خبیر‌نیوز | خلاصه خبر

جمعه، 15 خرداد 1405
سامانه هوشمند خبیر‌نیوز با استفاده از آخرین فناوری‌های هوش مصنوعی، اخبار را برای شما خلاصه می‌نماید. وقت شما برای ما گران‌بهاست.

نیرو گرفته از موتور جستجوی دانش‌بنیان شریف (اولین موتور جستجوی مفهومی ایران):

زمزمه دلتنگی در سکوت سرمه‌ای صحرا/ کاری از دست هیچکس بر نمی‌آمد

مهر | فرهنگی و هنری، دین و اندیشه | چهارشنبه، 20 مرداد 1400 - 09:41
سومین نماهنگ پروژه «روایت طَف» از اجتماع عظیم «عشیره عاشورا» در قالب یک دلنوشته عاشورایی با عنوان «پلک دوم؛ اهلا و سهلا» در دسترس بینندگان قرار گرفت.
عنوان،روايت،پدر،طف،سلانه،نماهنگ،فرات،خنك،آغوش،هيچكس،خلوت،پدر ...

به گزارش خبرنگار مهر، سومین نماهنگ پروژه «روایت طف» از اجتماع عظیم «عشیره عاشورا» با عنوان «پلک دوم؛ اهلا و سهلا» به روایت حامد عسگری توسط دست‌اندرکاران مجموعه «فطرس» به عنوان مرکز حفظ و نشر آثار محمود کریمی ذاکر اهل بیت (ع) منتشر شد.
«طَف» نام دیگر سرزمین کربلاست که در ادبیات مرثیه خوانی و ذکر مصائب حضرت امام حسین (ع) از این عنوان بسیار استفاده شده که دربرگیرنده عنوان کربلای معلی است.
در متن سومین نماهنگ پروژه «روایت طف» آمده است:
تا همین دو هفته پیش اینجا پرنده پر نمی‌زد.
من بودم و سکوت.
من بودم و چند سرباز و پیرمردی که کاج‌ها و چنارها را آب می‌داد.
خودم بودم و خلوت و مرور قصه‌های پدر.
یکهو شلوغ شد؛ شلوغی مرا یاد پدرم می‌انداخت.
می‌گفت: بیابان بود، خلوت بود.
گرم بود.
پرنده پر نمی‌زد.
هیچکس نبود.
جز ما که زودتر رسیده بودم.
ما بودیم که قافله وارد شد.
پدرم می‌گفت: ما توی نیزارها بودیم که دیدیم از اسب پیاده شد.
نشست و یک مشت خاک برداشت و بو کرد و بعد از آب و استرجاع گفت: اتراق می‌کنیم.
محمل‌ها را باز کرد و خیمه‌ها را به شکل هلال بر بال تپه‌ای زیتونی رنگ علم کردند.
پدر می‌گفت: ما خجالت می‌کشیدیم جلو برویم و چیزی بگوییم، سکوت بودیم و تماشا می‌کردیم.
ولی درست شبیه فرات زندگی بود که جاری بود و به رغم زوزه کفتارها در دوردست از یکی از خیمه‌ها صدای خنده‌های کودکان بلند بود.
از خیمه‌ای دیگر نجوای نوزادی با مادرش که از ذوق پا می کوفت به شن‌های خنک و نرم و خاک کف خیمه‌ها را کمی گود می‌کرد.
درست شبیه اسماعیل در آغوش هاجر.
امیر قبیله حج را نیمه کاره رها کرده بود برای مهم‌ترین کار و شب، سرمه‌ای و غلیظ مومنانه و موقر خیمه‌ها را در آغوش می‌گرفت و نسیم ملایم و نرم و محترم گونه‌های کودکان را نوازش می‌کرد.
سنجاقک‌های فرات بر یال خنک و ابریشمی و لَخت اسب‌ها می‌نشستند و دلتنگی را زمزمه می‌کردند.
پدر می‌گفت: چندفرسخ آن دور تر مرگ بود که سلانه سلانه دنبالشان می‌آمد و کاری از دست هیچکس بر نمی‌آمد.