی به ما نگفته، آنها هم به خانم‌هایشان نگفتند.
به این شوهرِ خواهرشوهرم که لواسان می نشیند پیام دادم که علی آقا داری می روی پادگان؟
من رفتم خانه همسایه روبه‌رویی و گفتم بی‌انصاف‌ها من که داشتم به شما می گفتم، گفتند ما فکر کردیم نگوییم خودِ پادگان بهتان می گویند.
دیگه تا اینها بفهمند و تا شوهرِ خواهرم بیایند، همسایه ها آمدند.
تا ساعت ده که دیگر بچه های پادگان و شوهرِ خواهرشوهرم بیایند من دیگر قاطی کردم.
گفتیم حالا چطوری به مادرش بگوییم؟
وقتی می رسند آنجا، به مادرشوهرم که آنجا بوده می گویند حاجی از پایش مجروح شده و در بیمارستان چمران است، می آیند و این وسط که می‌رسند گوشی را برمی‌دارند که مثلا گوشی زنگ خورده و متوجه نشده‌اند، محمدحسین هم گوشی را می گیرد و می گوید اِ بابا را بردید خانه؟
بچه ها اشتباه کردند که حداقل در ماشین به این بچه ها نگفته بودند.
آمدند خانه و دیدند خانه همسایه روبه‌رویی پر از مرد است، خانه ما هم پر از خانم‌ها است.
همه از بچه های خودشان در لشکر بودند.
با یکی از دوستانش که راننده‌اش بود با موتور می روند.
**: یعنی حاج رضا رفته بود با موتور کمک آنها بکند؟
همان سال که ایام فاطمیه گذشت، روز زن شد، من خواب دیدم آمده می گوید که آمدم ببرمتان بیت رهبری.
گفت نه، این بار آمدم خودم ببرمتان بیت رهبری.
یک باره بلند شدم نشستم، می دانستم روز زن است.
دو تا بچه کوچک دارند.
آمدیم روز زن را بهتان تبریک بگوییم.
**: بچه ها بعد از حاجی ازدواج کردند؟
همسر شهید: از لحاظ ارتباط داشتن باهاش نه، ولی همه چیز برای من آسان شد.
پسر بزرگم در این کرونایی ازدواج کرد و زیاد مشخص نبود، ولی پسر وسطی‌ام بعد از شهادت بابا ازدواج کرد و از لحاظ حقوقی به آن صورت حقوقی نداشتیم و دستمان تنگ بود.
بعد جایی هم که الان پسرم می نشیند دست مستاجر بود؛ باید بیست میلیون بهش می دادم تا خانه را تحویل دهد.
این پسرم می خواهد ازدواج کند، بالاخره خرید عروسی دارد، خرج‌های دیگر دارد...
خیلی توی فکر بودم، داشتم می رفتم دیدم یکی از دوستانمان که خانمی است و در سپاه کار می کند زنگ زد و گفت خانم فرزانه!
همان روز من و خانم احمدی داشتیم می رفتیم یک مراسمی، باور نمی کنید از ذوقم نفهمیدم چی بهش گفتم، گفتم خانم میرزاد!
مجلس این بچه خیلی باشکوه و خوب برگزار شد.