خبیر‌نیوز | خلاصه خبر

شنبه، 16 خرداد 1405
سامانه هوشمند خبیر‌نیوز با استفاده از آخرین فناوری‌های هوش مصنوعی، اخبار را برای شما خلاصه می‌نماید. وقت شما برای ما گران‌بهاست.

نیرو گرفته از موتور جستجوی دانش‌بنیان شریف (اولین موتور جستجوی مفهومی ایران):

«سایه‌های بهار» را در این روزهای بهاری بخوانید

مشرق | فرهنگی و هنری | سه شنبه، 26 فروردین 1399 - 12:29
«سایه‌های بهار» رمانی است از سیدمحمد میرموسوی که وی در این رمان کوشیده به وقوع انقلاب اسلامی در گرگان و مبارزات مردمی در آن دوران بپردازد.
فرهاد،آقا،معلم،پاسگاه،تظاهرات،توي،مرتع،تند،رمان،لبخند،رفتيم، ...

به گزارش مشرق، این رمان که در سبک واقع گرایی بوده و در ششمین دوره جایزه زنده یاد امیرحسین فردی برگزیده شده، ماجرای انقلاب اسلامی در منطقه گرگان و دشت را تا پیروزی نهایی آن به تصویر کشیده و چهاردهمین اثر نویسنده است.
در بخشی از رمان می‌خوانید: پیش خودم گفتم: «نکند فرهاد هم پلیس‏ مخفی باشد!» اما رفتارش این‏طور نبود.
فرهاد را خوب می‏‌شناختم.
از کودکی با هم دوست بودیم.
فضول نبود و کاری به کار دیگران نداشت.
پرسیدم: «از آقا معلم چه خبر؟» پشته علف را بالاتر کشید و گفت: «مدرسه را تعطیل کرده.
گاهی می‏‌آید خانه و می‌‏رود.
فکر می‏‌کنم مأمورها در تعقیبش باشند.
انگار خودش هم فهمیده.»
یادم آمد که یک بار توی تظاهرات دیده بودمش.
روی دوش مردی قوی‏ هیکل سوار شده و مشت‌‏های گره‏ کرده‌‏اش را بالا گرفته بود و شعارهای تندی می‏‌داد.
جمشید او را می‏‌شناخت.
می‏‌گفت مبارز خوبی است.
اما با افکار او خیلی موافق نبود.
نمی‏‌دانم افکارش چه بود و چه می‏گفت.
نمی‏‌فهمیدم.
دستم را روی شانه‌‏اش کشیدم و گفتم: «پسر رئیس پاسگاه چه می‏‌گوید؟
درباره مردم و تظاهرات!» فرهاد گفت: «بچه است.
چیزی حالی‌‏اش نمی‏‌شود.
نِماشان برویم مرتع.»
همان روز رفتیم مرتع.
هوا ابری بود و کمی سوز داشت.
از کنار مرتع ساختمان پاسگاه دیده می‏‌شد؛ ساختمانی سفید، که پرچم سه ‏رنگ آن پیچ ‏و تاب می‏‌خورد و سربازی بلندقد و سیاه‏ چرده در اتاقک بیرون پاسگاه نگهبانی می‏داد.
کمی آنجا ایستادیم.
اما پسر رئیس پاسگاه از خانه‏‌اش بیرون نیامد.
فرهاد سوت بلبلی زد.
باز هم از کسی خبری نشد.
سر راه رفتیم خانه آقا معلم.
تازه آمده بود.
با خنده گفتم: «توی تظاهرات دیدمت.» تند سرش را بلند کرد.
اول اخم کرد و اعتنایم نکرد.
انگار ناراحت شد.
بعد با نگرانی گفت: «نه، من نبودم.
اشتباه می‏کنی.» وقتی رج و نشانی دادم، حرفی نزد.
بعد از چند لحظه گفت: «تو چه کار می‏‌کنی؟» برای اینکه خیالش را راحت کنم و از نگرانی بی‏جا درش بیاورم، تند گفتم: «من همیشه توی تظاهرات شرکت می‏‌کنم؛ هر روز!» آقا معلم، که انگار نگرانی‏ اش کم شده بود، با لبخند گفت: «به ‏به!
شنیده‌‏ام بابایت را مأمور کتک زده.
بیچاره خودش طرفدار شاه است.»
ـ الان دیگر نیست.
پشیمان شده!
ـ اگر شاه برود، وضع مردم خوب می‏‌شود.
فرهاد با چشمان از حدقه درآمده گفت: «یعنی ما هم مثل پول‏دارها پول‏دار می‏شویم؟» آقا معلم لبخند زد و توی فکر فرورفت.
من تند گفتم: «هیچ‏وقت این‏جوری نمی‏‌شود.» آقا معلم، در‏حالی‏که خیر‏ه ‏خیره نگاه‌مان می‏‌کرد، گفت: «چرا پدرها و مادرهای شما فقیر هستند؟» با پوزخند گفتم: «اینکه چرا ندارد.
زمین ندارند.
آب ندارند.
فقیر هستند.»
گفتنی است این رمان در ٢٧ فصل، در ۲۲۱ صفحه و با قیمت ۳۰ هزار تومان توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است.
شما می‌توانید برای تهیه این کتاب با تخفیف ویژه ٢٠ درصد و ارسال رایگان، به نشانی سایت (http://۹۹.sooremehr.ir) مراجعه فرمایید.