دلنوشتهای برای یک سرباز...
یک روز گذشت، دو روز گذشت، ساعتها هِی میآیند و هِی میروند، اما هنوز باورمان نمیشود که نمیشود.
ایسنا/کرمانشاه یک روز گذشت، دو روز گذشت، ساعتها هِی میآیند و هِی میروند، اما هنوز باورمان نمیشود که نمیشود.
مگر می شود باور کرد رفتنت را، مگر می توان باور کرد نبودنت را، من هنوز شب ها با این خیال که تو مردانه روی وجب به وجب خاکِ مرزهای این سرزمین قدم میزنی و حواست به این آب و خاک هست به خواب میروم...
هنوز با این خیال که حضور مردانهات مثل کوه پشت یک ملت ایستاده چشمانم را می بندم.
هنوز هم در خیال من چشمانِ همیشه بیدارت حواسش به همه چیز هست و اجازه نمی دهد کسی چشم طمعی به این آب و خاک داشته باشد.
هنوز هم در خیال من حریمِ حرم با وجود مدافعی مثل تو امن است و تصور اینکه دیگر نیستی به کابوس میماند.
کابوسی که چندروزی است گریبانمان را گرفته و تمام نمیشود.
کابوسی که شب و روز رهایمان نمیکند و با نبودنت کم کم دارد برایمان ابدی میشود.
دلتنگیم سردار، دلتنگ آن صلابت مردانهات که با هر بار دیدنش وجودمان لبریز از شوق و غرور میشد.
دلتنگ آن خط و نشان کشیدنهایت که با هرکدامشان کلی ذوق می کردیم.
دلتنگ مهربانیهای پدرانهات که با تک تکشان لبریز عشق میشدیم.
دلتنگ آن قدم زدن های مردانهات که خاطرمان را امن می کرد، امن از اینکه مردانی مثل تو هستند که کسی هوس زیادی به سرش نزند و نخواهد ناخُنکی به خاک این سرزمین بزند.
حالا چند روزی است دلتنگی امانمان را بریده و نفسمان را بند آورده.
راستی چه شد یکباره هوس رفتن کردی، خسته بودی؟
میدانم، اما حالا وقت رفتن نبود، حالا وقتش نبود یک ملت را تنها بگذاری و بروی حاج قاسم.
هنوز فتوحات زیادی مانده بود مَرد.
باید فکری برای نجات یمن می کردی، باید راهی برای آزادی قدس پیدا میکردی، باید عراق و سوریه را سر و سامان میدادی و باید از دست خائنین خلاصمان می کردی.
تمام این کارهای زمین مانده را برای چه کسی گذاشتی سردار!
راستی حالا که رفتی حکایت این دست جامانده چه بود که برایمان گذاشتی.
می خواستی دم رفتن برایمان روضه عباس بخوانی، میخواستی بیشتر از این داغ روی دلمان بگذاری، پیکر تکه تکهات بس نبود که با این دست خون به جگرمان کردی.
دستی که چه علمِ پیروزی ها که بلند نکرد و چه بیرقِ فتوحاتی که برنیفراشت.
دستی که چه دستها را از این آب و خاک کوتاه نکرد و چه پاهای متجاوزگری را که قلم نکرد.
اما راستش را بخواهی هرچه به این دستِ مردانه با آن انگشتر یادگاریِ عقیق نگاه میکنم بیشتر به دستی می ماند که هنوز هم قرار است دستانمان را بگیرد و هنوز قرار است دستگیری کند از یک ملت و هنوز قرار است دستی باشد بر سر این ملت.
میگفتند به میهن برگشتی، رسیدنت بخیر، خوش آمدی سردار، یک ایران دلتنگِ دیدارت بود، امروز اهواز و مشهد، فردا تهران و روزِ بعدش کرمان قرار است میزبانت باشند، پس سهم ما این وسط چه میشود چه کسی جوابگوی دلِ تنگ ماست.
کاش اینجا هم سر میزدی سردار.
تو سردار یک ایران بودی پس حق بده یک ایران دلتنگت شوند.
حق بده یک ایران چشم انتظارت باشند.
حق بده یک ایران بخواهند به استقبالت بیایند و بدرقهات کنند.
از این واژهِ "بدرقه" خوشم نمی آید، دوست ندارم بدرقهات کنم.
دوست دارم همیشه به استقبالت بیایم، آن هم بعد از همه فتوحاتی که داشتی سردار ایرانی، اما چه کنیم که دست تقدیر این مصیب نامه را برایمان نوشته و چاره ای جز تسلیم نیست، باید بیاییم و برای ابدیت بدرقه ات کنیم.
گفتی بودی گلزار شهدای کرمان به خاک بسپارندت کنار "حسین"، همان حسینی که میگفتنی در نوجوانی عارف شده، همان حسینی که با سن کمش در جبهههای نبرد هشت ساله مراحل عرفان را یکی یکی پشت سر گذاشته بود، همان حسینی که می گفتی مقابلش سربازی بیش نیستی!
و حالا کمی صبر کنی به آرزویت می رسی و دو روز دیگر میتوانی کنار شهید حسین یوسف الهی معروف به "عارفِ لشکر 41 ثارالله" برای همیشه آرام بگیری.
راستی حالا که رفتی دارند کلی کوچه و خیابان به نامت می زنند، به نام "سردار شهید سلیمانی" و گفتن این شهید سلیمانی چقدر برایمان سخت و دردآور است و من دوست هنوز سردار سلیمانی خطابت کنم.
چندروزی هم هست که "سپهبد" صدایت می کنند و اینها هنوز نمیدانند تو همیشه خود را سرباز این ملت می دانستی، سربازی برای این وطن و این مردم، سربازی که هم سردار بود و هم سَر داد.
در وصیت نامهات نوشتی روی سنگ مزار سرباز خطابت کنند، اگر وصیت توست به روی چشم، تو سردار همه مایی، اما برای دل تو میگویم، سربازِ ایرانی، سرباز سلیمانی، شهادتت مبارک...
انتهای پیام